تبليغاتX
سکوت سرد زمان

در انتهای فضایی تاریک

در اعماق سکوت شب 

در بجبوحه ی رفتن و آمدن انسان ها 

در خلال همه دویدن ها 

گشتن ها  و حتا یافتن ها ؛ 

احساس سرگشتگی می کنم !

چیزی شبیه تهوع 

چیزی شبیه خفقان ...

من باید بود بوده باشم حالا؟؟؟

به کدام سو باید روم ؟؟؟

نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391  توسط س.ط  | 


نه بغض کرده ام 

نه هوای گریه دارم 

نه مبهوتم 

نه ... 

حتا نگران هم نیستم .

نمی دانم چرا 

اما حس کش آمدگی دارم 

مثل خمیر بازی که با وردنه پخشش کرده باشی .

یک چیزی شبیه نمی دانم چه گرفته ام 

خوشبختانه واگیر هم ندارد 

البته درمان هم ندارد 

یک چیزی است که مکان و زمان نمی شناسد 

و اذن دخول هم نمی خواند 

وقتی بیاید تو 

به جاهایی نفوذ می کند که حتا فکرش را هم نمی توان برد 

میخکوبت می کند 

جوری که حتا اشک هم نتوانی بریزی 

حتا متعجب هم نشوی 

مجال بغض هم نداری 

امانت نمی دهد 

حضورش مساوی سلب است 

می دانی چه چیز را ؟

آ ر ا م ش ت را 

- همان که از هیچ جا نمی توانی حتا امانت بگیری  -

وقتی آمد

دیگر جدا نمی شود 

با خود می بری اش 

هر جا که باشی 

خیابان کلاس صف نان 

- چاره ای هست ؟

:اری ،صبوری

- پیر می شوم؟

: شده ای ؛ نگاه کن آیینه را /


پی نبشت :

بعضی دردها ؛ چقدر درد دارند 

پی نبشت دوم :

دلم کیک" لی لی پوت" می خواهد ؛ هیچ جا دیگر از آنها نیست .



نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391  توسط س.ط  | 


نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391  توسط س.ط  | 


پاک به سرم زده ؛ با هول خاصی دویدم به سمت پنجره ؛ شوقی تمام سرو پایم را گرفته بود . پرده را کنار زدم ؛ پنجره را  باز کردم ... نه ....

به سان دیوانه ها ، صدای جلز و ولز مرغ روی تابه و تالاپ و تلوپ ساختمان در حال ساخت را با شر شر باران و غرش آسمان اشتباه گرفته بودم. 

 دلخوشی زیبایی بود ؛ سراب بود اما خوب بود . 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391  توسط س.ط  | 


از سایه ی خود گریزانم

می دانم 

او هم در پی سلب آرامش من است 

اگر چنین نبود 

هیچ گاه 

با فاصله ای معین ؛ 

مرا تعقیب نمی کرد ....


کاش گزیر گریزی بود .

نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391  توسط س.ط  | 


چه بی تابانه می خواهمت

ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابانه تو را طلب می کنم!

بر پشت سمندی

گویی، نو زین

که قرارش نیست

و فاصله...

تجربه ای بیهوده است

بوی پیرهنت

این جا، واکنون...

کوه ها در فاصله

سردند

دست، در کوچه و بستر...

حضور مانوس دست تو را می جوید

و به راه اندیشیدن...

یاس را، رج می زند

بی نجوای انگشتانت

فقط...

و جهان از هر سلامی خالی است...

شانه ات مجابم می کند

در بستری که عشق تشنگی ست

زلال شانه هایت همچنانم عطش می دهد

در بستری که عشق مجابش کرده است....

شاملوی عزیز 

نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391  توسط س.ط 


من خواب دیدم

آن شب 

مردی را که در باران آمد 

من خوب شنیدم

آن لحظه 

صدای کسی که بسیار دوستش می داشتم 

از آن شب و از آن مرد 

سالهاست می گذرد 

از خواب بیدار شدم 

باران آمد 

آن مرد نیامد 

چرا کسی مرا نمی خواباند ؟

چرا کسی برایم لالایی نمی خواند ؟

می خواهم بخوابم 

لحظه ای ؛ آنی 

باران ببینم 

و تو را که در باران آمدی ... 

می دانی ؟

من باخته ام ...

پی نبشت اول :

صدای باران همه جا را برداشته است 

تو کجایی باران من؟؟؟

پی نبشت دوم :

من چگونه ام می زیم ؛ وقتی تو اینقدر نیستی ؟؟؟

پی نبشت سوم  :

گند زده ام ؛ نه ؟؟؟

پی نبشت آخر :

آن مرد در باران رفت که رفت ...

نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391  توسط س.ط  | 


1) نفیسه دختر مهربانی بود . سر جمع سه بار بیشتر ندیده بودمش . چادری بود و صورت خندانی داشت . خوب یادم است که دفعه اول ، در واحد پیشوا دیده بودمش . چقدر پله ها را به خاطرم بالا و پایین کرد تا کارم درست شود . گویی صد سال است که مرا می شناسد ؛ بی ریا و صادقانه دنبال کارهایم بود . دو دفعه ی دیگر هم به همین بهانه دیدمش . در چشم هایش چیزی بود که من سالها گمش کرده بودم . چیزی که میان صدای گرم و ارامش صورتش ؛ جاخوش کرده بود . نفیسه ، را همه می شناختند ؛ حتا پیرزن ؛ پیر مردهای آسایشگاه کهریزک . 

2)دایی فرج ، پارسی بلد نبود . به شدت پیر و فرتوت بود که حتا رگ ها گلویش چروک شده بودند . همیشه موقع نشستن قوز می کرد و با آن لحن زیبای ترکی اش که من زیاد سردرنمی آوردم ؛ حالی ام می کرد که چه می خواهد بگوید . زیاد ندیده بودمش ، اما خوب می شناختمش . دست های پینه زده اش ؛ یادگار باغ یار آلماسی هایی بود که کاشته بود . یارآلماسی هایی ترد و آب دار و سرخ .

3) من همیشه به تو میگفتم عمو کچل . سر تاست را هیچ کس اجازه نداشت ببوسد . که تنها و تنها سهم من بود . تو عموی مهربانی بودی . همیشه می خندیدی و مرا خانم دکتر صدا می زدی . غروب پنج شنبه ها ، تنها کسی که همیشه جویای حال آقاجون بود ، تو بودی ...

4) آقاجون ، چهار ماه بیمارستان بود و برایم چهار سال گذشت . آقاجون را نمی گذاشتند ببینم . چهار ماه ؛ در بین سالن های بیمارستان کذا و کذا ؛ پوستم کنده شد . 

5)پسرکم ، خوب نمی شنود . معنای حرف هایت را نمی فهمد . نمی تواند بگوید بابا آب داد . حتا نمی فهمد که بشین یعنی چه ! 

6)تو رفتی ؛ تمام و کمال . 

7 و 8 و 9 و .... : را مگر می شود نبشت ؟ همه چیز کاش از جنس بالایی ها بود که رد می شدند و جانت را به توبره نمی کشیدند . می دانی ؛ دردها را که به قلم می آوری ؛ از دردت کاسته می شود . امان از دردهایی که قابلیت نگاشته شدن نداشته باشند ...

سال گوهی بود سال نود . سرتاسرش عذاب بود و رنج . 

دایی فرج مرد . عمو بهرام مرد . آقاجون تمام سال بیمار بود . پسرم نمی شنود ؛ خوب . تو رفتی ، من پیر شدم . باران نیامد . هوا سرد شد . من تب کردم . موهایم سپید شد .


پی نبشت اول: 

خوشحالم که نود تمام شد .

پی نبشت دوم :

برای نفیسه دعا کنید . امروز ختمش بود . 

پی نبشت سوم  :

سال نو مبارک 

نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391  توسط س.ط  | 


عادت مالوف این است که کسانی که در زمستان زکام می شوند یا سرمامی خورند یا زبانم لال آلفولانزا می گیرند ، به جز تجویز داروو شربت ، به انواع اقسام چیزهای گرم و مقوی از جمله سوپ و شیر داغ توصیه می شوند . خاصه اگر سوپ با اب مرغ پخته شود و با لیموی تازه صرف شود خاصیتش بیشتر است . نسخه ای است که عموماً جواب می دهد .

سرفه هایی  که از توی اتاق شنیده می شد به صدای پیرمردی می مانست که ریه هایش پاک از کار افتاده باشند و نرم نرمک به سوی مرگ می شتابد . همه را زا به راه کرده بود و نمی ذاشت کسی بخوابد . امدم و لای در را به ارامی باز کردم و گفتم : حالت خوبه ؟ چیزی نمی خوای ؟می خوای برات یه لیوان شیر داغ کنم ؟ در حالی که همانطور پشت سرهم سرفه می کرد با سر  حالی ام کرد که نه . و دستش را نیز به حالت رد تکان داد. کمی جلوتر رفتم تب داشت و پیشانی اش غرق عرق بود . گفتم تب داری که ؟چرا صدام  نکردی پس ؟ گفت برو بخواب ؛ خوبم ؛ مرسی . گفتم : چقد تو کله شقی ؟ داری تو تب می سوزی می گی مرسی ؟ بلند شو بریم دکتر میمیری تا صبح .باز هم سرفه اش گرفت  و اشاره وار فهماندم که نمی رود . باید پاشویه می شد . او خل بود من که هنوز کمی عقل در کله ام بود 

هوا سرد بود و باد تندی می آمد ، از آن روزهایی بود که برف پایش را کرده بود توی یک کفش که نمی بارد و در عوض سوزش را راهی آسمان کرده بود . شاید اگر می امد  کمی از سرمای هوا کاسته می شد . غروب بود که از آن اتاق  بیرون آمده بود . هنگامه ی خروج یادش آمد که برای شام نان هم باید بگیرد . درب را پشت سرش  بست و به خیابان جهید . لباس هایش را کمی مرتب کرد و دستی به روسری اش کشید. بیشتر از آنی  که باید عقب نشسته بود. دانه دانه گام ها را برمی داشت ؛ حرارت بدنش بالاتر می رفت ؛ و چیزی درونش اوج می گرفت . هرچه از آن خیابان و آن ساختمان دورتر می شد ؛ درجه ی حرارت بیشتر می شد و بر افروختگی اش اضافه می شد .

نگاهی به ساعت  کرد ؛ از 9 گذشته بود و پاک از یاد برده بود که دو ساعتی است که همینطور خیابان ها را بالا و پایین  می کرد . کلید انداخت و درب را باز کرد . گر گرفته بود . درب یخچال را باز کرد . به دنبال یخ می گشت ؛ نیافت . قالب پلاستیکی برداشت و پر آب کرد و گذاشت تو خوب یخ ببیند . لیمو هم داشت .برای دو ساعت بعد می توانست یک ماگ بزرگ شربت لیمو بخورد . تا ان زمان دراز کشید و سعی کرد به چیزی نیاندیشد . اما هنوز چیزی در آن تو در حال سوختن بود و التهابش او را می آزارد .

قالب را در آورد . نیمی یخ زده بود و نیمی هنوز آب بود . همان را داخل لیوان خالی کرد. شربت را سرکشید . یک ماگ کافی نبود . تا صبح شاید 6 ماگ شربت لیمو خورد . نشد . آتش گرفته بود . چیزی ان تو ؛ با حجمه های حرف های آن مرد در آن ساختمان ، با له شدگی عظیمی که در عشق خود حس می کرد ؛ چیزی آتش گرفته بود . و شعله هایش را هیچ شربتی یخ داری خاموش نمی کرد . شعله بالا آمده بود ؛ آنقدر که تمام سرو پیشانی اش را پوشانده بود .


پی نبشت :

تقدیم به یک موجود سرماخورده ی سرتق 

نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390  توسط س.ط  | 



تو قد می کشی 

بلند می شوی 

بزرگ می شوی 

اما من 

هی آب می روم 

کوچک می شوم 

کمی ارام تر 

شلاقت را کمی پایین تر نگاه دار

کمی نرم تر فرو بیاورش

قدری 

سرسوزنی 

صبور باش 

کم تر نگاهم کن

می شود ؟؟؟

نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390  توسط س.ط  | 


غذا در گلویش ماند  و نتوانست به غذا خوردن ادامه دهد . دلش می خواست تا دست هایش را محکم در گوشش بگیرد و آن صدای چندش آور را نشنود . امتحان کرد ، جواب نمی داد . صدا باز هم می امد . به سرش زد تا جایش را عوض کند و در گوشه ای دیگر غذایش را کوفت کند . حرصش درآمده بود و طاقت صبوری نداشت ...

.

.

.

بیچاره پیرمرد ؛ با آن دندان های مصنوعی و نفس های بریده بریده اش ... خیلی وقت بود که تنها غذا می خورد ....

.

.

.


پی نبشت :

بیچاره پیرمردها ... من دلم برای پیرمردها می سوزد ...

نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390  توسط س.ط  | 


بی هیچ دلیلی تمام نبشته هایم پرواز کرد و بلاگفا حذف وبلاگ را اعلام کرد . دوباره خواهم نبشت ...

برایم اهمیتی ندارد که آرشیو چند ساله ام را در چند ثانیه به باد فنا دادی .

دوباره خواهم نبشت ؛ همین جا . در همین صفحه.

نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390  توسط س.ط  | 


پیج رنک

آرایش

طراحی سایت