آینه

درد بزرگی است ، اگر همه چیزت دلت باشد ، و شکسته شود ...

درد بزرگی است اگر ، محبت هایی که سعی کرده ای که تا حد ممکن ، بی هیچ شائبه و تملقی روا بداری ، مورد انکار و استهزاء قرار گیرد ...

درد بزرگی است اگر ، دوستی ات ، محبتت ، عشقت باور نشود و تو بخواهی مدام آن را تبیین و تفسیر نمایی ...

آن وقت است که طغیان می کنی ، آینه ای به دست می گیری ؛ نه برای متبلور کردن چیزی ، که برای معکوس جلوه دادن تمام آنچه که در دست داری ...

برای بازتاب معکوس همه ی آنچه در دل پنهان کرده ای ... تا مباد که فهمیده شوی ...

تا خود را دروغگوی بزرگ بنامی و حقیقتی به نام عشق و دوستی را در دل مکتوم داری ...

 تا مباد که ذره ای از تقدسش بکاهی…

 

پی نبشت:

ن د ا ر د

دروغگوی بزرگ

من دروغگوی بزرگی بوده ام ، آن روز که گزاره ی " دوستت دارم " را بر زبان جاری می کردم ...

آن روز که گمان می کردم این گزاره مقدس را با التفات تمام ادا کرده ام ...

من دروغگوی بزرگی بوده ام ، وقتی دستان یخ زده ام را به هم می ساییدم و از آسمان طلب باران می کردم ...

اگر چشمان خیس گود افتاده و صورت زردم را در آینه می دیدم و زیرتب  " ابله " می خواندم ، دروغ می گفتم ...

دروغ می گفتم که دوستی هست ، عشق هست ، مقدس است ، من لمسش می کنم ، بدان ها مبتلایم ...

باورم نمی شود دیگر هیچ گزاره ای از این سنخ را ...

چه چیز معیار صدق یک امر است ؟یکی از طرق البته مطابقت بیرونی است .

گزاره  ی " دوستت دارم " با کدام ابژه ی حقیقی بیرونی مطابقت می یابد ؟؟؟

                                   نبود ، نبود ، نبود .....

هیچ ابژه ی مقدسی آن بیرون نبود که با این گزاره مطابقت داشته باشد ...

تنها یک سری لفظ بازی که تنها در یک " بازی زبانی " این جهانی معنا می یابد ... و دیگر هیچ .

چه چیزی حقیقت دارد ؟ آیا حقیقتی وجود دارد ؟       

باور ندارم ، همه چیز عشق و دوستی به اتهام ادعا بودن ، انکار شده است ...

باور ندارم ، همه چیز و همه کس بوی گند دروغ می دهد ...

می دانی ؟! کم کم دارد باورم می شود که دروغ ذاتی این جهان است ، و ذاتی شیءٍ لم یکن

معلّلاً ...

 

پی نبشت :

وقتی حتا عشق هم دروغگو ست ، دیگر چه گله ای از جناب رییس جمهور ؟؟؟

یخ

در چله ی گرم تابستان ، یخ بزرگی را زیر آب می گیرم ، آب که رویش پاشیده می شود ، گروچ گروچ صدا می کند، ترک می خورد ، از میان دو نیم می شود ،آب باز است ، یخ هی آ ب می شود ، حفره های کوچکی روی آن پدید می آید ، هیچ گونه اعتراضی ندارد ، جز آن صدای اولیه ، دیگر هیچ صدایی از او شنیده نمی شود ، می گذارد تا ذره ذره آب شود ، آرام آرام که کوچکتر می شود ، روی سطح ظرفشویی غلت می خورد؛ روی اجزای خودش که آب شده می لغزد و دم نمی زند...

دیگر تاب نمی آورم ، شیر آب را می بندم ، نفس از سینه برون می دهم و به مانند کسی که ماهیی را از  مرگ نجات داده باشد ، برش می دارم و توی ظرفی می اندازمش ...

اما او هنوز دارد آب می شود ، ذره ذره ، بی صدا ، تلخ ،...

تاب نمی آورم ، برق رفته است ، در فریزر هم آب خواهد شد ، ذره ذره ، بی صدا ، تلخ ،...

من کشتمش ....

 

پی نبشت :

چرا ما آدمها تشنه مان می شود ؟؟؟