واژگونی واژه ها ...

حواست نبود که مشغول نگاه کردنت هستم . سرت گرم کار خودت بود . دانه دانه کتابها را بیرون می کشیدی و نگاهی می کردی و می انداختی بیرون ؛ انگار که دنبال چیز خاصی باشی . سرم را از لای در آوردم بیرون و خیره خیره در چشمانت زل زدم و تو خندیدی ...


دستت در دستانم بود ؛ یعنی خودم خواستم دستم را بگیرد . ترسیدم تا مبادا خیابان را ؛ کوچه را ؛ آدرس را گم کنم و تو رهایم کنی . و آهسته گفتم : دستتو بده به من !  چه یخ کرده بودم و چه حالی داشتم ؛ تنها خدا می داند و بس . و تو خندیدی ...


نشسته بودم و زل زده بودم به جوانه ای که تازگی ها آقای بیات در باغچه کاشته بود . سبز کم رنگ بود و پیش بقیه ی گلهای باغچه ؛ پشیزی هم به حساب نمی آمد . صبح زود بود ، من منتظر بودم تو بیای . دلم شور افتاده بود . مضطرب بود . تو آمدی ؛ دیر رسیدیم . من غصه خوردم ؛ و تو خندیدی ... 


چمباتمه زدم روی سنگ های پذیرایی ؛ نشستم درست روبرویت ؛ حالم  ،حال خودم نبود . حواسم به بشقاب روبرو و دهان پرت نبود . تنها اشک ریختم و نگاهت کردم . حالم خراب بود و می لرزید  . من فهمیدم ، لقمه ات را نبلعیدی ، اشک هایم را نمی فهمیدی اما آنها را پاک کردی . و تو باز خندیدی ...


زن بغل دستی ، چشم از ما برنمی دارد . تو از آن آدامس های گرد و رنگی رنگی ای خریدی که آنوقت ها در سریال دهکده ی جزیره ، در قوطی های شیشه ای سفید و بزرگ می ریختند . من دلم از آنها خواست و از تو پرسیدم : به منم می دی ؟ گفتی : نه ؛ مال منه ... و من می خندم ... 


راننده ی تاکسی ، آهنگ عجیب و غریبی گذاشته است  . تو نشسته ای کنارم و کیفت را سفت چسبیده ای و دلت قنج می زند که بدانی محتوای درون جعبه ای که خریدی چیست و هی نهیبم می زنی که بازش کنم . اما من می گویم : نه ، بریم خونه ، بعد . تو سرت را به نشانه قهر آن سو می کنی ، اما شکایت نمی کنی و من می خندم ....


تا خانه راه زیادی نمانده است . هر جا پله ای می بینی ؛ دوست داری راهت را کج کنی و بالای آن بروی و من می گویم برو بالا اما مواظب باش ؛ خوب ؟ تو اما گوش به حرف نمی دهی و می دوی ، و من خودم را میزنم به آن راه تا تو خودت را پشت دیواره مغازه ای که دویدی تا بدان برسی ، قایم شوی . اما دلت نمی اید و زود بیرون میجهی و خودت را نشانم می دهی . من قربان صدقه ات می روم و هر دو می خندیدم ... 


قفل کیفم را باز می کنم تا کلید در آورم ، کلید را از دستم می ربایی و جا کلیدی که یک عدد خرس با شالگردن است را داخل کیف عروسکی ات می گذاری . حالی ام می کنی تا بغلت کنم و تو زنگ در را بزنی ؛ مامان آیفون را برداشت و گفت : کیه ؟ و تو گفتی : منم .... و من و مامان و تو ؛ هر سه خندیدیم ...


سپاس دلبندم ، سپاس که هوایم را داری و معنای گزاره ی دستم را بگیر را می فهمی . سپاس برای آن آدمس هایی که ندادی مرا ؛ تا به حال از نگرفتن چیزی این قدر مسرور نشده بودم ... سپاس که فهم می کنی . سپاس که اندوهم را ، دردم را ، چشم هایم را می بینی و فهم می کنی .... سپاس که مامان می خوانی ام ...

مرا ببخش فرزندم .. دوست دارم ببخشی ام . ببخش اگر صبح زود از خواب ناز بیدار می شوی . ببخش مرا اگر اینقدر به جانم به جانت بسته است . ببخش مرا اگر سک سکت را دیر باز می کنم . می خواهم صبوری کنی تا مزه دانستن بما هو دانستن را با جانت مزه مزه کنی . ببخش مرا اگر قایم باشک باز خوبی نیستم و گاه اشک هایم را نمی توانم جلویت فرو بخورم . ببخش مرا به خاطر تمام اضطراب ها و استرس هایم ... ببخش مرا که مامان جان خوبی برایت نیستم پوریا ....


پی نبشت اول : در این شب ها دعا کنیم ؛ برای بچه ها ... آخ بچه ها .... 
پی نبشت دوم : چقدر فهم سخت است اگر واژه ها نباشند  ....و کسی که بی واژه فهم می کند ؛ به راستی بوی ناب فهم می دهد ....  
پی نبشت سوم : چقدر نبشتن درد دارد ....
پی نبشت چهارم : ا . ر . ه ؛ راست می گویی همه چیز دارد درست می شود ،وخداوند به راستی بزرگ است .

کف بین

مردی که عقب ماشین نشسته بود ؛ چاق بود و شکم بزرگی داشت . دست هایش چرک بود و بلوز رنگ و رو رفته ای پوشیده بود اما صدایش رسا و به راستی بلند بود و توانسته بود مامان را از انتهای اتاق طبقه سوم پایین بکشد و به کوچه بیاورد . ظهر تموز بود و گرما به راستی چشم را قلقلک می داد . مرد داد می زد : سبزی دارم ؛ سبزی آش ، سبزی قرمه ، سبزی خوردن ... 

مامان چادر فلفلی اش را سر کرد و دست مرا محکم چسبید که برویم . پله ی اول جلوی در را که رد کردیم ؛ گفت : حواسم کجاست من ؟ پول نیاوردم که ! هراسان برگشت و به دو ، باقی مسیر تا وانت سبزی فروش را رفتیم . سبزی فروش گرمش شده بود و با دستمال قرمز رنگی _که به دستمال یزدی موسوم است _عرق از سر کچل و صورتش می گرفت . مامان با دستش چادرش را کمی مرتب کرد و 10 کیلو سبزی آش و 1 کیلو سبزی خوردن طلب کرد . بوی دسته دسته جعفری و تره و ریحان  که مرد می پیچید ؛ مشامت را پر می کرد و حس می کردی با رهایی کامل در علفزار راه میروی . بعد از تمام شدن بحث های مامان که چرا :"زرد هاشو می ریزی و گل داراشو تحویل می دی "راهی خانه شدیم . 

مامان پارچه ی بزرگی را داخل حیاط پهن کرد و به اندازه ی جایی که بتواند خودش بنشیند ؛ تشکه چه ای انداخت . چاقو و لگن و سبد هم با خودش اورد . بند سبزی ها را باز کرد و ارام زیر لب نجوا می کرد و شاخه ها را جدا می کرد . من تشکچه نداشتم یعنی نمی خواستم که داشته باشم . یک ربعی گذشته بود و من هم گه جعفری ها را بیشتر از همه دوست داشتم و دلم نمی امد پاک کنم و شاخه اش را از ساقه جدا ؛ درسته داخل ظرف می انداختم و حرص مامان را می آوردم. دستم را دراز کردم که یک جعفری دیگر بردارم که چیزی قرمز رنگ چشمم را خیره کرد . خیلی کوچک بود . شاید به اندازه ی یک نقطه ی پررنگ . گمان کردم که شاید تکه ی ربانی ؛ چیزی باشد . بعد دیدم که به اندازه یک میلی متر حرکت کرد و پیش رفت . عدسی چشمانم را جلوتر راندم و خوب کاویدمش . 

روی نوک جعفری ای با برگ های پهن نشسته بود . لباسش خوش فرم بود و خالهایش با هم در توازن بودند .چشم های خیلی ریزی داشت جوری که اصلاً دیده نمی شد . چشمانم را باز هم جلوتر بردم . از وجودم نهراسید و باز از همان جا اطرافش را زیر نظر گرفته بود و نرم نرم پیش می رفت . من سنی نداشتم و جسه ام ریز بود اما هزار برابر او بودم .اما او مرا به حساب نمی اورد . برای او تمام دنیا در همین ده کیلو سبزی آش و نه در همین تک دانه برگ جعفری ای خلاصه می شد که رویش چمباتمه زده بود . خال خالهایش را در هیچ کجا نمی توانستی بیابی و پشتش قابلیت انعطاف پذیری ویژه ای داشت . 

برش داشتم و چون می دانستم که هیچ واهمه ای از من ندارد ، روی انگشت سبابه ام گذاشتم و با خود به سمت در بردم . رو پله ی دوم نشستیم و ارام زیر آفتاب نگاهش داشتم . رنگ قرمزش که انگار خون در آن دوانیده باشی ؛ می درخشید و چهره اش رنگ تبسم به خود گرفته بود . از انگشتم ارام ارام پایین امد و به کف دست رسید . خطوطش را نگاه کرد و با زبانی که تنها بچه ها می توانند بفهمند حالی ام کرد که :

مواظب قلبت باش چرک نشه !


پی نبشت :عکس از دوست خوبم : ا.ر.ه