بی سامانی
نمیخواهم کانت بخوانم
تمایلی به گودل و فرگه و لایب نیتس هم ندارم
با تمام ارادتم به ساحت مقدس جناب ارسطو ، ارغنون هم نمی خواهم
از این وری ها ؛ کواین و استراوسون و کریپکی و دیویدسون هم نه ؛ متشکرم
می دانم می دانم
همین دیروز بود که دیوانه وار در آن هوای گسیخته افسار
خیس و باران زده به درون فروشگاه مولی جهیدم و کتابها را بو کردم و خواندم و خریدم
می دانی چه می خواهم ؟
قدری رنگ
فیروزه ای ؛ صورتی و قدری هم قرمز
می خواهم فکر هایم را نقاشی کنم
چه می دانی ؟
شاید توانستم لحظه ای فکرت را از سرم باز کنم
مثل آن وقت ها که نقاشی بهانه هایم را فرو می نشاند
کمی سکوت کنید آی مردان اندیشه
می خواهم صدای خودم را بشنوم
و صدای او را که دل به دلش داده ام