بی سامانی

نمیخواهم کانت بخوانم

تمایلی به گودل و فرگه و لایب نیتس هم ندارم

با تمام ارادتم به ساحت مقدس جناب ارسطو ، ارغنون هم نمی خواهم

از این وری ها ؛ کواین و استراوسون و کریپکی و دیویدسون هم نه ؛ متشکرم

می دانم می دانم

همین دیروز بود که دیوانه وار در آن هوای گسیخته افسار

خیس و باران زده به درون فروشگاه مولی جهیدم و کتابها را بو کردم و خواندم و خریدم

می دانی چه می خواهم  ؟

قدری رنگ

فیروزه ای ؛ صورتی و قدری هم قرمز

می خواهم فکر هایم را نقاشی کنم

چه می دانی ؟

شاید توانستم لحظه ای فکرت را از سرم باز کنم

مثل آن وقت ها که نقاشی بهانه هایم را فرو می نشاند

کمی سکوت کنید آی مردان اندیشه

می خواهم صدای خودم را بشنوم

و صدای او را که دل به دلش داده ام 

16 آذر بی مینو

1) خودش هم میداند نمی توانم دوستش داشته باشم . جوری با آن چشم های خوشرنگش در صورتم زل می زند که بلکه دلم را به رحم آورد ، اما نمی شود . خسته می شود و سرش را به چیز دیگری گرم میکند . او موجود باهوشی است این را وقتی فهمیدم که  تا احساس آسودگی کردم که مدتی از او خبری نخواهد شد از پشت سرم سبز شد و با ان صدای معصومش مرا ترساند و باعث شد جیغ بنفشی بکشم .

2) تمام این خیابان ها برای من و تو خاطره است . از بازارچه ی شاپور گرفته تا انتهای مختاری دوم . خیابان هایی که کودکی هامان را در آن به جا گذاشتیم و با دور های قمری ، آسمان را به ریسمان بافتیم .  بعد از ظهر عاشورا است . در خیابان پرنده پر نمی زند . امده ایم بیرون بلکه سیب زمینی و پیاز گیرمان بیاید برای شام امشب ، نیست همه جا بسته است . جز بقالی که مثل صاحبش پیر و مفروت است . من هوس پفک مینو کرده ام و مغازه دار برای آنکه دعوایمان نشود دو تا می دهد . سوژه ای شدیم برای خودمان . خیابان ها را مثل کودکی ها لکّه می رویم و قاه قاه می خندیم و  متلک پرنی های پسرهای محل را به روی  مبارک نمی آوریم. از سکینه خانم و خانم مداح میگوییم و کلی پشت سر پسر بزرگش محمد حرف می زنیم و می خندیم . هیچ کس در خیابان کودکی هامان نیست شری . می گویم در گوشت را بیار : خوب راه برو و خوب نگاه کن شاید این اخرین باری باشه که باهم تو این خیابون راه می ریم . می خندی و می گویی : آره ...

3) برای من تو تنها معلم نبودی ، گاه گاهی دوست بودی گاهی خواهر و بیشتر وقت ها مامان . تو و صورت جدی ات را همیشه دوست داشتم و دست های کشیده ات مر ا به یاد فروغ می انداخت . تمانینه ات هنگام سخن گفتن- که صدایت را به مراتب شیرین تر می کرد -حسادتم را بر می انگیخت . تو برایم نمادی از صبر و نجابت بودی مینو . تمام کودکی هایم ؛ تمام بچه ی مثبت بودن ها و درس خوان بودن هایم مدیون توست . بعد از آن عصر منزجر کننده که تو را در بستر بیمارستان با ان حال دیدم ؛ خواب دیشبت چه حذی داشت . تو خوب شده بودی و صورت درست مثل آن وقت ها می درخشید و جشمانت می خندید . اخ که چقدر دلتنگت هستم مامان مینو .


پی نبشت 

بند 1) اما می دانی پرتقال ؟ همین که شهرزاد دوستت دارد شاید باعث شود دوستت داشته باشم . این روزها  به این مقوله به طور جدی فکر میکنم .باور کن گربه ی خاکستری توپول شاید دوست داشتنی .

بند 2) میترسم هنوز از تاریکی از کوچه از رعد و برق و از بد حال بودن تو شهرزاد .تولدت پیشاپیش مبارک 

بند 3) هنوز باورم نمی شود مینو . لعنت بر سال 91 که دو عزیز بسیار عزیز را از من ربود . روحت شاد