خفقان

روی زمین خشک هم می شود غرق شد

وقتی که بغض کنی و نفهمد

اشک بریزی و نبیند

بشکنی و نشنود

و دست آخر  تنها بگوید :

"خوب می شوی ..."

غرق می شوی لاجرم

خفه می شوی بالتبع

نگرانی که مباد چیزی نگرانش کند و می پرسی :

دور دست ترین راه ها خیالت را راحت تر خواهد کرد ؟

به نشانه ی رضایت چیزی نمی گوید و سکوت می کند ...

درد می کشی

رد می شوی

پی نوشت :

میدانم  ؛ خوب نمی شود دلم  .

میدانم  ؛ جایت پر نخواهد شد .

بیچاره دلم ....

 

 

 

نیستی و من رکورد دار شده ام  ...

حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد
و بوسیدنت موکول شده
به تمامی روزهای نیامده..
حالا که هر چه دریا و اقیانوس را
از نقشه جهان پاک کردی
مبادا غرق شوم در رویایت
باید اسمم را
در کتاب گینس ثبت کنم
تا همه بدانند
- یک نفر
با سنگین ترین بار دلتنگی
روی شانه هایش -
تو را دوست میدارد ...
 
پی نوشت :
شاعرش را نمی دانم کیست ؛ اما به غایت حال این روزهای من است . روزهایی که حتا قلم هم دلم را آرام نمی کند.