بزرگ ترین قانون جهان


آنچه درباره اش نمی توان سخن گفت ، می باید درباره اش خاموش ماند .

ویتگنشتاین / تراکتاتوس

ارمغان آسمانی

باد می وزد ، روسری ام در هوا تاب می خورد ، آسمان ابری است ، و درختان مستانه سماع می کنند ....

گروهی پنجره ها را می بندند ، مرد همسایه خرید هایش را در آغوش کشیده و می دود ، در پیاده رو خبر از کسی نیست ...

تنها کودکان اند که دست به سوی آسمان گشوده و دانه دانه قطرات را می بویند .

بوی خاک می آید ، بوی نم ، بوی آسمان

بوی باران ...

که می گوید شیشه نمی فهمد ؟ سنگ احساس ندارد؟

قطره ها به روی شیشه ها سر می خورند و بر ایوان سنگ و سنگ می چکند ، آنقدر ذوقش را برمی انگیزند که ایوان متبلور می شود ، رنگ عوض می کند ، برّاق تر می شود ....

آری آری

آمد ...

 

پی نبشت:

عشق را ای کاش زبان سخن بود ...

نشانه ی مهر

رقص برگ های درختان  ، بوی خاک باران خورده  ، غروب های دل انگیز ، شب های یلدا شده ، پیاده رو های مرّوفش و منقش ، بچه مدرسه ای ها و شوق مداد و پاک کن ، .... نشانه اند ... نشانه ی ماه نو ، ماه مهربانی ، ماه مهر ، ماه تو ....

برگ ها را با ظرافت تمام از روی زمین و لای شاخه ها جمع می کنم ، خاک شان را می زدایم ، و آرام به نحوی که مباد بشکنند ، داخل جعبه می گذارمشان و به خانه می آورم ...

تولد حادثه ی شگرفی است ... حادثه ای که در آن از هیچی که حتا هیچ هم نبوده ایم ، فرصت نفس کشیدن ، عقل داشتن ، عشق ورزیدن ، " زندگی کردن " می یابیم ...

وآنچه این فرصت را برایمان معنا دار می سازد ، تولد و همراه شدن عزیزان است ... کسانی که براستی عزیزند و شکر حضورشان واجب ...

خوب که چشم هایم را می گشایم و همه چیز را برانداز می کنم ، هیچ کس را نمی توانم به جایش بنشانم که اینگونه محبت و دوستی را برایم معنا سازد ...

باید شاکر بود ، باید در این شب سر بر سجده سایم و شکرش گویم ، برای آفرینشش ، برای موجود کردن کسی که اگر نبود  ... ، برای نفس دمیدنش ، برای متولد کردنش ...

چگونه بنویسم که شادی ام از این حادثه ، از این شب ، در آن نمایان شود؟

برگ ها را به نشانه ی ماهت ، برایت هدیه آورده ام ، بی هیچ کلامی ، که واژگان سخت بی خاصیت است ، تنها نگاهی .. کافی است تا بفهمی چه می خواهم بگویم ....

خدایا !

سپاس ... برای همه ی زیبایی هایت ، برای پاییز ، برای مهر ، برای او ... برای زینب ....

تولدت مبارک مهربانم...

مرثیه ی شوریدگی

پاییز که در می زند ؛ نفس هایم به شماره می افتد

سر را به اختیار این سو آن سو کج می کنم تا برگ هایش صورتم را نوازش کند

پاییز که در می زند

عاشق می شوم

شیدا می شوم

در خیابان به سان چهارده سالگان لکّه می روم

و مردم به دیوانگی ام می خندند

پاییز که می شود دیگر انگشتانم فاصله ی زیادی با آسمان ندارد

بارانش که می زند دیگر خود از خود نمی شناسم

بی خویش می شوم

تمام منیّت و هویّت خود را پس می زنم

و خیس می شم یه زیر بارشش

حتا کفش هایم نیز شره می کنند

پاییز که در می زند

تو برایم متجلی می شوی

همه جا بوی تو را می گیرد

پاییز که می شود

از خفگانم کاسته می شود

و رها می کنم تمام بغضی را که در سالهای نبودنت بر دلم جا خوش کرده است

و راه می روم مدام ....

و با خود تکرار می کنم مرثیه ی نبودنت را

پاییز که می شود

تو مرا می شنوی

من از تو می گویم

و باران می زند ...