کیوسک

شیشه نوشابه ی زرد به ناگاه روی خاک پاشیده شد . مردی که روی صندلی جلو نشسته بود آنرا از لای در نیمه باز به بیرون ریخته بود . ماشینشان پیکان جوانان قرمز رنگی بود که معلوم بود چند روزی در باران و گل دوندگی کرده است . کنار جاده توقف کرده بودند تا شاید هوایی بخورند . ماشین دیگری هم که بی شباهت به فیات نبود در فاصله چند متری  آنها ایستاده بود ، از علائم معلوم بود که با هم هستند . صدای آهنگشان تا کجا که نمی آمد . در همین گیر و دار ناگهان درب خودروی آلبالویی به هم کوبیده شد و خانم نسبتاً درشت اندامی که سر تا پا مشکی پوشیده بود غضبناک و با قدم های تند ، بی آنکه به کسی نگاه کند ، به سمتی که خودش هم نمی دانست کجا حرکت کرد .

 مردی در صندلی جلو نشسته بود بانگ برآورد که : کجا میری آخه ، بیا بشین سر جات ، خوبیت نداره جلو مردم ...

: هر قبرستونی برم از با تو بودن بهتره . برو خودتو درست کن بدبخت ، اون دندونات از ده کیلومتری داد می زنن چی کاره ای

مرد  بازوی زن را چسبیده بود و کشان کشان می آوردتش

یک لحظه همه جا ساکت شد ، حتا صدای ماشین های جاده هم نمی آمد ، مرد خیره شده بود و هیچ نمی شنید ، صدای سیلی زن میخ کوبش کرده بود .

۲ دختر کوچک از ماشین پیاده شدند و هر دو خواب آلود مادرشان را می جستند

زن دوباره داد زد که : تو که عرضه نداری یه نوشابه واسه بچه هات بخری و نگات به جیب مردمه بیخود کردی ما رو اسیر می کنی

دختر خانمی که از ماشین فیات پیاده شده بود دوید و بچه ها را به بهانه ی خوراکی  به سمت دیگری برد. اما دخترک نصفه نصفه سرش را به عقب می چرخاند و مادرش و پدرش را می پایید . 

حسن آنجایی که نگه داشته بودند این بود  که دکّه ای داشت که درش همه چیز بود و این  وسط آن بیابان برهوت گنجی به حساب می آمد . مرد صاحب دکه هر کدام را به بچه ها نشان می داد ، آنها می گفتند نه ، نمی خوایم ، دوست نداریم .

 

پی نبشت اول :

که می گوید که بچه ها خرند و نمی فهمند؟!

پی نبشت دوم :

من از آدم ها می ترسم ، از بچّه ها بیشتر .

پی نبشت سوم :

شاید این ماجرا را ادامه دادم ، روزی ، جایی .

بوی عیدی ؟؟؟!!!

ملحفه های روی تخت بوی نویی می دهد ، مثل کتاب های روز اول مدرسه  . همه جا برق تمیزی می زند  ، اشیا و ولباس های اضافه دور ریخته شده اند . همه چیز سر جای خودش است ، شیرینی و آجیل و میوه ی چیده شده ی روی میزِ؛ آماده ی خوردنند و مامان مدام چک می کند  که چیزی کم نباشد ، سین ها به ترتیب نشسته اند و اسکناس های لای قرآنی برای آمدن و نیامدن استخاره می کنند . صدای پریا و پوریا ساختمان را برداشته است . ثانیه ها که دانه دانه عبور می کنند ، مامان به رسم هر سال برای تک تک فرزندانش نیّت می کند و حافظ تفأُل می زند ... سال تمام می شود ، سال شروع می شود . آقاجون و مامان به همه عیدی می دهند ، دوقلوها شمع ها را خاموش می کنند و با اداها و شیطنت ها ی کودکانه شان کام همه را شیرین می کنند . سال شروع می شود ،  و من خوابیده ام . هیاهوشان در گوشم می پیچد ، اما خوابم .

تمام این روزها در خواب می بینم ، خواب روزهایی که کابوس وار گذشتند و آب از آب دنیا تکان نخورد . روزهایی که شب هایش طولانی نبود اما خیس بود و روی دیگرخنده های روزمره  را نشانم می داد . آن تابستان کذایی ، زمستان سرد و پررخوت و پاییزی که فصل روزمرگی ام بود نه تولدم . خوب می دانم چرا ، نحسی نبودنت ؛ تاوان نبودنم ؛ امسال بود .

حوصله ی این دید و بازدید های از برای تکلیف و فشرده را ندارم ، زبانم به تبریک نمی چرخد ، سرم پر است از فکرهایی که هیچ دوسشان نمی دارم اما واقعیتند ، میخ کوبم کرده اند و حمله هایشان هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود . من بی دفاعم و در هجوم این بازجویی های وجدان ، محکوم شناخته شده ام . دلم برای خودم نمی سوزد که شایسته ام برای این تمام رنج ها واضطراب ها .

مهمان ها رفته اند ، فنجان های چای و ظرف ها پر است از پوست میوه و آجیل ... جای دست های کوچک  " قامبوها " روی  آینه ی وسط حال مانده است . تا رسیدن سری بعدی مهمان ها وقت زیادی نمانده ، برای دیدن آقاجون همه می آیند ، حتا فامیل های خیلی دور .

حسین  راست می گفت :

ازآجیل سفره عید 
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند 
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

 

پی نبشت :

در تفال حافظ می گفت :

بلبلی خون جگر خورد و گلی حاصل کرد

باد غبرت به صدش خار پریشان دل کرد

نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ                                 

چه کنم بازی ایّام مرا غافل کرد