نوبت آشقی است یک چندی
از آن روزها سال ها می گذرد ، ثانیه های تب و اشک و فراغ ....
من تو را بی هیچ تکلّفی دوست می داشتم و لحظه های نبودنت دلتنگم می ساخت .حضورت سنجاقم می کرد به عقربه هایی که روز روز زندگی ام را مقرر می کردند. آن روزها نداشتن ها اهمیتی نداشت چرا که تو بودی و جبران همه ی نداشته ها می شدی .
یادم می آید شب ها ، از لابه لای برگ های پهن درخت انجیر وسط باغچه با ماه سخن می گفتم ، به او می گفتم : میان ماه من با ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است .... و آن وقت بود که مداد سیاهم صفحه صفحه از تو می نبشت و گریه ها و بی تابی هایم شروع می شد . کم کم همه جا و همه کس شده بودند تو ، تو یک جلوه که نه هزاران جلوه پیدا کرده بودی ، این حجم وسیع بودن و نبودنت نفسم را بند می آورد ...
اما به یک باره همه چیز رنگ و بوی دیگر گرفت . من تو را و نشانی هایت را در خود داشتم ، همه را از بر بوذم ، حتا تکه کلام هایت را ، اما هیچ کدام جواب نمی داد ، یا تو کسی دیگر بودی و من اشتباه شناخته بودمت یا کس دیگری شده بودی ، به هر روی ماه من نبودی . در آن روزهای پر التهاب من ذره ذره ایستادم و تو ندیدی لحظه های بی کس شدن و نابود شدنم را . با رفتنت گمانم بود که دنیا به پایان خواهد رسید و مرا به اعماق تنهایی و ناامیدی پرتاب خواهد کرد ، که البته تا حدودی هم شد .
آن روزها عشق را واژه ای مقدس می دیدم که بایستی در لفّافه ای سپید و مطهر نهاده و مراقبت شود تا مباد که دامنش آلوده شود ، هر روز غبار گیری شود و از گزند حریفان مصوم بماند اما حقیقت این است که مختصات زمین خاکی فرزندان آدم با این معیار ها تناسب و تلازم ندارد .
این روزها گرگیجه گرفته ام از این سیل عظیمی که می بینم یا می شنوم . هیچ کس آنکه می گوید نیست ، زن ها به مرد ها و مرد ها به زن ها مشکوک اند ، پسر ها از دختر ها و دختر ها از پسرها بیزارند که هر دو مشکل ارتباط خود را خود ، خوب می دانند . خ ی ا ن ت....
عشق مقدس نیست اما خیابانی و هرجایی هم نیست .
این روزها ارتباطات عریضند نه عمیق ، ساعت ها صحبت و دیدار و پیامک هایی که زحمت تحویلش را مخابرات عزیز می کشد ، اما حرف ها از برای رنگ است و لاجرم عاقبت ننگ .این روز ها آدمی زاد دلش پر می زند برای کسی که با تو ، و تنها با تو نه با جنسیت تو سخن بگوید ،گرچه گوش ها به دنبال گزاره ی صادقانه ی " دوستت دارم " نیستند ، که به راستی یافت می نشود ، اما خسته شده اند از داستان هایی که همه یک پایان دارند ، من در زمانه ام به دنبال فرهاد کوه شکن نیستم اما از لیلی های به اشتراک گذارده شده و مجنون های هزار چهره به تنگ آمده ام . در زمانه ی من حافظ بودن جرم است و درد عشق کشیدن هایش مایه ی ننگ و سادیسم .
این جا دُن ـ یاست ، چرا این حقیقت بزرگ را نادیده می انگاریم ؟ این جا فرزندان آدم ، در یک ساعت آشق می شوند و در ساعت بعد حتا جواب سلام مأشوق را هم نمی دهند ، این جا آشق یک نفر شدن کالایی بنجل و تقلبی محسوب می شود و برگشت می خورد ، شراکت در زندگی و زیر یک سقف زیستن هم نمی شناسد . عشق را بگذارید برای همان لیلی و مجنون و زمانه ی بزرگوارانی چون : نظامی و سعدی و حافظ .
پی نبشت ۱:
کی رفته ای که پیدا کنم تو را ؟؟؟
پی نبشت ۲:
دیدن نقاشی با عنوان "((عشق )) طراحی خیال است یا واقعیت ؟؟؟ اثر جوزف سووی "، در وبلاگ دوست خوبم " وصله " خالی از لطف نیست :