یادگاری

و که می داند

که من

تمام بوسه هایم را

به سان خاکی که آدم برای حوا ذره ذره جمع می کرد

از دوردست ترین صحراهای دلتنگی

با همین دست های کوچکم

با همین پاهایی که دیر زمانی است از نفس افتادست

برایت به یادگار آوردم

و خیره در نگاه نسیم

قربانی یک نگاهت کردم ...

چرا نگاهم نکردی ؟

چرا؟


من شرقی ام و شورمند ...

جناب ویتگنشتاین ، نکته‌های گوناگون :

"وقتی تحمل زندگی دشوار می‌شود، به تغییر موقعیت می‌اندیشیم. ولی مهم‌ترین و مؤثرترین تغییر، یعنی تغییر خودمان، کمتر به ذهنمان می‌آید، و به دشواری می‌توانیم تصمیم به چنین تغییری بگیریم. "

چیزی عجیب رو شانه هایم سنگینی می کند
جناب ویتگنشتاین ؛ می گویی تغییر موقعیت درمان است ؟
نه ؛
گاه آنقدر بی تاب می شوی
آنقدر بی خود و مست می شوی
که مدام از این سو به آن سو میروی
میخواهی تمام شهرها را زیر پا بگذاری
تمام خیابان ها را پیاده گز کنی
نه برای آنکه در جستجوی درمانی باشی
نه ؛
تنها بی تابی و هیچ سکنایی تسکینت نمیدهد...
آتش گرفته ای
گاه حتا می دوی و شعله ور تر می شوی
و در این  میان آن بار سنگین
آن خودی که باید همه جا حجمش را به دوش کشی
نمیدانی تویی؟
اوست ؟
او تو است ؟
امر زیادی و عرضی است ؟
می مانی چه چیز را باید تغییر دهی ؟
خودت را ؟
اورا ؟
من او شده ات را ؟
من نیم من را ؟
من عرضی را ؟
حتا می ترسی از تغییر
که با دردش هم جانت جلا می یابد
می ترسی که با این تغییر
دردش هم مثل خودش تنهایت بگذارد
اینجا شرق است جناب ویتگنشتاین
سرزمینی که " غمت از تو وفادارتر است "
نه ؛
من نمی خواهم غمش نباشد ...
اشک ریختن برای او جانم را زلال میکند
میدانی جناب ویتگنشتاین ؟
شاعری داریم که می گوید :
" احساس سوختن به تماشا نمی شود ؛ آتش بگیر تا بدانی چه می کشم ..."

 

پی نوشت :

باران که می بارد آتشم شعله ور تر می شود ....