هیس!
پنبه در گوشم کنید
از باده مدهوشم کنید ...
پنبه در گوشم کنید
از باده مدهوشم کنید ...
نمی دانم
چرا
اما هیچگاه زمستان را دوست نداشته ام
برف که می بارید
روی جاده که قدم می زدم
ردپایم می ماند
اما گویا با من سر لج داشت
رد پاهایم پر می شدند
انگار هیچ وقت رد نشده ام
من رد شده بود
می خواستم
پا جای پاهایش بگذارم
دنبالش بروم
پیدایش کنم
دست هایم بخ کرده بود و برف می بارید
رد پاهایش را پر می شد
و من به امید یافتن ردی نشانه ای به پیش می رفتم
مانده بودم وسط
میان نشانه های خودم
و نشانه های او
که توامان محو می شدند
اری
برف باریده بود
برف سهمگین
...من گمشده بودم ...
پی نبشت :
الهام گرفته از شعر دوستی عزیز
پی نبشت دوم :
در جواب "پرده نشینی "که پرسید چرا زمستان را دوست ندارم :
زمستان که می شود
سرها در گریبان می شود
و سلام ها بی پاسخ می مانند ..
باران با زمین قهر می کند
و جابش را برف می گیرد
برف ....
با ان شکل هندسی منظمش
با قدرت همه جا را می گیرد
و راه باران را می بندد ..
دلم باران می خواهد ...
ساده و بی زاویه
پس نبشت:
آمد /// آمد /// چه بارانی
کاش باران من هم بیایید ... کاش
تو کجایی باران
که من این گونه در نبودت بی تابم
تو کجایی که سراغت را هیچ کس ندارد
کاش بشود ...
شب بشود
باران ببارد
من بمانم
و سکوت
و آسمان بارانی ...
پی نبشت :
از دنیای شما سه چیز مرا بس :
باران ، قلم ، حافظ
بسم است نه؟
پی نبشت دوم :
زیباست و خستگی ات را می زداید:
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
گرتو بیداد کنی شرط مروت نبود ...
مامان که خانه نباشد انگار هیچ کس خانه نیست . سکوت بدی خانه را می گیرد . از صدای تالاپ و تلوپ قابلمه و کاسه و بشقاب در آشپزخانه خبری نیست . سجاده اش بغل میز تلفن سالن پذیرایی بسته است و چادر فلفلی اش درش جا خوش کرده است . تلفن خانه آزاد است و مدام بوق اشغال نمی زند .
مامان که خانه نباشد آقاجون را سکوت زیادی فرامی گیرد ، بهانه می کند و به خانه ی دخترش می رود . من می مانم و تنهایی .
مامان که خانه نباشد مجبور به آشپزی می شوم و بعد از ماه ها دست به روغن و پیاز و گوشت و سبزی می برم .دست پختم خوش مزه است و غذا رنگ و لعاب دارد . اما دوستش ندارم . بوی غذاهای مامان را نمی دهند آخر .
مامان که خانه نباشد تلفن زنگ نمی خورد . تلویزیون خاموش است . پرده ها کیپ کیپ کشیده شده اند . انگار که هیچ کس نیست . خانه چه ساکت است بی مامان
امشب حسابی گریه کردم از بس که مامان نبود ... مثل بچه ها دلم هوای مامان را کرده است ... کاش زودتر ۵شنبه بشود و مامان بیاید . دلم برای زیر لب حرف زدن ها و پچ پچ هایش تنگ شده
غروب بود که مامان زنگ زد . گفت داخل حرمم . سلام کن
مجال سلامم نداد آنتن همراه اول ...
پی نبشت :
رفته ام و برای خودم قاقالی خریده ام ؛ تا سرم گرم شود و مامان زود بیاید .
پی نبشت دوم:
چه کم دل شده ام تازگی ها ...
کلماتش ، صدایش ، نگاهش ، چشمانش ،دست هایش ، صورتش ، قلب کوچک ش ، ... همه و همه می گویند که نگران است ، لازم نیست چیزی بگوید که نگرانی اش را برساند. من نگرانی را از چشم هایش ، از دست هایش ، از قلبش بو می کشم ...
ادم ها به دلیلی که برای من نامعلوم است - جناب استاد آکسفورد درس خوانده ، دلیل آن راه میل به ارتباط می داند - روابط مختلفی را با یکدیگر ایجاد می کنند ، پدری ، مادری ، دختری ، فرزندی ، خواهری ، برادری ، .... من همه را می فهمم ، اما یکی را توان فهمیدنم نیست ...
خیلی وقت ها شده که احساس کنم دنیا تمام شده ؛طاقتم طاق شده و تحملم تمام . احساس کنم خطی در مقابلم ترسیم شده که به معنای شروع عدم است ، شروع تاریکی ها ...
خیلی وقت ها شده که احساس کنم خوشبخت ترین ادم روی زمینم ، شادی هایم تمام عالم را پرکند . غم ها جملگی از دامن پر کشیده اند و به سرزمین تاریکی کوچ کرده اند ...
پاردوکس زیبایی که رخ می دهد این است که خیلی وقت ها شده که این دو حال را در یک روز حتا در یک آن تجربه کنم ، حالی که به حال دیوانگان مانند است ....
روزها که می گذرند ، لحظه هایی که طی می کنی ، جاهایی که از آنها عبور می کنی ، کسانی را برایت هدیه می اورند ...
این ادم ها ، ادم هایی هستند که در یک لحظه در یک جایی به ناگاه مقابلت می ایستند ، بویت می کنند و می گویند : سلام :)
این آدم ها ، آدم هایی هستند که بهانه نمی خواهند ، یاداوری نمی خواهند ، آن ها خوب می دانند ، وقت دلتنگی را ، وقت آشتی را ، وقت دیدار را ، وقت نگرانی را ، وقت خشم را ، وقت اخم را ، وقت آغوش را ، وقت وقت را ..
این آدم ها را هر چه تلاش می کنی ، هر چه خودت را ، دلت را ، جانت را ، قلبت را می تکانی تا از تو جدا شوند ، نمی شوند ، به شکل ناجوری به تو وصله شده اند و بی خیالت نمی شوند . هر چه بانگ می آوری که رهایم کنید ، نمی شود .
ظهور این آدم ها گاه سال ها به طول می انجامد ، تعدادشان شاید کمتر از انگشتان دستت باشد، اما یک خوبی دارند . لازم نیست تا بگردی و پیداشان کنی . کافی است زمانش فرا رسد ، خود هویدا خواهند شد ....
این آدم ها در هیچ قانونی هیچ حقی بر ضمه ی تو ندارند ، تو هیچ تعهدی را قانوناً نسبت به آنها دارا نیستی .
به من بگویید ... این چه ارتباطی است که یک هو پیدا می شود ، تو را ، درونت را ، جانت را می فهمد ، به جانت سنجاق می شود، دلت می لرزد با لرزشش ، اشکت می چکد با اشک هایش ، لبت می خندد با خنده هایش ... او کیست که یک هو سر بزنگاه پیدایش می شود .. در حاشیه ی خیابان شانه هایت را در آغوش می کشد و غم هایت را بی هیچ چشم داشتی به جان می خرد ... او کیست که بی هیچ توقعی؛ بی هیچ وظیفه ای ، بی هیچ تعهدی ، همه کار برایت می کند ، او کیست که نه پدر است نه مادر است نه برادر است نه همسر است نه خواهر است ...
کسی مرا بگوید که دوست کیست .....
پی نبشت اول:
صدای شاملو .... روایت دلچسبی است از "شازده کوچولوی اهلی شده "
پی نبشت دوم :
برای دوستان انگشت شمارم :
برای زینب
برای مریم
برای شهرزاد
برای "رفیق"
و برای تو که هیچ وقت بو نکشیدی ...
پی نبشت سوم :
فهم یک رخداد است که " با ما" و نه " در ما" صورت می گیرد ....
"گادامر بزرگ "
تو خجالت نمی کشی ؟
فکر نمی کنی کمی شورش را دراورده ای ؟
کمی خیال نمی کنی قیافه ات به کشتی شکسته ها می ماند؟
چرا کمی خودت را ، دور و برت را جمع و جور نمی کنی ؟
وقتی قرار است هیچ چیز عوض نشود ؛ وقتی قرار باشد شرایط به طور کلی از ارده ات خارج باشد :
چرا خودت را آزار می دهی
معنای اینهمه سکوت چیست ؟
چرا خودت را می شکنی ؛ در خود فرو میروی ؟
باور کن مرا س.ط
باور کن ...
دنیا هنوز تمام نشده است ...
همه چیز شاید بد شده باشد ...
همه چیز شاید مثل قارچ سر برآورده باشد
همه چیز شاید دیوانه کننده و طاقت فرسا باشد ...
اما تو که عوض نشده ای س. ط ..
تو همانی
همانی که از اول بود ی ///// ساده و اخمو و عاشق کلوچه شیرین ...
مگر به تو نگفتم در زانوهایت گم نشو ...
خواهشی دارم س.ط
پرده هایت را کنار بزن
دنیا را نگاه ...
مرز بلژیک و نروژ را دیدی چه طور از هم جدا کرده بودند/
دیدی آن دختری که دست نداشت چه طور می خندید؟
فلسفه به تو هر چه یاد نداد
باید خوب دیدن را یاد می داد س.ط
چشم هایت را خوب باز کن و خوب ببین .... که چشم هایت بسته خواهند شد .. روزی جایی .///
س.ط عزیزم ،
غصه برای چه ؟
اسمان سرجایش است و زمین هم .
پاهایت محکم است و دست هایت پرقدرت .
مگر برای حقیقت یک راه وجود دارد؟
نه ندارد ....
فلسفه تو را یاد داد که ادم ها با قصه هایشان متفاوت می شوند ...
چه خوب که ادمی درد بکشد
سختی بکشد
ان وقت شل و وارفته نمی شود.....
رهایش کن س . ط
هر چیزی را محکم بگیری خفه می شود ...
ولش کن بگذار برود ....
هر چیزی را بیشتر بخواهی بیشتر دور می شود .....
چه چیزی از این با ارزش تر که تو زحمت کشیده ای
که تو واقفی
که تو دوست دارش هستی
زندگی را می گویم ...
انقدر جوش نزن دختر ...
به دست شکسته من فکر کن و نازی ...
راستی یادت باشد قول داده بودی میایی پیشم ؛ هنوز نیامدی ها...
پی نبشت :
این ها را جملگی حسین برایم گفت ... در رویا ...در اندیشه ....
پی نبشت دوم :
گم شدی تو شونه هاتو
و خودتو می بینی
پرده ی آبی چشماتو کنار بزن ...
نگاه کن دنیارو
دیدنیه ...
چشم ما رفتنیه ...
پی نبشت سوم :
و من چقدر ارام شدم ... حسین پناهی سپاس