ریاضیات کاربردی

افتاده بود آن روبرو، کنار میز ، زیر صندلی . نشسته بودم و خیره خیره نگاهش می کردم . کف آشپزخانه خیس بود و قرمز . آری خودش بود ، یک تکّه از من ، بخشی از تنی که مرا احاطه کرده است از من کم شده بود و آن زیر جاخوش کرده بود ، کم بود اما باز هم از من بود . دردم آمده بود اما دردش نیامده بود تنها کنده شده بود و رهایی برایش معنا یافته بود .

یادم می آید کلاس چهارم یا پنجم دبستان که بودم معلمی داشتیم به نام خانم بوربور ، خانم بور بور خانم خوبی بود ، مهربان بود ومثل نام فامیلش بور بود . ریاضیات را با وسواس و دقت درس می داد و مراقب بود تا شاگردانش در یادگیری هر آنچه تعلیم می دهد امانت دار باشند و معلومات را خوب حفظ کنند ، آن روز ها نمی فهمیدم ریاضیات فهمیدنی است نه حفظ کردنی ، برای همین خانم بوربور هر چه می پرسید حفظ بودم اما بلد نبودم .

یک روز گفت : ضرب هر عددی در صفر ، مساوی صفر است . پای تخته بودم و قرار بود تا تمرینی را که نوشته بود را حل کنم :

؟ = ۰* {۵۰ ـ (۲۷+۸۹)}

شروع کردم به حساب کردن که خانم بوربور گفت:" برو بشین "

گفتم: "چرا خانم ؟ ما که هنوز ننوشتیم ."

 بغل  دستی ام  که آمد ، تنها نوشت : صفر .

خانم بوربور گفت :" آفرین ، درسته . دیدین بچه ها حساب نمی خواد ، وقتی صفر مطرح باشه ، چیزی را نمی خواد حساب کنید ، جمع یا تفریق وقتی معنا پیدا میکنه که مقداری در کار باشد اما وقتی پای صفر در میان باشه ؛ حسابی در کار نیست ." بعدها در درس منطق، یاد گرفتم که به این اصل می گویند "سالبه به انتفاع موضوع".

نشسته ام اینجا ، کنار تکه ای از خودم که زمین را قرمز کرده .

نشسته ام و دانه دانه سنگ فرش ها را با هم جمع می زنم ، تعداد آنهایی که رویشان را فرش پوشانده از سایرین کسر می کنم و تعداد هر ردیف سنگ را بر طول ضرب می کنم و به نسبت سالن پذیرایی تقسیم می کنم . عددی  که به دست می آید ضرب در تعداد رژه هایم در خانه می کنم و و در نهایت آن را در تعداد روزهایی که به یادم بودی ضرب می کنم .حساب لازم نداشت، پاسخش صفر بود و تکه ی بریده .

پی نبشت :

من امانت دار خوبی نبودم " خانم بور بور " .

زیادی

دیشب مردی رادیدم که سه تا ابرو داشت.از آنجا که قرار است به بالا ی هر چشمی تنها یک ابرو باشد و ایشان نیز دو جفت چشم نسبتا زیبا داشت ابروی سوم درست وسط پیشانیش قرار گرفته بود.وقتی که دیدمش اول چیزی که به ذهنم متبادر شد این بود که : خدارا شکر که زن نیست. آن وقت با مشکل تا به تایی ابرو مواجه می شود . هر قدر هم که آرایشگر ماهر باشد . چراکه عدد ۳ باالذات تا به تاست.

ابروی میانی اخم خاصی را در صورتش نشانده بودکه با صورتی که مدام می خندید جور در نمی آمد.به گمانم مادر زادی این طور بود . و الا نمی شود که شب بخوابی و صبح ببینی یک عدد ابرو درست وسط پیشانی ات روییده است.

 

همیشه همین طور بوده که عدد ۳ مظلوم واقع می شود. آنی که سوم است همیشه به نوعی نا خوانده است و زیادی. لذا مهجور می افتد و نظاره گر دو دیگری است. تکلیف یک و دو معلوم است.یا فرد است مثل بینی یا جفت است مثل چشم.. اما سه؟

اصلا عدد سه یعنی چه؟ وقتی سه متضمن یک و دو است . آن هم به گونه ی تحلیلی (یعنی نیازی به رجوع به عالم خارج نیست)  .چرا می بایست مهجور باشد. مگر قاعده این نیست؟

۱+۲=۳

پس این جمع چرا با منطق جور در نمی آید.یعنی اصلا جمع نیست.منهاست  . سه یعنی:

۱=۳-۲

آن یکی که میماند ۱ اولی نیست. خود ۳ است. همان که از جمع یک و دو ایجاد شده بود. نه ایراد وارد نیست . اگر صبر کنی می بینی که کلامم به دور نمی انجامد.

بسته به اینکه به اعداد و ریاضیات چه نگاهی داشته باشی و چه نوعی از تعین برایشان در نظر بگیری داستان متفاوت می شود.

می توان مثل افلاطون برایشان عالم مستقل و بالفعلی در نظر بگیری یا مثل کانت آنها را به مثابه گزاره های پیشنی تالیفی محسوب کنی. در این باره کسانی چون لایب نیتس و پاسکال و فلاسه تحلیلی جدید و ... نیز نظریاتی داده اند که می توانی رجوع کنی.

هر نوع که بگیری به هر حال تو و من این اعداد را برای عالم خارج به کار می بریم . پس من و تو اگر در تعریف مشترک باشیم حداقل در یکی از کاربرد های آن مشترکیم.

برگردیدم به همان عدد سه .

نکته)  من اصلا وارد اعداد دیگر نمی شوم و نمی خواهم مطلب زیر را به همه ی اعداد تسری دهم . لذا خاطر سایر اعداد جمعه جمع باشد.

گفتیم ما در کاربرد مشترکیم و دامنه مورد بحث را به ۳ محدود کردیم.

نکته : لطفا کمی صبر کنید . نمی خواهم مشتق بگیرم.

۳ را به کار می بریم . و قتی مثلا روی میزداشته باشیم:

سیب سیب سیب

نکته: طبق قرارداد به چیزی که خوردنی است گرد است قرمز است دارای شکلی خاص است و تعریفی که تنها مختص این نوع موجود است .همه بالاتفاق می گوییم سیب .

در اینجا می گوییم ۲ سیب داریم. حال اینکه فی الواقع خود این ۳ چیست طبق بحث بالا و نوع تلقی بین من و تو می تواند متفاوت باشد.می توانی اصل به جای ۳ بگویی چه میدانم زیگما . اما به هر حال چیزی را از آن انتزاع کرده ای و بدان نسبت میدهی.

ردپای این ۳ را در همه جا می بینیم.خیابان .کوچه.درختان.هر جا که موجودی باشد و از جنس او باشد یعنی ۳ تا باشد او نیز لاجرم هست گیرم  خود بالفعل موجود نباشد.

برای من ۳ مفهوم  زیادی را تلقی می کند.نه آنی که سارتر در تهوع می گوید.نه .

تصور کنید:

دامنه حضور ۳ را بسط می دهیم:

۳مداد .۳ دفتر .۳دوست.۳ عاشق ...

همیشه یکی هست که با آن دو تای دیگر چفت نمی شود . وسط می  افتد. مثل ابروی آن مرد . این مسئله چهره ی نقاشی شان را مغشوش می کند اگر مثلا مداد باشند. وای به حال آنکه آدم باشند.

و من نمی دانم چه تعینی برای کاربرد یک نمی دانم چه ی انتزاعی که عدد می ناممش در حوزه دل آدمی در نظر بگیرم...

راستی تا به حال دل مغشوش و اخمو دیده ای؟

پی نوشت:

با این موجود موسوم به کامپیوتر تخته نرد بازی می کنم .جفت سه آوردم ...

۲ تا ۳

...

بازی را باختم

 

 

پل

با اختلاف سه یا چهار نفر ادم بزرگ ؛ او در سمت راست من است .

من نشسته ام و او هم نشسته است .

من روی صندلی او در آغوش مادرش

خوب که نگاهش میکنم می بینم چه قدر باهم فرق داریم .

از شلوغی اعصابش بهم ریخته است و  با صدای بلند گریه سر می دهد ، چیزی که من هیچوقت جراتش را ندارم جلوی این همه جمعیت انجام دهم .

با دیدن دستگیره که مادرش برایش تاب می دهد به شوق می آید و گریه یادش می رود . خوب من نه انقدر از دستگیره به ذوق می آیم و نه گریه ام با دیدنش بند می آید .

دوتا از دندانهایش که معلوم است تازه درآمده موقع خندیدن ها و قهقهه زدن هایش خودنمایی می کند . سر که می جنابند دو موجود هم سن و سال خود را می بیند ؛ خنده اش بلند می شود و برایشان دست تکان می دهد . خوب من هیچوقت از دیدن هم سن و سال هایم به ذوق نیامده ام.

بغل دستی ام که خانم نیمه جوانی است و به غایت لاغر و استخوانی است به مادر کودک که سراپا ایستاده است  تعارف می کند که جای او بنشیند . میدانم چرا من این کار را نکردم ؛ حواسم به کودک بود و بس و هیچ جا را نمی دیدم .

پیشم که نشست ؛ برایش دالی کردم ؛ خندید . نمی توانست حرف بزند اما چشم هایش به اندازه دنیایی حرف برای گفتن داشتند . نامش را که پرسیدم علت را فهمیدم : رها ...

گوگوش همچنان در گوشم اهنگ گهواره را  می خواند .

کودک سر به شانه ی مادرش گذاشت من یادم آمد که چند وقت ست که این حس را تجربه نکرده ام ...

نمیدانم چه شد ؛ رها که مشغول شکلات خوردن و مالیدن آن به سر و صورتش بود ؛  دوباره بلند بلند گریه کرد .اشک های او مرا هم به گریه انداخت و صورتم خیس شد . 

یک ایستگاه زود تر پیاده شدم و رفتن قطار رها را نگاه کردم  ....

 

پی نوشت  اول :

انتظار و بی حوصلگی مهم ترین ویژگی های این روزهایم شده اند با اینکه هیچ دوستشان نمی دارم .  چرا ؟؟؟

پی نوشت دوم:

اینکه به جای پی گیری سخنرانی  پرزیدنت روحانی و اتقاقات جلسه مذبور نشسته ام و از رها می گویم یعنی انسان بی تفاوتی ام ؟