گیم اور !؟

کمکی تب دارد سرم ؛  لباس قرمز رنگی که چند هفته پیش از هفت تیر خریده بودم به تنم گشاد شده است . اتاقم مثل همیشه مرتب است . مشق هایم را ننوشته ام .

روز که کش می اید خوشم می آید ، دست به زیر چانه ام می زنم و تماشا می کنم :

افتاب از پشت پنجره به اتاق می تابد . بازی ادامه  پیدا میکند و روشنایی را به هم پاس می دهند . عقربه های ساعت تیک تاک کننان به سمت راست رژه می روند و به اتاقم یاداوری می کنند وقت زیادی ندارد . چشم که بهم میزنند ساعت 8 صبح جایش را به 8 شب می دهد ؛ روشنایی از اتاقم بیرون می جهد ؛ در آسمان اثری از آفتاب نیست . اتاق و افتاب هر دو بازی را باختند . 

چراغ روشن نمی کنم ، اشیاء اتاقم ذره ذره در خود فرو می روند و تاریک تر می شوند . کم کم جز پرده سفید چیز دیگری پیدا نمی شود . سیاهی همه جا را می گیرد و مرا ترس برمی دارد :

جنگل زیبا و سر سبزی به نظر می آمد . خرسک زیبایم در دست هایم بود ؛ چهره معصوم و خنده ی زیبایش و دستمال قرمزی که به نشانه بامزی به شکمش بسته بودم حالم را خوب میکرد . مستانه راه میرفتم و شعر می خواندم . گاهی هم کیفور می شدم و لی لی می کردم . نفهمیدم کی ؛ به ناگاه کسی که هیچ به ادمی نمی مانست از چون برق از کنار جهید . سر که برگرداندم دست هایم خالی بود و عروسکم نبود . 

تمام کودکی ام که به دوشم کشیدم و با توان قوت تا جایی که می توانستم طول جنگل را در جستجوی عروسکم دویدم ؛ نبود . نشانی از آن موجود موهومی که شاخ نداشت یافت نشد . کم کم همه جا تاریک می شد ؛ هر چه بیشتر می دویدم جنگل تاریک تر می شد .گویی وقتی می ایستادم نور می آمد و وقتی می دویدم می رفت . اما من از بین نور و بامزی ؛ دومی را برگزیدم و دوباره دویدم . انقدر که در تاریکی مطلق جنگل گم شدم ...


کلاس تمام شده است . وسایلم را باوسواس و دقت جمع کردم که مباد چیز جا گذاشته باشم . تا سر خیابان x امدم . کم کم داشت غروب می شد . داخل ایستگاه اتوبوس نشستم و از ترس تاریکی چمباتمه زدم . 

جرائت تاکسی گرفتن نداشتم ...



پی نوشت :

به کسی که در بیداری خواب ببیند چه می گویند ؟ دیوانه ! روانی ! دیوانه ی روانی ؟ یا چه ؟


نقطه سر خط

با امروز می شود 112 روز

در طی تمام سال هایی که قلم دست گرفته ام و  می نویسم ؛ جزء موارد نادری بود که این همه وقت چیزی ننویسم .

میدانم که چه شد که ننوشتم 

تمام ماجرا از یک شوک در روز گرم بارانی در ایستگاه مترو شهدا شروع شد . آنقدر در عجب بودم که تنها نشستم و حرکت قطار ها و ادم ها را نظاره کردم و آرام آرام اشک هایم از چشم ها سرید و فهمیدم آدم ها نگاهم میکنند .اما من خیره بودم و مبهوت به روبرو خیره شده بودم .

بعد از آن هی ماجرا را برای خودم بالا پایین کردم - از دوستانی که معقول تر بودند کمک گرفتم و ارام ارام کنار آمدم  .

اما این تمام ماجرا نبود .

بخش زیادی از این صد و دوازده روز ، به گشتن و راه رفتن و فکر کردن گذشته بود . به مرور کردن و به یاد آوردن . اینکه روزها دو ساعت ؛ یک ساعت ؛ خیابان ها را گز کنی ؛ شاملو گوش دهی و حافظ بخوانی ؛ قیافه ات را به سان مست ها می کند . کسانی که می خورده اند تا فراموش کنند 

سکوت کردم که فراموش کنم . که فراموش شوم  . که به یاد نیاورم . که قضاوت اشتباه نکنم . که داوری نکنم 

از عموم دور و بری ها فاصله گرفتم که نبینم که نشونم که نبینند که نشنوند 

می دانی ؛  این شوک هدیه خوبی بود . برای آن که توهم ها خود را بنمایانند ؛ کژی ها خود را نشان دهند و از همه مهم تر ؛ من خود را ؛ تو را ؛ او را بیشتر ببینم و نظاره کنم .

ایستاده ام

اینجا

این بیرون

روی سنگ های خیابان

و دیگر منتظر پاسخ "چرا" نیستم .

تمام شد .

نقطه .

 

 

 

 

پی نوشت :

گاهی وقتا حرفی نمیزنی 
سکوت میکنی 
هیچی نمیگی 
صبر میکنی 
میخوای چیزی بگه 
میخوای اتفاقی بیافته 
می خوای یه نشونه ببینی 
می خوای ببینی که صبرت جواب داده
اما بعد نمیشه 
چیزی نمیگه 
اتفاقی نمی افته 
نشونی نمی بینی 
اما جالبه 
صبرت بی جواب نبوده :
می فهمی که اشتباه کردی 
انتظارت بی جا بود 
توقعت بی خود بود 
شاید نشده 
شاید نشد 
شاید نبودی 
شاید نبود 
شاید نبودیم 
اما خوب 
اینم خودش یه جور از شدنه 
... 
بعضی وقتا انقدر بعضی چیزا چند پهلو و چند لایه می شه که دیگه عاجز می شی از قضاوت 
و بعد می بیینی 
تویی سکوت 
تویی و کلی وقت حرف نزدن 
ننوشتن 
نگفتن 
زنگ نزدن 
اسمس ندادن
سکوت کردن و سکوت کردن و سکوت کردن 
و چه پر برکت میشه 
اما خوب دلتم تنگ میشه این لالوها