از وقتی رفته ای ...

از وقتی رفته ای

کمی دو رنگ شده ام

سیاه و گاهی هم سپید

ابروانم تنک تر شده اند

و شانه هایم ستبرتر

از وقتی رفته ای می بینی ؟

شاعر شده ام

در خیابان لکّه می روم و دست هایم

 مهربانی را حتا از برگ های پیاده رو هم دریغ نمی کند .

دیروز همبازی دخترکی شدم که در خیابان لی لی کشیده بود

سنگ انداختم ، پایم ماند روی خط ، سوختم

دخترک خندید .

از وقتی رفته ای کبوترها و گنجشکان میهمانان ساده و ناخوانده ی منند

و گوش خوبی برای ناگفتنی ها .

از وقتی تو رفته ای

دلم کوچک شده است

تند راهش بسته می شود

و لاجرم می گیرد .

از وقتی رفته ای

کاغذ ها و دفترهای ِشمارش ِنبودنت را هر روز و هربار مقابلم باز می کنم

دفتر یکم ، دفتر دوم ، دفتر پنجم ...

من می نویسم

قافیه ها بی هیچ تاملی ردیف میشوند

و تیراژ دفترها مدام و مدام بالاتر می رود

اما از چین پیشانی ام چیزی کاسته نمی شود

آشتی قلم و تعریفات کسان مرا چه سود؟؟؟

وقتی قرار باشد

تو نباشی ؟؟؟

 

پی نبشت :

تقدیم به  تمام دوستان و عزیزانی که تا همیشه جای خالی نبودنشان پر نخواهد شد .

ریاضیات کاربردی

افتاده بود آن روبرو، کنار میز ، زیر صندلی . نشسته بودم و خیره خیره نگاهش می کردم . کف آشپزخانه خیس بود و قرمز . آری خودش بود ، یک تکّه از من ، بخشی از تنی که مرا احاطه کرده است از من کم شده بود و آن زیر جاخوش کرده بود ، کم بود اما باز هم از من بود . دردم آمده بود اما دردش نیامده بود تنها کنده شده بود و رهایی برایش معنا یافته بود .

یادم می آید کلاس چهارم یا پنجم دبستان که بودم معلمی داشتیم به نام خانم بوربور ، خانم بور بور خانم خوبی بود ، مهربان بود ومثل نام فامیلش بور بود . ریاضیات را با وسواس و دقت درس می داد و مراقب بود تا شاگردانش در یادگیری هر آنچه تعلیم می دهد امانت دار باشند و معلومات را خوب حفظ کنند ، آن روز ها نمی فهمیدم ریاضیات فهمیدنی است نه حفظ کردنی ، برای همین خانم بوربور هر چه می پرسید حفظ بودم اما بلد نبودم .

یک روز گفت : ضرب هر عددی در صفر ، مساوی صفر است . پای تخته بودم و قرار بود تا تمرینی را که نوشته بود را حل کنم :

؟ = ۰* {۵۰ ـ (۲۷+۸۹)}

شروع کردم به حساب کردن که خانم بوربور گفت:" برو بشین "

گفتم: "چرا خانم ؟ ما که هنوز ننوشتیم ."

 بغل  دستی ام  که آمد ، تنها نوشت : صفر .

خانم بوربور گفت :" آفرین ، درسته . دیدین بچه ها حساب نمی خواد ، وقتی صفر مطرح باشه ، چیزی را نمی خواد حساب کنید ، جمع یا تفریق وقتی معنا پیدا میکنه که مقداری در کار باشد اما وقتی پای صفر در میان باشه ؛ حسابی در کار نیست ." بعدها در درس منطق، یاد گرفتم که به این اصل می گویند "سالبه به انتفاع موضوع".

نشسته ام اینجا ، کنار تکه ای از خودم که زمین را قرمز کرده .

نشسته ام و دانه دانه سنگ فرش ها را با هم جمع می زنم ، تعداد آنهایی که رویشان را فرش پوشانده از سایرین کسر می کنم و تعداد هر ردیف سنگ را بر طول ضرب می کنم و به نسبت سالن پذیرایی تقسیم می کنم . عددی  که به دست می آید ضرب در تعداد رژه هایم در خانه می کنم و و در نهایت آن را در تعداد روزهایی که به یادم بودی ضرب می کنم .حساب لازم نداشت، پاسخش صفر بود و تکه ی بریده .

پی نبشت :

من امانت دار خوبی نبودم " خانم بور بور " .