از وقتی رفته ای ...
از وقتی رفته ای
کمی دو رنگ شده ام
سیاه و گاهی هم سپید
ابروانم تنک تر شده اند
و شانه هایم ستبرتر
از وقتی رفته ای می بینی ؟
شاعر شده ام
در خیابان لکّه می روم و دست هایم
مهربانی را حتا از برگ های پیاده رو هم دریغ نمی کند .
دیروز همبازی دخترکی شدم که در خیابان لی لی کشیده بود
سنگ انداختم ، پایم ماند روی خط ، سوختم
دخترک خندید .
از وقتی رفته ای کبوترها و گنجشکان میهمانان ساده و ناخوانده ی منند
و گوش خوبی برای ناگفتنی ها .
از وقتی تو رفته ای
دلم کوچک شده است
تند راهش بسته می شود
و لاجرم می گیرد .
از وقتی رفته ای
کاغذ ها و دفترهای ِشمارش ِنبودنت را هر روز و هربار مقابلم باز می کنم
دفتر یکم ، دفتر دوم ، دفتر پنجم ...
من می نویسم
قافیه ها بی هیچ تاملی ردیف میشوند
و تیراژ دفترها مدام و مدام بالاتر می رود
اما از چین پیشانی ام چیزی کاسته نمی شود
آشتی قلم و تعریفات کسان مرا چه سود؟؟؟
وقتی قرار باشد
تو نباشی ؟؟؟
پی نبشت :
تقدیم به تمام دوستان و عزیزانی که تا همیشه جای خالی نبودنشان پر نخواهد شد .