خواب بی کسی ...

پاهایم را جلویم دراز می کنم ، کنار هم چفتشان  می کنم و گهواره می شوم برای کودکی که روی پاهایم خوابانده امش ...

همه جا آوار شده است و زمین هیچ کس را نمی یابد که بر اثر این رانش آوراه شده باشد ، همه مرده اند ، هیچ اثری از حیات یافت نمی شود ، مرگ بر همه جا چنبره زده است ، اما زمین مرا ندید وقتی از ترس صدای قهقهه اش کودکی را که زیر خروارها خاک ، هنوز نفس می کشید را به آغوش کشیده و می دویدم ، همه مرده  اند ، جز من  و این کودک ... همه مرده اند ، همه جا خاکی است ، روسری مچاله شده ام شاید بتواند بالش کوچکی برایش باشد ....همه مرده اند ، همه ی کسان رفته اند ،...

 من و تو روی تلی از خاکستر ایستاده ایم و تنها مبهوت این ویرانی هستیم ، ما بی کس شده ایم ، لالایی بخوانم ، خوابت می برد؟؟؟

 

همه ی پنجره ها را باز کردم ، سرم را به عادت مألوف به زیر آسمان بردم ، صدا هنوز می آمد ، شرشر شر شر ، ... اما چرا صورت من خیس نمی شود ؟ نکند دیوانه شده ام ؟پس کودک کو؟؟؟اینجاکجاست؟من کجا هستم؟؟؟

 

::سمیرا  ... تو هنوز خوابی ؟ واقعا بوی پیاز رو نمی فهمی که داره میاد؟؟؟پاشو دود خونه رو برداشته ...

 

 

پی نبشت:

تهوع گرفته ام ،  باز ... ، ...

به تعبیر خواب اعتقاد داری؟

ضیافت ستاره ها

در پشت هجوم پنجره ها و ساختمان های زمخت و بدقواره ، چیزی را برای تمسک نمیابم ،با بی رمقی و سوسوی امیدی که شاید نشانی بیابم پرده را کنار می زنم ، اما ...

 دل را گره می زنم  به ماه گردونی که با چشمان کم سویم کچ و معوج می بینمش ، سر را به دیوار پنجره می نهم و می گریم ...

من زیر لب دعا می حوانم ، صورتم بارانی است ، مثل آن شب ...

زیر این آسمان به مانند نمی دانم چه ای  مدام تاب می خورم ، انگار به قول حسینم چرخ و فلک سوارم ...

نه شمعی در کار است ، نه دستی ، نه شانه ای و نه هیچ چیز دیگر ، همه چیز کافی است تا رهایش کنم ، بی هیج تمهید  و مقدمه ای ... اشکهایم را می گویم ...

آسمان ، ماه ، و چند ستاره که هیچ گاه دستان کوچکم  به آنها نمی رسد ... ،زانوهایی که در کنار پنجره چمبره زده است ، مشتی اشک ، تاریکی ، و یک زخم کاری ؛ یادگاری هایی نجیبی است که هیچگاه نه خراب می شوند و نه حتا غبار به رویشان  می نشیند ، چزاکه زمان مند نیستند و با من تا ابد خواهند ماند...

چه شیرین است برای تو اشک ریختن، موییدن ، دعا کردن ... می دانم تو را نیاز به اینها به اینها نیست ، من می گریم ، ضجه می زنم ، نه برای تو آری تو راست می گویی ...

باورم نمی شود رفتنت هنوز ...

 اما می دانی ! من این زندگی عجین شده با غم تو را دوست دارم ....نه کمی بیشتر ، زندگی با غم توست که معنا می یابد ... ای دوست قبولم کنو جانم بستان ...

پی نبشت:

قاصد روزهای ابری !داروگ!

کی می رسد باران؟