هاراگیری
از جایی به بعد صحبت از دردها و غصههایت برای دیگران میشود کلیشه ... ، حتی برای آنها که دوستت دارند و تو را دوست خود میدانند و در غروبی پاییزی به کافهای دنج دعوتت میکنند تا حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی...
یک هو در همان لالوها همان حوالی که داری خودت را باز میکنی و میگویی و حرف میزنی صدای خودت درون مغزت آونگ میشود و بهانه دوستت برای اینکه باید جایی برود را به جان و دل میخری و پا به فرار میگذاری ...
کتاب فروشی مولا... اینجا را کتابهایش را قفسههایش را دوست دارم . برای خودم هدیه خریدم. هدیه برای خوب شدنم ... بهتر شدنم .. آرام شدنم ...
شماره دوستی که بسیار بسیار برایم عزیز است را گرفتم. خواستم حرف بزنم و از احساس خوب کتاب خریدنم برایش بگویم اما نفهمیدم چه شد که بغض گلویم را گرفت . ترسیدم .ترسیدم که این صدای مهربان هم برود. ترسیدم که نداشته باشمش . آنقدر ترسیدم آنقدر دلم شور زد که دلم طاقت نیاورد که آن روز را به نظاره بنشینم. دوباره بغض کردم و تنها گفتم:" ولش کن اصلا کن، کاری نداری؟ "و تلاش او برای اینکه میپرسید چه شده و ولش نمیکنم را ندیدم و تنها ترسیدم .کوچه تاریک بود و من بیشتر ترسیدم و تلفن را قطع کردم ...
از جایی به بعد زخم میشود دلت، زود میگیرد دلت، زود تنگ میشود دلت و برای دیگران حتی برای آنها که خیلی دوستت دارند ملالآور میشود و تنها توجیهشان این میشود که : داری بزرگش میکنی سمیرا ...
از جایی به بعد کلام و کلامات آتش میشوند بر دلت و هر چه سعی میکنی بیرون بریزشان نمیشود . کلیشهشدهاند و گیر کردهاند درست زیر حنجرهات و هر آن ممکن است خفهات کنند .
از جایی به بعد میترسی که رفتنها را ببنی و میروی که نبینی.
از جایی به بعد تمام مردها و زنهای روبرویی در کافه شبیه هم میشوند و هر چه سعی میکنم صدای فرد مقابل و قیافه و حرکاتش را بهتر ببینم و از هم بازشناسم، نمیتوانم . عینکم را کجا گذاشتم؟!
از جایی به بعد خودت با دست خودت همه را از دور و برت به عبارتی میپرانی و حواست هست که این کارها بدتر خواهند کرد اما باز ادامه میدهی .
از جایی به بعد حالت خوب است اما "خوب" نیست ...