هاراگیری

از جایی به بعد صحبت از درد‌ها و غصه‌هایت برای دیگران می‌شود کلیشه ... ، حتی برای آن‌ها که دوستت دارند و تو را دوست خود می‌دانند و در غروبی پاییزی به کافه‌ای دنج دعوتت می‌کنند تا حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی... 

یک هو در همان لالو‌ها همان حوالی که داری خودت را باز می‌کنی و می‌گویی و حرف می‌زنی صدای خودت درون مغزت آونگ می‌شود و بهانه دوستت برای اینکه باید جایی برود را به جان و دل می‌خری و پا به فرار می‌گذاری ... 

کتاب فروشی مولا... اینجا را کتاب‌هایش را قفسه‌هایش را دوست دارم . برای خودم هدیه خریدم. هدیه برای خوب شدنم ... بهتر شدنم .. آرام شدنم ...

شماره دوستی که بسیار بسیار برایم عزیز است را گرفتم. خواستم حرف بزنم و از احساس خوب کتاب خریدنم برایش بگویم اما نفهمیدم چه شد که بغض گلویم را گرفت . ترسیدم .ترسیدم که این صدای مهربان هم برود. ترسیدم که نداشته باشمش . آنقدر ترسیدم آنقدر دلم شور زد که دلم طاقت نیاورد که آن روز را به نظاره بنشینم. دوباره بغض کردم و تنها گفتم:" ولش کن اصلا کن، کاری نداری؟ "و تلاش او برای اینکه می‌پرسید چه شده و ولش نمی‌کنم را ندیدم و تنها ترسیدم .کوچه تاریک بود و من بیشتر ترسیدم  و تلفن را قطع کردم ... 

از جایی به بعد زخم می‌شود دلت، زود می‌گیرد دلت، ‌زود تنگ می‌شود دلت و برای دیگران حتی برای آن‌ها که خیلی دوستت دارند ملال‌آور می‌شود و تنها توجیهشان این می‌شود که : داری بزرگش می‌کنی سمیرا ... 

از جایی به بعد کلام و کلامات آتش می‌شوند بر دلت و هر چه سعی می‌کنی بیرون بریزشان نمی‌شود . کلیشه‌شده‌اند و گیر کرده‌اند درست زیر حنجره‌ات و هر آن ممکن است خفه‌ات کنند . 

از جایی به بعد می‌ترسی که رفتن‌ها را ببنی و می‌روی که نبینی. 

از جایی به بعد تمام مرد‌ها و زن‌های روبرویی در کافه شبیه هم می‌شوند و هر چه سعی می‌کنم صدای فرد مقابل و قیافه و حرکاتش را بهتر ببینم  و از هم بازشناسم، نمی‌توانم . عینکم را کجا گذاشتم؟!

از جایی به بعد خودت با دست خودت همه را از دور و برت به عبارتی می‌پرانی و حواست هست که این کار‌ها بدتر خواهند کرد اما باز ادامه می‌دهی . 

از جایی به بعد حالت خوب است اما "خوب" نیست ...

 

یادگاری

و که می داند

که من

تمام بوسه هایم را

به سان خاکی که آدم برای حوا ذره ذره جمع می کرد

از دوردست ترین صحراهای دلتنگی

با همین دست های کوچکم

با همین پاهایی که دیر زمانی است از نفس افتادست

برایت به یادگار آوردم

و خیره در نگاه نسیم

قربانی یک نگاهت کردم ...

چرا نگاهم نکردی ؟

چرا؟


من شرقی ام و شورمند ...

جناب ویتگنشتاین ، نکته‌های گوناگون :

"وقتی تحمل زندگی دشوار می‌شود، به تغییر موقعیت می‌اندیشیم. ولی مهم‌ترین و مؤثرترین تغییر، یعنی تغییر خودمان، کمتر به ذهنمان می‌آید، و به دشواری می‌توانیم تصمیم به چنین تغییری بگیریم. "

چیزی عجیب رو شانه هایم سنگینی می کند
جناب ویتگنشتاین ؛ می گویی تغییر موقعیت درمان است ؟
نه ؛
گاه آنقدر بی تاب می شوی
آنقدر بی خود و مست می شوی
که مدام از این سو به آن سو میروی
میخواهی تمام شهرها را زیر پا بگذاری
تمام خیابان ها را پیاده گز کنی
نه برای آنکه در جستجوی درمانی باشی
نه ؛
تنها بی تابی و هیچ سکنایی تسکینت نمیدهد...
آتش گرفته ای
گاه حتا می دوی و شعله ور تر می شوی
و در این  میان آن بار سنگین
آن خودی که باید همه جا حجمش را به دوش کشی
نمیدانی تویی؟
اوست ؟
او تو است ؟
امر زیادی و عرضی است ؟
می مانی چه چیز را باید تغییر دهی ؟
خودت را ؟
اورا ؟
من او شده ات را ؟
من نیم من را ؟
من عرضی را ؟
حتا می ترسی از تغییر
که با دردش هم جانت جلا می یابد
می ترسی که با این تغییر
دردش هم مثل خودش تنهایت بگذارد
اینجا شرق است جناب ویتگنشتاین
سرزمینی که " غمت از تو وفادارتر است "
نه ؛
من نمی خواهم غمش نباشد ...
اشک ریختن برای او جانم را زلال میکند
میدانی جناب ویتگنشتاین ؟
شاعری داریم که می گوید :
" احساس سوختن به تماشا نمی شود ؛ آتش بگیر تا بدانی چه می کشم ..."

 

پی نوشت :

باران که می بارد آتشم شعله ور تر می شود ....


 

 

 

 

خفقان

روی زمین خشک هم می شود غرق شد

وقتی که بغض کنی و نفهمد

اشک بریزی و نبیند

بشکنی و نشنود

و دست آخر  تنها بگوید :

"خوب می شوی ..."

غرق می شوی لاجرم

خفه می شوی بالتبع

نگرانی که مباد چیزی نگرانش کند و می پرسی :

دور دست ترین راه ها خیالت را راحت تر خواهد کرد ؟

به نشانه ی رضایت چیزی نمی گوید و سکوت می کند ...

درد می کشی

رد می شوی

پی نوشت :

میدانم  ؛ خوب نمی شود دلم  .

میدانم  ؛ جایت پر نخواهد شد .

بیچاره دلم ....

 

 

 

نیستی و من رکورد دار شده ام  ...

حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد
و بوسیدنت موکول شده
به تمامی روزهای نیامده..
حالا که هر چه دریا و اقیانوس را
از نقشه جهان پاک کردی
مبادا غرق شوم در رویایت
باید اسمم را
در کتاب گینس ثبت کنم
تا همه بدانند
- یک نفر
با سنگین ترین بار دلتنگی
روی شانه هایش -
تو را دوست میدارد ...
 
پی نوشت :
شاعرش را نمی دانم کیست ؛ اما به غایت حال این روزهای من است . روزهایی که حتا قلم هم دلم را آرام نمی کند.
 

ریاضیات کاربردی

افتاده بود آن روبرو، کنار میز ، زیر صندلی . نشسته بودم و خیره خیره نگاهش می کردم . کف آشپزخانه خیس بود و قرمز . آری خودش بود ، یک تکّه از من ، بخشی از تنی که مرا احاطه کرده است از من کم شده بود و آن زیر جاخوش کرده بود ، کم بود اما باز هم از من بود . دردم آمده بود اما دردش نیامده بود تنها کنده شده بود و رهایی برایش معنا یافته بود .

یادم می آید کلاس چهارم یا پنجم دبستان که بودم معلمی داشتیم به نام خانم بوربور ، خانم بور بور خانم خوبی بود ، مهربان بود ومثل نام فامیلش بور بود . ریاضیات را با وسواس و دقت درس می داد و مراقب بود تا شاگردانش در یادگیری هر آنچه تعلیم می دهد امانت دار باشند و معلومات را خوب حفظ کنند ، آن روز ها نمی فهمیدم ریاضیات فهمیدنی است نه حفظ کردنی ، برای همین خانم بوربور هر چه می پرسید حفظ بودم اما بلد نبودم .

یک روز گفت : ضرب هر عددی در صفر ، مساوی صفر است . پای تخته بودم و قرار بود تا تمرینی را که نوشته بود را حل کنم :

؟ = ۰* {۵۰ ـ (۲۷+۸۹)}

شروع کردم به حساب کردن که خانم بوربور گفت:" برو بشین "

گفتم: "چرا خانم ؟ ما که هنوز ننوشتیم ."

 بغل  دستی ام  که آمد ، تنها نوشت : صفر .

خانم بوربور گفت :" آفرین ، درسته . دیدین بچه ها حساب نمی خواد ، وقتی صفر مطرح باشه ، چیزی را نمی خواد حساب کنید ، جمع یا تفریق وقتی معنا پیدا میکنه که مقداری در کار باشد اما وقتی پای صفر در میان باشه ؛ حسابی در کار نیست ." بعدها در درس منطق، یاد گرفتم که به این اصل می گویند "سالبه به انتفاع موضوع".

نشسته ام اینجا ، کنار تکه ای از خودم که زمین را قرمز کرده .

نشسته ام و دانه دانه سنگ فرش ها را با هم جمع می زنم ، تعداد آنهایی که رویشان را فرش پوشانده از سایرین کسر می کنم و تعداد هر ردیف سنگ را بر طول ضرب می کنم و به نسبت سالن پذیرایی تقسیم می کنم . عددی  که به دست می آید ضرب در تعداد رژه هایم در خانه می کنم و و در نهایت آن را در تعداد روزهایی که به یادم بودی ضرب می کنم .حساب لازم نداشت، پاسخش صفر بود و تکه ی بریده .

پی نبشت :

من امانت دار خوبی نبودم " خانم بور بور " .

زیادی

دیشب مردی رادیدم که سه تا ابرو داشت.از آنجا که قرار است به بالا ی هر چشمی تنها یک ابرو باشد و ایشان نیز دو جفت چشم نسبتا زیبا داشت ابروی سوم درست وسط پیشانیش قرار گرفته بود.وقتی که دیدمش اول چیزی که به ذهنم متبادر شد این بود که : خدارا شکر که زن نیست. آن وقت با مشکل تا به تایی ابرو مواجه می شود . هر قدر هم که آرایشگر ماهر باشد . چراکه عدد ۳ باالذات تا به تاست.

ابروی میانی اخم خاصی را در صورتش نشانده بودکه با صورتی که مدام می خندید جور در نمی آمد.به گمانم مادر زادی این طور بود . و الا نمی شود که شب بخوابی و صبح ببینی یک عدد ابرو درست وسط پیشانی ات روییده است.

 

همیشه همین طور بوده که عدد ۳ مظلوم واقع می شود. آنی که سوم است همیشه به نوعی نا خوانده است و زیادی. لذا مهجور می افتد و نظاره گر دو دیگری است. تکلیف یک و دو معلوم است.یا فرد است مثل بینی یا جفت است مثل چشم.. اما سه؟

اصلا عدد سه یعنی چه؟ وقتی سه متضمن یک و دو است . آن هم به گونه ی تحلیلی (یعنی نیازی به رجوع به عالم خارج نیست)  .چرا می بایست مهجور باشد. مگر قاعده این نیست؟

۱+۲=۳

پس این جمع چرا با منطق جور در نمی آید.یعنی اصلا جمع نیست.منهاست  . سه یعنی:

۱=۳-۲

آن یکی که میماند ۱ اولی نیست. خود ۳ است. همان که از جمع یک و دو ایجاد شده بود. نه ایراد وارد نیست . اگر صبر کنی می بینی که کلامم به دور نمی انجامد.

بسته به اینکه به اعداد و ریاضیات چه نگاهی داشته باشی و چه نوعی از تعین برایشان در نظر بگیری داستان متفاوت می شود.

می توان مثل افلاطون برایشان عالم مستقل و بالفعلی در نظر بگیری یا مثل کانت آنها را به مثابه گزاره های پیشنی تالیفی محسوب کنی. در این باره کسانی چون لایب نیتس و پاسکال و فلاسه تحلیلی جدید و ... نیز نظریاتی داده اند که می توانی رجوع کنی.

هر نوع که بگیری به هر حال تو و من این اعداد را برای عالم خارج به کار می بریم . پس من و تو اگر در تعریف مشترک باشیم حداقل در یکی از کاربرد های آن مشترکیم.

برگردیدم به همان عدد سه .

نکته)  من اصلا وارد اعداد دیگر نمی شوم و نمی خواهم مطلب زیر را به همه ی اعداد تسری دهم . لذا خاطر سایر اعداد جمعه جمع باشد.

گفتیم ما در کاربرد مشترکیم و دامنه مورد بحث را به ۳ محدود کردیم.

نکته : لطفا کمی صبر کنید . نمی خواهم مشتق بگیرم.

۳ را به کار می بریم . و قتی مثلا روی میزداشته باشیم:

سیب سیب سیب

نکته: طبق قرارداد به چیزی که خوردنی است گرد است قرمز است دارای شکلی خاص است و تعریفی که تنها مختص این نوع موجود است .همه بالاتفاق می گوییم سیب .

در اینجا می گوییم ۲ سیب داریم. حال اینکه فی الواقع خود این ۳ چیست طبق بحث بالا و نوع تلقی بین من و تو می تواند متفاوت باشد.می توانی اصل به جای ۳ بگویی چه میدانم زیگما . اما به هر حال چیزی را از آن انتزاع کرده ای و بدان نسبت میدهی.

ردپای این ۳ را در همه جا می بینیم.خیابان .کوچه.درختان.هر جا که موجودی باشد و از جنس او باشد یعنی ۳ تا باشد او نیز لاجرم هست گیرم  خود بالفعل موجود نباشد.

برای من ۳ مفهوم  زیادی را تلقی می کند.نه آنی که سارتر در تهوع می گوید.نه .

تصور کنید:

دامنه حضور ۳ را بسط می دهیم:

۳مداد .۳ دفتر .۳دوست.۳ عاشق ...

همیشه یکی هست که با آن دو تای دیگر چفت نمی شود . وسط می  افتد. مثل ابروی آن مرد . این مسئله چهره ی نقاشی شان را مغشوش می کند اگر مثلا مداد باشند. وای به حال آنکه آدم باشند.

و من نمی دانم چه تعینی برای کاربرد یک نمی دانم چه ی انتزاعی که عدد می ناممش در حوزه دل آدمی در نظر بگیرم...

راستی تا به حال دل مغشوش و اخمو دیده ای؟

پی نوشت:

با این موجود موسوم به کامپیوتر تخته نرد بازی می کنم .جفت سه آوردم ...

۲ تا ۳

...

بازی را باختم

 

 

پل

با اختلاف سه یا چهار نفر ادم بزرگ ؛ او در سمت راست من است .

من نشسته ام و او هم نشسته است .

من روی صندلی او در آغوش مادرش

خوب که نگاهش میکنم می بینم چه قدر باهم فرق داریم .

از شلوغی اعصابش بهم ریخته است و  با صدای بلند گریه سر می دهد ، چیزی که من هیچوقت جراتش را ندارم جلوی این همه جمعیت انجام دهم .

با دیدن دستگیره که مادرش برایش تاب می دهد به شوق می آید و گریه یادش می رود . خوب من نه انقدر از دستگیره به ذوق می آیم و نه گریه ام با دیدنش بند می آید .

دوتا از دندانهایش که معلوم است تازه درآمده موقع خندیدن ها و قهقهه زدن هایش خودنمایی می کند . سر که می جنابند دو موجود هم سن و سال خود را می بیند ؛ خنده اش بلند می شود و برایشان دست تکان می دهد . خوب من هیچوقت از دیدن هم سن و سال هایم به ذوق نیامده ام.

بغل دستی ام که خانم نیمه جوانی است و به غایت لاغر و استخوانی است به مادر کودک که سراپا ایستاده است  تعارف می کند که جای او بنشیند . میدانم چرا من این کار را نکردم ؛ حواسم به کودک بود و بس و هیچ جا را نمی دیدم .

پیشم که نشست ؛ برایش دالی کردم ؛ خندید . نمی توانست حرف بزند اما چشم هایش به اندازه دنیایی حرف برای گفتن داشتند . نامش را که پرسیدم علت را فهمیدم : رها ...

گوگوش همچنان در گوشم اهنگ گهواره را  می خواند .

کودک سر به شانه ی مادرش گذاشت من یادم آمد که چند وقت ست که این حس را تجربه نکرده ام ...

نمیدانم چه شد ؛ رها که مشغول شکلات خوردن و مالیدن آن به سر و صورتش بود ؛  دوباره بلند بلند گریه کرد .اشک های او مرا هم به گریه انداخت و صورتم خیس شد . 

یک ایستگاه زود تر پیاده شدم و رفتن قطار رها را نگاه کردم  ....

 

پی نوشت  اول :

انتظار و بی حوصلگی مهم ترین ویژگی های این روزهایم شده اند با اینکه هیچ دوستشان نمی دارم .  چرا ؟؟؟

پی نوشت دوم:

اینکه به جای پی گیری سخنرانی  پرزیدنت روحانی و اتقاقات جلسه مذبور نشسته ام و از رها می گویم یعنی انسان بی تفاوتی ام ؟

گیم اور !؟

کمکی تب دارد سرم ؛  لباس قرمز رنگی که چند هفته پیش از هفت تیر خریده بودم به تنم گشاد شده است . اتاقم مثل همیشه مرتب است . مشق هایم را ننوشته ام .

روز که کش می اید خوشم می آید ، دست به زیر چانه ام می زنم و تماشا می کنم :

افتاب از پشت پنجره به اتاق می تابد . بازی ادامه  پیدا میکند و روشنایی را به هم پاس می دهند . عقربه های ساعت تیک تاک کننان به سمت راست رژه می روند و به اتاقم یاداوری می کنند وقت زیادی ندارد . چشم که بهم میزنند ساعت 8 صبح جایش را به 8 شب می دهد ؛ روشنایی از اتاقم بیرون می جهد ؛ در آسمان اثری از آفتاب نیست . اتاق و افتاب هر دو بازی را باختند . 

چراغ روشن نمی کنم ، اشیاء اتاقم ذره ذره در خود فرو می روند و تاریک تر می شوند . کم کم جز پرده سفید چیز دیگری پیدا نمی شود . سیاهی همه جا را می گیرد و مرا ترس برمی دارد :

جنگل زیبا و سر سبزی به نظر می آمد . خرسک زیبایم در دست هایم بود ؛ چهره معصوم و خنده ی زیبایش و دستمال قرمزی که به نشانه بامزی به شکمش بسته بودم حالم را خوب میکرد . مستانه راه میرفتم و شعر می خواندم . گاهی هم کیفور می شدم و لی لی می کردم . نفهمیدم کی ؛ به ناگاه کسی که هیچ به ادمی نمی مانست از چون برق از کنار جهید . سر که برگرداندم دست هایم خالی بود و عروسکم نبود . 

تمام کودکی ام که به دوشم کشیدم و با توان قوت تا جایی که می توانستم طول جنگل را در جستجوی عروسکم دویدم ؛ نبود . نشانی از آن موجود موهومی که شاخ نداشت یافت نشد . کم کم همه جا تاریک می شد ؛ هر چه بیشتر می دویدم جنگل تاریک تر می شد .گویی وقتی می ایستادم نور می آمد و وقتی می دویدم می رفت . اما من از بین نور و بامزی ؛ دومی را برگزیدم و دوباره دویدم . انقدر که در تاریکی مطلق جنگل گم شدم ...


کلاس تمام شده است . وسایلم را باوسواس و دقت جمع کردم که مباد چیز جا گذاشته باشم . تا سر خیابان x امدم . کم کم داشت غروب می شد . داخل ایستگاه اتوبوس نشستم و از ترس تاریکی چمباتمه زدم . 

جرائت تاکسی گرفتن نداشتم ...



پی نوشت :

به کسی که در بیداری خواب ببیند چه می گویند ؟ دیوانه ! روانی ! دیوانه ی روانی ؟ یا چه ؟


نقطه سر خط

با امروز می شود 112 روز

در طی تمام سال هایی که قلم دست گرفته ام و  می نویسم ؛ جزء موارد نادری بود که این همه وقت چیزی ننویسم .

میدانم که چه شد که ننوشتم 

تمام ماجرا از یک شوک در روز گرم بارانی در ایستگاه مترو شهدا شروع شد . آنقدر در عجب بودم که تنها نشستم و حرکت قطار ها و ادم ها را نظاره کردم و آرام آرام اشک هایم از چشم ها سرید و فهمیدم آدم ها نگاهم میکنند .اما من خیره بودم و مبهوت به روبرو خیره شده بودم .

بعد از آن هی ماجرا را برای خودم بالا پایین کردم - از دوستانی که معقول تر بودند کمک گرفتم و ارام ارام کنار آمدم  .

اما این تمام ماجرا نبود .

بخش زیادی از این صد و دوازده روز ، به گشتن و راه رفتن و فکر کردن گذشته بود . به مرور کردن و به یاد آوردن . اینکه روزها دو ساعت ؛ یک ساعت ؛ خیابان ها را گز کنی ؛ شاملو گوش دهی و حافظ بخوانی ؛ قیافه ات را به سان مست ها می کند . کسانی که می خورده اند تا فراموش کنند 

سکوت کردم که فراموش کنم . که فراموش شوم  . که به یاد نیاورم . که قضاوت اشتباه نکنم . که داوری نکنم 

از عموم دور و بری ها فاصله گرفتم که نبینم که نشونم که نبینند که نشنوند 

می دانی ؛  این شوک هدیه خوبی بود . برای آن که توهم ها خود را بنمایانند ؛ کژی ها خود را نشان دهند و از همه مهم تر ؛ من خود را ؛ تو را ؛ او را بیشتر ببینم و نظاره کنم .

ایستاده ام

اینجا

این بیرون

روی سنگ های خیابان

و دیگر منتظر پاسخ "چرا" نیستم .

تمام شد .

نقطه .

 

 

 

 

پی نوشت :

گاهی وقتا حرفی نمیزنی 
سکوت میکنی 
هیچی نمیگی 
صبر میکنی 
میخوای چیزی بگه 
میخوای اتفاقی بیافته 
می خوای یه نشونه ببینی 
می خوای ببینی که صبرت جواب داده
اما بعد نمیشه 
چیزی نمیگه 
اتفاقی نمی افته 
نشونی نمی بینی 
اما جالبه 
صبرت بی جواب نبوده :
می فهمی که اشتباه کردی 
انتظارت بی جا بود 
توقعت بی خود بود 
شاید نشده 
شاید نشد 
شاید نبودی 
شاید نبود 
شاید نبودیم 
اما خوب 
اینم خودش یه جور از شدنه 
... 
بعضی وقتا انقدر بعضی چیزا چند پهلو و چند لایه می شه که دیگه عاجز می شی از قضاوت 
و بعد می بیینی 
تویی سکوت 
تویی و کلی وقت حرف نزدن 
ننوشتن 
نگفتن 
زنگ نزدن 
اسمس ندادن
سکوت کردن و سکوت کردن و سکوت کردن 
و چه پر برکت میشه 
اما خوب دلتم تنگ میشه این لالوها 

عادت نمی کنم , پس هستم

خو کرده ام به این روزها ؛ به اینکه صبح بشود , 7 و نیم بشود و از در بیرون بزنم و به قراری که با خود گذاشته ام سنگ فرش های خیابان را دانه دانه طی کنم و حواسم باشد که پایم روی خط نرود . اوائل کار سختی بود . قدم هایم با هم مچ نمی شدند و مجبور بودم هی زیر پایم را نگاه کنم تا بتوانم بین خطوط حرکت کنم . اما حالا عادت کرده ام ؛ تند تند و بی انکه بسوزم پایم را درست وسط سنگ فرش ها میگذارم و سرم را بالا می گیرم و زمزمه کنان تا ایستگاه مترو به پیش می روم . میدانی آدم , عادت می کند ...

میگوید شب ها دو بار , روزها یک بار باید کرم را خوب روی صورتت بمالی و هر دوساعت یک بار کرم ضد آفتابت را تجدید کنی . با این پدی هم که برایت نوشته ام ؛ یک بار صبح صورتت می شویی و یک بار شب . بعد از بیست روز دوباره می آیی. هیچ نمی گویم و بیرون می آیم . اولش سخت بود , این که مدام صورتت را چک کنی و حواست به کرم ضد آفتابت باشد اما شد . میدانی آدم , عادت می کند ...

آنقدر این روزها دختر خوبی شده ام که خودم  هم باورم نمی شود . عموما فاصله محل کار تا خانه را پیاده گز می کنم و عصر ها حداقل برای چند ساعت درس می خوانم . جمعه ها خانه را تمییز میکنم و حواسم به داروهای مامان هست که مبادا کم نشود . ارامم و کمتر غر می زنم . می شنوم و نمی شنوم . و در این حال و اوصاف حواسم به بیماری صعب العلاج نیچه  و تلاش های آن دختر نگون بخت هم هست . کارهای محل کارم را با وسواس انجام می دهم و خوب حواسم هست که میز کارم همیشه تمییز و مرتب باشد و البته خط اتوی لباس هایم از بیست فرسخی خود را نشان دهد . شلوغی مترو دیگر آزارم نمی دهد و بوی درخت همیشه سبزی که نامش را نمی دانم دیگر حرص ریه هایم را در نمی آورد . میدانی آدم , عادت می کند ...

چند روزی مریض می شوم . صدایم در نطفه خفه می شود و تقریبا نمی توانم سخن بگویم . سرکار نمی روم . پزشک می گوید : قرص ها سر ساعت ؛ مایعات فراوان و استراحت مطلق . سرم می زنم ؛ آمپول می زنم . دم نوش گیاهی می خورم . مامان برایم سوپ می پزد . قرص خواب میخورم و چند ساعتی می خوابم . در خواب تو را می بینم ؛  تب می کنم . مامان نگران می شود . صورتم سرخ می شود و چشمانم زرد رنگ . می خواستم صدایت کنم که قدری بیشتر بمانی , اما نشد . خواستم اما نتوانستم . به توصیه های پزشک عمل میکنم . بعد از چند روز ؛ حالم به می شود و صدایم باز می شود . می توانم مامان را راحت از اتاقم صدا کنم و متوسل به تلفن همراهم نشوم . می توانم سرکار برم و سنگ فرش های خیابان را دانه دانه , منظم و موزون گام بردارم و در گوشم سمفونی بتهون را زمزمه کنم . میدانی آدم , عادت می کند ...

این روزها ، عجیب بوی نبودن کسی  را می دهند  . دلم تنگ می شود . از روی پل عابر پیاده رد می شوم و بغض میکنم . کتاب ورق می زنم و بغض میکنم . موسیقی گوش می کنم و بغض می کنم . گلدان را آب می دهم و بغض میکنم . مشق هایم را می نویسم و بغض میکنم . نمی دانم کی بود , هان یادم آمد ؛ غروب پنجشنبه بود ؛ بی اختیار دستم به شکوفه ای که از درختی آویزان شده بود رفت و چیدمش . خدا می داند چقدر از خودم رنجیدم که چیدمش . اما شنیدم که درگوشم گفت : "سخت نگیر " ؛همان شب اگر می شد و شرایط ش بود تا خانه پیاده می آمدم و تا خانه تو را مرور می کردم . تمام گام های موزون سنگ فرش های خیابان , میز کار مرتب , کارهای به روز , ... ترسیم بی تابی های آرامش این روزهای من است که نمی خواهد به نبودنت عادت کند . 

 

پی نبشت اول :

تمام این شهر , تمام این آسمان بوی تو را می دهد ... از بس که هستی و نیستی ...

پی نبشت دوم :

کودک تر که بودم ؛ زهرا ؛ شمارش اعداد را با شعله های گاز و مجسمه های داخل بوفه یادم می داد . گاه گاهی ام برای انکه به سر ذوقم بیاورد که صبحانه بخورم ؛ با لقمه های نان و پنیر قطارکی می ساخت و واگن هایش را برایم می شمارد و سمیرا : واگن شماره یک وارد می شود ؛ هامممممم . اما آن ها واگن نبودند , بهانه ای بودند که غذا بخورم یا شمارش یاد بگیرم ؛ یا هر دو ؟؟؟

 

پناهگاه ...


مرا به زمان می سپاری 
و زمان را به من 
و نمیدانی که من 
تمام ساعت هایی که داشتم را 
از دیوار ها چیدم 
و خیره در سکوت معلق ماندم 
...



پی نبشت اول :


ساعت دقیقا 11 و بیست و دو دقیقه شب است/
و آن پایین در خیابان 
مردی هست که ویلون به دست ؛ پر سوزد می نوازد 
و ارام گام بر میدارد ...
یعنی او هم معلق شده است ؟؟؟

پی نبشت دوم  :

"هنوز جای دوست داشتنت درد می کند " علیرضا روشن 


گنجشک لالا ؛ مهتاب لالا

دلم که بهانه ات را میگیرد 

نوازشش می کنم 

تکانش میدهم ؛ ارام 

و  برایش لالایی میخوانم ...


....

تنها به خواب خواهدت دید...


پی نبشت :

چقدر از تو و برای تو نوشتن لذت دارد ...


میدانی ؟

سبزه  گره نزدم  

گره هم نخواهم زد

ارزویم در دل بماند به که به گره ای کور مبدل شود ...

بی تو

دلتنگ که می شوم 

استخوان درد میگیرم

چرا ؟

نمیدانم  ...


جایی خواندم نوشته بود :


"غم هايي كه چشم ها را خيس نمي كنند زودتر به استخوان مي رسند....."

کاش توانم باشد ...

روزهای اسفند ؛ روزهای چرت و مزخرفی است . مملو است از کارهای انباشته ی رو میز کار ؛ حساب و کتاب های باقی مانده ؛ تداراکات و خانه تکانی و ...

دلم برایت می سوزد ؛ برای شوقی که در دل برای نوروز نداری؛ برای لباس مشکی ای که بر تن داری و ابروهایی که مثل دختر بچه ها پر  شده است و موهای یک دست سپیدی که پیری مرا به یادم می آورد . چقدر امسال پیر شده ای , خوب که نگاه می کنم ، کمرت هم کمی خمیده شده است. کمتر می خندی و بیشتر اوقات جلوی قاب عکس چمباتمه میزنی و می گریی . گوش تیز کردم , لالایی میخواندی برای فرزند به خاک سپرده ات...

توان دیدنم نیست . روزها خود را از تو قایم می کنم تا نبیینی که من از تو شکسته تر شده ام مامان . شکستگی ات می شکندم ...

می خواهم موهایت را ؛ ابروهایت را ؛ دلت را رنگ بزنم

امید هنوز نمرده است

بهار در راه است


پی نبشت :

- تنهایی این روزها  و دفتر سرمه ای رنگ سیمی و مداد سیاهی که روزهایم را در آن می نویسم؛ بسیار دوست میدارم.

- گاه نبشتن بهترین رفیق و نه ؛ تنها رفیقت می شود . 

برای بشرا  / برای دوست عزیز در غربتم

باکت نباشد 
تازیانه های این روزهای تو و من 
هیچگاه به نوازش مبدل نخواهد شد 
اما میدانی ؟

اشک هامان تا همیشه زلالمان خواهد کرد


 پی نبشت :
در آنسوی دنیایی و از این وری های وطنی به مراتب نزدیک تری 
سکوتت می ترساندم ؛ چیزی بگو

بی سامانی

نمیخواهم کانت بخوانم

تمایلی به گودل و فرگه و لایب نیتس هم ندارم

با تمام ارادتم به ساحت مقدس جناب ارسطو ، ارغنون هم نمی خواهم

از این وری ها ؛ کواین و استراوسون و کریپکی و دیویدسون هم نه ؛ متشکرم

می دانم می دانم

همین دیروز بود که دیوانه وار در آن هوای گسیخته افسار

خیس و باران زده به درون فروشگاه مولی جهیدم و کتابها را بو کردم و خواندم و خریدم

می دانی چه می خواهم  ؟

قدری رنگ

فیروزه ای ؛ صورتی و قدری هم قرمز

می خواهم فکر هایم را نقاشی کنم

چه می دانی ؟

شاید توانستم لحظه ای فکرت را از سرم باز کنم

مثل آن وقت ها که نقاشی بهانه هایم را فرو می نشاند

کمی سکوت کنید آی مردان اندیشه

می خواهم صدای خودم را بشنوم

و صدای او را که دل به دلش داده ام 

16 آذر بی مینو

1) خودش هم میداند نمی توانم دوستش داشته باشم . جوری با آن چشم های خوشرنگش در صورتم زل می زند که بلکه دلم را به رحم آورد ، اما نمی شود . خسته می شود و سرش را به چیز دیگری گرم میکند . او موجود باهوشی است این را وقتی فهمیدم که  تا احساس آسودگی کردم که مدتی از او خبری نخواهد شد از پشت سرم سبز شد و با ان صدای معصومش مرا ترساند و باعث شد جیغ بنفشی بکشم .

2) تمام این خیابان ها برای من و تو خاطره است . از بازارچه ی شاپور گرفته تا انتهای مختاری دوم . خیابان هایی که کودکی هامان را در آن به جا گذاشتیم و با دور های قمری ، آسمان را به ریسمان بافتیم .  بعد از ظهر عاشورا است . در خیابان پرنده پر نمی زند . امده ایم بیرون بلکه سیب زمینی و پیاز گیرمان بیاید برای شام امشب ، نیست همه جا بسته است . جز بقالی که مثل صاحبش پیر و مفروت است . من هوس پفک مینو کرده ام و مغازه دار برای آنکه دعوایمان نشود دو تا می دهد . سوژه ای شدیم برای خودمان . خیابان ها را مثل کودکی ها لکّه می رویم و قاه قاه می خندیم و  متلک پرنی های پسرهای محل را به روی  مبارک نمی آوریم. از سکینه خانم و خانم مداح میگوییم و کلی پشت سر پسر بزرگش محمد حرف می زنیم و می خندیم . هیچ کس در خیابان کودکی هامان نیست شری . می گویم در گوشت را بیار : خوب راه برو و خوب نگاه کن شاید این اخرین باری باشه که باهم تو این خیابون راه می ریم . می خندی و می گویی : آره ...

3) برای من تو تنها معلم نبودی ، گاه گاهی دوست بودی گاهی خواهر و بیشتر وقت ها مامان . تو و صورت جدی ات را همیشه دوست داشتم و دست های کشیده ات مر ا به یاد فروغ می انداخت . تمانینه ات هنگام سخن گفتن- که صدایت را به مراتب شیرین تر می کرد -حسادتم را بر می انگیخت . تو برایم نمادی از صبر و نجابت بودی مینو . تمام کودکی هایم ؛ تمام بچه ی مثبت بودن ها و درس خوان بودن هایم مدیون توست . بعد از آن عصر منزجر کننده که تو را در بستر بیمارستان با ان حال دیدم ؛ خواب دیشبت چه حذی داشت . تو خوب شده بودی و صورت درست مثل آن وقت ها می درخشید و جشمانت می خندید . اخ که چقدر دلتنگت هستم مامان مینو .


پی نبشت 

بند 1) اما می دانی پرتقال ؟ همین که شهرزاد دوستت دارد شاید باعث شود دوستت داشته باشم . این روزها  به این مقوله به طور جدی فکر میکنم .باور کن گربه ی خاکستری توپول شاید دوست داشتنی .

بند 2) میترسم هنوز از تاریکی از کوچه از رعد و برق و از بد حال بودن تو شهرزاد .تولدت پیشاپیش مبارک 

بند 3) هنوز باورم نمی شود مینو . لعنت بر سال 91 که دو عزیز بسیار عزیز را از من ربود . روحت شاد 


خلأ


من :

صبورم 

آرامم

محکمم

اما 

سخت و مبهم و مبهوتم 

و عاشق باد هایی که این روزها مرا با خود و از خود ، تو  و دیگران جدا می کنند و تا نمی دانم کجا، به تاراج می برند . 

بادها مرا دزدیده اند رفیق

حواست هست ؟

پی نبشت اول: برای ع.ص عزیز و ا.ر.ه گرانقدرم 

پی نبشت دوم: ندارد . 

کما

با خودم نذر کرده بودم تا زمانی که خوب شوی ؛ برای کبوتر های پشت پنجره ی اتاقت گندم بیاورم و برای گربه زشت و بدرنگی که هرروز با چشم هایش تعقیبم می کرد ؛ ژامبون بیاورم -فهمیده بودم که این را به بقیه ی خوراکی ها ترجیح می دهد - خوب کلاغ ها هم  در این میان بی نصیب نمی ماندند . آنها عاشق نان فانتزی تازه بودند و من که برایشان لقمه میگرفتم و جلویشان می گذاشتند را آن روزها دیگر خوب می شناختند . حدود 5 که ملاقات تمام بود و سکوت همه جا را فرا میگرفت اجتماع این سه موجود که دومی شان را به بقیه ترجیح می دادم ،حالم را خوب می کرد . 

سیصد کیلومتر رفته بودیم تا جایی که ما بودیم و رودخانه بود و مرغابی ها . هوا سرد بود و من دست هایم یخ کرده بود . خط می کشیدند ؛ برخی ها صاف ؛ برخی ها دالبل دالبل ، برخی ها سه جهته . نوع شناکردنشان خط را تنظیم میکرد و خطشان به آب موج می داد . آب گرد می شد و آنها با آن بالهای رنگی زیباشان مهارت هاشان را به رخم می کشیدند . م.ق می گفت آنها شیرینی دوست می دارند . برایشان لقمه گرفتیم . همه می دویدند تا دانه ای نصیبشان شود . یکیشان بود که سفید بود و ز.م دوستش می داشت و مدام می گفت برای او بریزید . همه شان امده بودند حتا انها که ته رودخانه بودند . 

شیرینی تمام شد و من با خودم گفتم شاید چیپس فلفلی هم دوست داشته باشند ؛ داشتند و تا دانه اخرش را خوردند . پفک را هم که براشان ریختم تنها برایمان تخمه و بادام زمینی مانده بود که می دانستیم انها دندان خوردنش را ندارند . هوا سردتر شد . م.ق در کوله اش ویفر داشت . اورد . من خواستم همه را من بریزم .نشستم . دانه دانه را در اب رودخانه می ریختم --و چه حض وصف ناشدنی ای داشت - آنها خط کشان و شناکنان می آمدند تا چیزکی بچینند . من دوستشان داشتم و گمانم انها هم مرا . 

باران گرفت . زمین گلی شد و من دیگر حالم حال خودم نبود . گویی به کما فرورفته باشم . مرغابی ها به زیر درختچه های داخل رودخانه فرو رفته بودند واثری از انها نمانده بود . باران می امد . من خیس شده بودم . اب از صورتم میچکید . نخل ها تکان می خوردند . لب هایم بسته بود اما رودخانه صدایم را می شنید .

نذر کرده ام اگر خوب شوم ؛ برای مرغابی ها ؛ یک کیلو شیرینی تازه ی دانمارکی ببرم . 


پی نبشت اول :

سپاس از دوستان خوبم ؛ ز.م و م . ق .

پی نبشت دوم:

دیروز روز خوبی بود اما امروز نه ؛ چرا؟

پی نبشت سوم :

نذر کرده ام اگر خوب شدم ، عاشقت شوم .می شود؟