راز جاودانگی و شاید هم دیوانگی

تمام امتیازی که بر همه ی شب ها دارد و به طنازی به آنها فخر می فروشد و عالم و آدم را تا خود طلوع صبح پای بساط چای و انار و هندوانه و فال حافظ نگاه می دارد ؛ در یک چیز نهفته است ، شبش تنها دو دقیقه طولانی تر است و همین او را یلدا می کند ...

این حقیقت مرا می ترساند ، در خود می خزم و فرو می روم .... نه ، حافظ نمی خوانم ، هندوانه و انار دان شده هم نمی خواهم . تنها می خواهم بیاندیشم ، به راز این تفاوت ، به اینکه چه بی تفاوت از کنارش عبور کرده ام .... به تاثیر و تاثر دقیقه هایی که گاه یک شب را جاودانه می کند ... که دو دقیقه تنها دو دقیقه جلوتر افتاده است . دوست دارم تا این را مدام مرور کنم ، مثل شب هایی که امتحان دارم و درس از بر می کنم ... آنقدر تا ملکه ی ذهنم شود ... تنها دو دقیقه ؛ تنها دو دقیقه .... این سه کلمه ، حالم را به هم می ریزید و من بیشتر و بیشتر خرد می شوم

دلم می خواهد تا سرا پا گامی شوم و با ضربه ای فرو نهم تمام این چیزی را که هیچ معنایی از من ندارد جز دی ـگران ....این ریتم رهایم نمی کند تنها دو دقیقه ، تنها دو دقیقه ....

نشسته ام و روبرویم خطوطی از اوهام و واقعیت ترسیم می شوند ، نگاه شان می کنم ، حتا می بویمشان ، می چشمشان ؛ با آنها چشم در چشم ، دست در دست ، می شوم ، آنقدر که گویی بخشی از من نند ، اما نمی توانم دستی بر آنها زنم ، ...

می دانم ، خوب می دانم ، این تصویر شیشه ای ه آمیخته با لحظه های دو دقیقه ای و شاید هم کم تر ، مرا به جنون خواهد کشید ... می دانم ....

پی نبشت:

پاییز تمام شد

نقطه ، سر خط

....

به یاد او

روز " من "

دیروز یکشنبه بود و همه خصوصیات روزهای یکشنبه را در خود داشت ، صبح های زودش که به زور آلارم بیدار می شوم و البته به قرار معمول دیر می رسم ، خیابان های شلوغ و آدم های بدتر از خودم هول ... دیروز هیچ فرقی با روزهای یکشنبه نداشت ، تنها فرق مهمش را وقتی دریافتم که همراه اول برایم پیام تبریک فرستاده بود ، اما خوب من دیرم شده بود و مجالی برای فکر کردن به آن را نداشتم . پس با این حساب بایستی دیروز برای من یک روز عادی بوده باشد ، اما نه ، نبود .

دیروز با وجود تمام مشغله ها و درگیری های که داشتم ، ذهنم با فراغت تمام می اندیشید ، به این شهر ، به جاهایی که در آن قدم می گذارم ، به دست هایم - که همیشه به آن ها فوبیا داشته ام - به آینه ، به چشم هایم ، به خودم ، برایم جالب بود که هیچ به تو نیاندیشیدم ....

از خدا پنهان نیست ، از شما چه پنهان ، دیروز روز من بود ، روز تولدم ....

دیروز را تمام دوستانم به خاطر داشتند ، حتا آنها که گمانشان را نمی دادم ....

سپاس .

تو حوض خونه ی ما ماهی یای رنگارنگ .....

کودکم در آغوشم آرمیده بود و با جشمان زیبایش می خندید به تصویر چیزی کوچک در دست مردی در بنر تبلیغاتی  که آن را " جوجو " می نامید.کودکم آرام بود و بی هیچ التفاتی به عکس هایی که علامت ! (سکوت) را نشان می داد ، می خواست که با هم " هوهوچی چی " بازی کنیم . ساعت می گذشت و او نمی خوابید ، و من هم خوش بودم که آن لحظه ی که از آن می ترسیدم، به تعویق می افتد ، کودکم می دانست چه در دلم می گذرد .... یک ساعت شد دو ساعت ، دو ساعت شد سه ساعت ، اما پوریا خوابش نمی برد ، با وجود داروی خواب آوری که به او خورانده شده بود .... کودکم کیفم را به زور به دستم می داد و می خواست که برویم ، خسته شده بود ، نمی توانستم حالی اش کنم نمی شود ، گریه سر داد ، در آغوش کشیدمش ، با مستی ای که حیرت همگان را برانگیخته بود ، برایش خواندم : گنجشک لا لا ، ... به سنجاب نرسیده خوابش برد و سرش روی را قلب کوچکم چسبانده بود و آرام نفس می کشید .... کودکم خوابید و تست شروع شد ....

نفهمیدم چه شد ، اما شد ، همان چیزی که از آن می ترسیدم شده بود ، صدای دکتر را خوب می شنیدم و لحن آرام بخشش را خوب می چشیدم ، اما آرام نمی شدم ، کودکم آرام خوابیده بود ، سنگینی چیزی که از دهان پزشک خارج می شد از توانم خارج بود .....

 

مرا ببخش کودکم، ببخش برای آن قطعه هایی که تا همیشه باید به گوشت بیاویزی ، مرا ببخش اگر نتوانستم برایت مادری کنم و گوش هایم را برای قربانی  .... مرا ببخش فرزندم .... برای تمام جملاتی که ناجوانمردانه برایت ادا کردم و ندانسته ندانستم که تو نمی شنوی ... ببخش مرا اگر سکوت عالمت را نشنیدم و از سنجاب و جنگل برایت قصه خواندم ... .. من" مامان جان "خوبی برایت نبودم پوریا ....

 

 

پی نبشت :

من مادر نشده ام ، اما کودکی دارم که از تمام دنیا بیشتر دوستش می دارم ، برایم هم اهمیتی ندارد که می شنود یا نه ...او را به دنیا آورده ام یا نه ،  او کودک من است ، پوریایی که تمام بهانه ی زندگی من است .....

 

پی نبشت دوم :

سپاس زینبم

سپاس برای حضور همیشگی ات در لحظه هایی که به راستی جانم را در توبره می کشید ، سپاس برای دانه دانه اشک هایی که با من و باهم ریختیم ، شامگاه دیروز ، پنجشنبه ...

زخم

طبیب :

طول می کشه ، اما خوب می شه ...

 

من :

نشد هم نشد ...

هیچ چیز مثل سابق نیست ...

استفهام انکاری !

زین پس سوالی نخواهم پرسید 

و چرایی نخواهم گفت .

و جه زیباست سکوت

آنجا که دیگر هیچ اخمی را

بر پیشانی هیچ کس نخواهی دیدن.

نه ! سکوت سرشار از ناگفته ها نیست

سکوت مملو از سخنانی است که

دیگر قصد گفتنشان را نخواهم کردن .

 

 

پی نبشت اول :

الهام گرفته از فریاد پرصلابت خانم یاسمین لوی در آهنگ بسیار زیبایla alegria

 

پی نبشت دوم :

به شنیدنش می ارزد :

http://sadeghipari.blogfa.com/

برای کسی که راز فصل ها را خوب می داند .....

گم شده بودم بین انبوهی از کتاب و مقاله و دست نوشته های خط خطی و با ابروهایی درهم و به شیوه ای کاملاْ جدی مش ـ غول بودم . دنبال چیزی بودم که در میان آنها نبود .با خیز ی که از روی صندلی برداشتم از داخل کتابخانه کتاب کوچک قدیمی را برداشتم که گمان می کردم شاید در آن بیابم ، نبود ، یعنی اصلاً ندیدم که درش هست یا نه . چیزی دیگری مرا میخ کوب کرده بود ... :

نشانی گیرنده : آسمون واقعی ....

نفهمیدم چه شد ؛ اشک هایم بند نمی آمدند . نه اینکه دنبال بهانه باشند ، نه . دل چشمانم برای آن خانه ی قدیمی دو طبقه که وسط حیاطش یک درخت انجیر بزرگ و حوضی با دو قوی "سرفراز" داشت تنگ شده .. تاکی که روی تمام آن ایوان مقدس و "اهورایی "را پر کرده بود را خوب به یاد دارم و آن درخت بزرگ و تنومند را که اگر چه عطرش نفسم را تنگ می کرد ، اما سایه اش خنکای تابستان خانه ی ما را خوب رقم می زد . خانه ی بزرگی که روزگاری کتابخانه ای که در طبقه ی دوم ش بود زندگی ام را تغییر داد. آن پله ها را یادت هست ؟ و آن در کوچک آهنی را ؟ و راز آن چراغ روشن را ؟

از خانه برایت گفتم .... نمی دانم رازش چیست ... از آن روزها سال ها می گذرد . از آن روز ی که من و تو زنبق را در گوشه ی باغچه ی سمت چپ حیاط به خاک سپاردیم وشقایق تا همیشه درش بسته شد ... از آن روز ملعون که روی اتاقم ، خانه ام ، برگ های درخت انجیر م را .... آپارتمانی مدرن گرفت ... اما هنوز هم در خواب هایم اگر پای خواب خانه باشد ، خواب آنجا را می بینم .

"شانزده آذر ها "را یادت هست ؟ چه خوش بودیم آن روزها شهرزاد . دلم تولدت را می خواهد . از همان جشن های سه نفری که من بودم و تو و مینو جون .

پی نبشت: دلم برای کوچه ی بن بست و کوچک محبان حسین که در انتهایش خانه ی شما بود ، تنگ شده  . دوست دارم بدوم و همین حالا بی هیچ تمهیدی زنگ تان را بزنم که بازم منم مهمون نمی خواین ///

پی نبشت دوم : تولدت مبارک آژی .

...


حسین بن علی ....

تمام حجت مسلمانی من ...