من و کفش های تق تقی ...

از خیابان ولی عصر که پیاده به سمت چهارراه ولی عصر می رفتم ، تک تک تصاویر متعلق به این مکان در آن زمان جلوی چشمانم ترسیم می شد.چهار گوش چهارراه، محوطه جلوی پارک ، مأمور ایستاده بود . مردم هم مثل آبی که وقتی جریان و مسیر مشخصی ندارد ، در هر جا قسمت قسمت جمع می شود و ساکن می ماند ؛ همانطور پراکنده یودند ، و ماموران ملبس و مزین به باتوم آنها را راهنمایی می کردند که متفرق شوند.من هم که تنها بودم لاجرم نیازی به افتراق نبود. راهم را ادامه دادم  و به سمت میدان انقلاب حرکت کردم.کور خوانده بودم، نبش خیابان برادران مظفر ، بیشتر آذین بندی شده بود. جلویم را گرفتند ."خانم کجا ؟" او که از من می پرسید من هم آهسته از خودم می پرسیدم "سمیرا کجا؟"      آمدم به سمت راست خیابان ، هیچ تاکسی نمی ایستاد . پیاده هم اجازه نمی دادند کسی برود.اتوبوس بی .آر.تی بهترین انتخاب بود.سوار شدم . بگذریم که در خلال بحث مفصل دو تن از خانم ها و نگاه معنی دار افراد داخل اتوبوس به دو طرف خیابان حس من مدام پررنگ تر می شد.تهوع گرفته بودم. پیاده شدم . انقلاب بود.

میدان انقلاب چنان آذین بندی  و منقش شده بود که من حتا فکرش را هم نمی کردم .بیش از پانصد موتورسوار، حدود شاید هزارنفر سربازو گارد ویژه ، چندین ماشین گشت ارشاد،...و یک عالمه برادری که بلوزهای خود را روی شلوار انداخته بودند و انگشتر ـ بازهم منقش ـ دست کرده بودند ، من که تا به حال این همه برادر یک چا ندیده بودم . اما آنجه برایم جالب تر بود این بود که اینها به شدت شبیه همند، گویی واقعاً برادرند.

در همین اثنا که من مشغول دیدن هنرنمایی اشاره شده بودم ، به ناگاه صحنه ای مو به تنم سیخ کرد:

گمانم هم سن و سال من بود.مانتو کرم رنگی تنش کرده بود ، در یک ثانیه که من دلیلش را نفهمیدم یکی از برادران تاب محکمی به موهایش داد و وقتی یک دور کامل چرخ زد، با لگد محکمی او را  به سمت ماشین راهنمایی کرد. من برایش آرام زمزمه می کردم: عمو زنجیرباف، زنجیرتو بنازم...

یک آن ریختند ، من ترسیده بودم ، می دویدم ، بی آنکه حواسم باشد خلاف جهت جمعیت می دوم.

همان حسی که از صبح سراغم آمده بود ، همان بود ، من ترسیده بودم از خیابان ، از برادران ، از مردان ، از مردی ، از مروت مردانی که از مردی فقط ادعایش را دارند و در هنگام کتک خوردن یک زن تنها می نگرند.من ترسیده بودم از گوشی های همراه که دنبال سوژه ای برای عکاسی بود ، از گوینده گزاره ی پست قبلی (هم ـ کلاسی ) که گفته بود حق شان است ، از ندایی که در همه ی خیابان ها شنیده می شود ، از کشیش هایی که هر روز در دادگاه های تفتیش عقاید محبت مسیح را به تصویر می کشند، از چراغ سبز ، از رنگ سبز ، من ترسیده بودم و تنها می دویدم...

...

کودک تر که بودم همیشه از پوشیدن کفش تق تقی احساس بزرگ شدن و نترسیدن می کردم .اما دیروز که علی رغم گفته ی مامان که کفش کتانی بپوشی بهتر است ، با وجود کفش های تق تقی آن حس کذایی رهایم نمی کرد.

من ترسیده بودم ، با کفش های تق تقی می دویدم ، تهوع بیخ گلویم را چسبیده بود و رهایم نمی کرد......

 

 

  پی نبشت:

دیروز وقتی داشتم به خانه باز می گشتم دوست کتاب فروشم را دیدم ، درست مثل پارسال ...

یک سوال مهم : آیا همه چیز سر جای خودش است یا نه؟ یا اینکه من دارم همه چیز را معکوس می بینم؟

امروز سر کلاس در باب یقین ، یکی از هم ـ کلاسی ها  می گفت: من دیروز بلوز سبزم را پوشیدم و اصلا نترسیدم ،من با این وجود که در اتاق تنها بودم ؛ در را هم به روی خود قفل کردم ؛ محض اطمینان.

امروز من لال بودم ، لال ...

 دیوانه شده ام ، می دانم ...

هم _ کلاسی

بالاخره تمام شد... مثل تمام چیزهایی که یک روز شروع می شود و یک روز به پایان می رسد...

من به اینجا عادت کرده بودم ، به صبح های خیلی زودش ، که به یاد آن روزها نان سنگگ و پنیر می خوردیم ، البته این بار بی حافظ ، بی شاپرک ...

به کلاس هایش که هیچوقت شبیه هم نبودند:

کلاس هگل را یادت هست؟روج مطلق او را اگر همگان از کلام استاد و نبشتن چزوات بی تدبر فرامی گرفتند ، ما به شیوه ی دیگر آموختیم، وقتی باران می آمد و ...

از کلاس افلاطون و پیش از سقراطیان تنها به آموختن یک چیز اکتفا کردیم: to kalla kallaبه زیبا هر چه زیبا، زیباست ...

اخلاق نیکوماس تنها کلاسی بود که میان درس و استاد نسبتی به لحاظ موضوع برقرار بود. هردو اخلاقی و متعهد به اصول آن (البته اگر اصولی باشد )هم ارسطو و هم آقای دکتر ...

فلسفه ی تحلیلی و زبان و ذهن به نوبه ی خود کسی  را به کار گرفته بود براستی برخوردار از هوش کم نظیر ، اما افسوس ...براستی چه نسبتی است میان ما ، تفلسف و آنچه فرا می گیریم؟

این سوال را من نیستم که می پرسم ، شما بودید جناب استاد، در همان ترم اول ، که ارتباط میان مکر و فکر را متذکر می شدید ، از عوالم می گفتید ، از نسبت ها ، از خود ، ازفلسفه ای که فلسفه نیست ، شهربازی است که در آن بر اثر اعجاب ازسخن کانت ، هیدگر ، ویتکنشتاین ، رورتی و ... تنها مدتی خود را فراموش می کنیم. در آن روز که پروین برایمان خواندی به ظاهر تنها یک نفر بود که بی خانمان بود اما براستی او جراتش را داشت و من و تو نداشتیم که ما همه بی خانمانیم...

چقدر کلاس شما ، خود شما لایق احترامید ، آن روز که آرام و بی صدا نجوا کردی مراقب خودت باش  را خوب یاد دارم ، چه درس ها من از این کلاس آموختم ، که در هیچ کتاب و جزوه ای یافت نخواهد شد .ارائه ی سمینار مضحک فلسفه کانت ، گزازش کلاس ملاصدرا و فلسفه اگزیستانس ،و ... در ترمهای بعد ، صدق کلام شما را ثابت کرد که فلسقه یعنی هیچ اگر عالم خود را ندانی ... جناب استاد ...هنوز صدایتان در گوشم هست ، هنوز ...

روز اول که وارد کلاس شدم ـ بعد از آن همه کشاکش ها و غر زدن ها بر سر سازمان سنجش نظام مقدس جمهوری اسلامی وا افسوس برای آنهمه تلاشی که به لطف اشخاص مربوطه به باد فنا رفته بود ـ تصورش نیز به ذهنم متبادر نمی شد که خداوند چنین هم ـ کلاسی هایی را روزی ام کرده باشد که حتا سلام و خداحافظ را از هم دریغ می کنند، به استناد آنچه تنها به ظاهر می بینند  قضاوت می کنند و حکم صادر می کنند ، تو را به خاطر خودت نه به خاطر کلامت به نقد می کشند و در پایان یک مباحثه ی مفصل تمام آنچه به ذهنشان می رسد این است که :" ما که دانشجوی فلسفه هستیم ، بهتر است کلمه ی احساس می کنم را از واژگان خود حذف کنیم ..." و تو می مانی که در پاسخ چه بگویی ، تنها به این اکتفا می کنی که برخی چنین اند دیگر ...

اما در این میان در کلاس مسمی به فلسفه ی حقوق و سیاست ،آن هم در شرایطی که هنوز خون روی خیابان  ها نخشکیده است و تاول روی بدنها به جرم طلب آزادی ترمیم نشده است ، نمی تواتنی با این گزاره کنار بیایی که " حق شان است "

جمود و انقیاد فکری را می توانی بپذیری اما اصرار برفلسفه خواندن ، ادعای ذهن باز و به اصطلاح روشنفکر، بخلت  از فهم دیگری ، دو رویی و حتی چند رویی ، رعایت نکردن ساده ترین عرف های اخلاق اجتماعی و ... را نمی توانی هضم کنی چه برسد به این که بپذیری ...

و آن چه بیشتر برایت در این میان تعجب آور می شود این است که با تمام این احوال تو دلت برای تمام کسان این کلاس تنگ می شود حتا برای جناب مترجم ـ که مهمترین نکاتش در حین تدریس اساتید مربوطه پیشنهاد ترجمه بهتر و به اصطلاح خودش فارسی تر است  ـ  ، برای  گوینده ی گزازه ی کذایی فوق ،برای تک تک افرادی که میدانم تا همیشه از خاطرم محو نخواهند شد ، خوب در این میان برخی برجسته تر از دیگران می نمایند و بیشتر دلتنگت می سازند خصوصا که می دانی که دیگر فرصت زیبای هم ـ کلاسی با آنها نصیبت نمی شود.

در هفته ی آخر به جبران مافات برآن می شوی که فرصتی را فراهم کنی برای شاید اندکی طعم هم ـ کلاسی بودن را شیرین تر کردن اما خوب خوش بین بودن هم همیشه خوب نیست خصوصا آنکه وقتی می فهمی حتا به رسم امانت پیغامت رسانده نشده است ...

تمام شد ، تلخ تر از همیشه ، سرد تر از آنچه گمانش رفته بود ...

اما بگذار اعتراف کنم که علی رغم تمام آنچه در بالا گفتم خدا را شاکرم هم به واسطه ی ایجاد فرصت برای تلمذ نزد برخی اساتید و هم هم ـ کلاسی با تنی چند از دوستان.

چه می شود کرد

این نیز تمام شد

 

پی نبشت: هیچ چیز همیشگی نیست هم ـ کلاسی

...

تمام شد، نبشته ام را نمی گوییم چون آنقدر حرف داشتم که فقط به ذکر برخی قناعنت کردم.

پریا

صدایش گوش عالم را کر کرده بود،  وقتی توانسته بود چشم هایش را از هم بگشاید...

کم کم موفق شده بود اطرافش را بشناسد و تشخیص دهد که فلان چیز براقتر است ، چهره ها را از هم تمیز دهد ، و در صورت نبودن آشنایی گریه سر دهد ...

بیرون راندن اولین هجاهای صوتی به او توانایی داد بود تا گریه هایش را موزون تر و بلندتر کند.

اگر کسی انگشت خود را در میان دست هایش می گذاشت ، می توانست آن را محکم فشار دهد و در مشت خود نگاهش دارد...

همه ایتها حاکی از اولین توجه به محیط پیرامونش بود.

...

پشت درب ورودی قایم شدم ، تازه از خواب بیدار شده بود و چشمهایش را از هم باز کرده بود و دوباره توانسته بود دنیای شلوغ پلوغ اطرافش را ببیند، نگاهم کرد ، خندیدم، عکس العملی نشان نداد ،درست  مقابلش نشستم ، در چشمهای زیبایش فقط تصویر صدبرابر کوچک شده ی من قرار داشت،  دست هایم را روی صورتم گذاشتم ، و چهره ام را پنهان کردم ، از لای انگشت هایم یواشکی می دیدم که چه طور متعجبانه مرا می نگرد، با حرارتی که تا به حال در خود سراغ نداشتم ،صورتم را آشکار کردم و گفتم: دالی ...   خندید...

...

رور در چشمان من است ، به سپیدی چشمان من نگاه کن!

شب در چشمان من است، به سیاهی چشمان من نگاه کن!

پلک اگر فرو بندم ، جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت...

حسین ...

 

پی نبشت:

چند روز پیش ، تو یه روز کذایی ، پریا کوچولو  برای اولین بار به من  گفت: دالی و این بار من بودم که خندیم، به روز ، به شب ، به التفات ، به دنیا،به بی تفاوتی ، به تو ....

من هنوز هم ایران را دوست دارم

من ایران را دوست دارم نه به خاطر آسمانش که واسطه میان فرکانس ها و  پارازیت هاست  به جای واسطه میان من و خدای من.

من ایران را دوست دارم نه به خاطر خیاباهایی  که خون عزیزانم را به جای سنگ فرش بر تن کرده است

من ایران را دوست دارم نه به  خاطر حقی که مسلم من است و نمی دانم چرا همه به  هر دلیلی می  خواهند این حق را اعاده کنند و  در بسته های پیشنهادی خود این را پیش فرض می گیرند که انرژی هسته ای حق مسلم ماست

من ایران را دوست دارم نه به خاطر صبح های خیلی زودش که بستر مرگ را برای بهنود ها پهن می کند بی آنکه رنگ آبی آسمان را نشانشان دهد.

من ایران را دوست دارم نه به خاطر پارک  ها یی که سبزی چمن را با سفیدی سرنگ تعویض کرده اند.

من ایران را دوست دارم نه به خاطر قحطی اندیشه و رونق کسب و کار سوفیست ها. و شوکران هایی که سقراط ها از روی اجبار یا شاید هم آگاهانه می نوشند.

من ایران را دوست دارم نه به خاطر سرمایه ها و سازمان هایی که روز روز فروخته می شود

من ایران را دوست دارم نه به خاطر تاریخی که دیواره تخت جمشیدش هایش مزین به یادگاری " لیلی دوست دارم" است .

من ایران را دوست دارم نه به خاطر بهبود هایی که هر روز بیشتر و بیشتر می شود و گشایش هایی   که برای ایجاد شدنش هزار و یک قصه شهرزاد را کناری مینهیم و ...

من ایران را دوست دارم نه به خاطر دردی که دیگر درد نیست پول است و از درد سخن گفتن با مردم بی درد چه دردی است چه جمله ی بی معنایی است اگر درد= پول باشد.ان وقت می شود از پول سخن گفتن با مردم بی پول چه دردی است....

من ایران را دوست دارم نه به  خاطر نظامی که  خود را اسلامی می خواند  و مللکتی که تحت لوای آقا امام زمان است.

من ایران را دوست دارم نه به خاطر رییس جمهوری که ادعایش صداقت است و قناعت.

من ایران رادوست دارم حتا اگر ایران ایران کنونی باشد.

من ایران را دوست دارم  من ایران را دوست دارم ...

دلم گرفته است برای کودکم برای کودکت برای نسل آینده از ایرانمان چه بگوییم؟

 

 

پی نبشت:

این پستو با وجود اینکه چند وقت پیش تو همین وبلاگ نوشته بودم ، به دلایلی که توضیحش جزء واصحاته ، دوباره گداشتم.

بیچاره ایرانم ....