چادر خواهرم را باد برده است ...
پدرته ؟
آخی بنده خدا حواسش نیست .
سرم که داخل کیفمم بود و به دنبال چیزی آن را زیر و رو می کرد بالا آوردم و گفتم : ببخشید ، با من بودید ؟
گفت : بله ؛ پرسیدم پدرته ؟
می خواستم راستش را بگویم . اما نمی دانم چه شد که سرم را به علامت مثبت تکان دادم . همان موقع بود که صدایم زدند و رفتم پشت باجه . گفتم: ایشون براشون سخت تا 3 بار در هفته تا سعادت آباد برن ؛ مرحمت کنید و نزدیک منزل خودشون براشون این مسئله رو هموار کنید . پرسید : شما دخترشون هستید ؟ گفتم : بله .
خانم جوانی بود و سرتاپا قهوه ای تیر پوشیده بود و با منی که روپوش خردلی و شال سبز سر کرده بودم به نظر می آمد هارمونی داشت . از پشت صندلی اش بیرون آمد و در گوش همکارش چیزی نجوا کرد . من بند کوله ام را سفت چسبیده بودم و از اضطراب حال خودم را نمی فهمیدم . دوباره صدایم کرد . پرسید : کجا براتون بهتره ؟ مانده بودم چه بگویم . قدری من من کردم و بعد گفتم : بیمارستان" شهید م " به ما خیلی نزدیکه ؛ اگه اونجا بشه خیلی عالیه . گفت بشین صدات می کنم .
گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت و خواست که به بخش ... مرتبط شود . بعد از چاق سلامتی و اینها ؛ پرسید : خانم احمدی ؛ یک جا خالی داری ؟
از حرکات صورتش فهمیدم که پشت خط می گویند که نه و تمام تخت پر است و اینها .
کوله ام را سفت تر چسبیدم و دعا دعا کردم بشود .
تا اینکه به خانم احمدی گفت : متوجه ام شما چی می گی ؛ اما ایشون هم بنده خدا کارش گیره و داره اذیت می شه . اگر میشه فعلاً به صورت مهمان پذیرش کنید تا بعد ببینیم چه می شه کرد .
دل در دلم نبود . رفتم جلو و گفتم : سرکار خانم حقیقتاً محبت کردید ؛ بسیار ممنونم . چیزی نگفت ؛ و برگه ای دستم داد و گفت : برو دبیرخونه ؛ نامشو بگیر . ایشالا که بهتر شن . البته جا نداشتن ؛ مهمان پذیرش گرفتم .
...................................................................................................................................................................................................................................................................
از آن شب هایی بود که فشار کار روزانه بسیار خسته ام کرده بود و روزه ی ماه مبارک هم آن را چند برابر کرده بود . با سرعت هرچه تمام تر و تا آنجا که می شد ؛ خیلی زود به اتاق چراغ خاموشم جهیدم و سر را روی بالش قرار دادم . گمانم حدود 10 شب بود . چشمانم به قول قدیمی ها تازه تازه داشت گرم میشد که مامان گوشی به دست چراغ را روشن کرد : زهراست؛ ببین چی کارت داره . من با اخمی که در خواب و بیداری گیج می زدم : گفتم بله ؟ نه ؛ دراز کشیدم ؛ جانم ؛ بگو ؟ گفت: می خوام از فیس بوک دی اکتیو شم ؛ چه جوری این کار رو بکنم ؟ گفتم : باور کن نای حرف زدن ندارم . صبح بهت میگم . ببخش .شب تو هم بخیر.
....................................................................................................................................................................................................................................................................
مامان صدای چیه ؟ چرا انقد بلند بلند حرف میزنی ؟ کو تا سحر . تو رو خدا یه کم اروم تر . بالشت را به سرم کشیده بودم و از خدا می خواستم که مامان صدای ذهنم را بشنود و اینقدر سرو صدا نکند . اما خیر . به جمع مامان ؛ آقاجون و برادرم هم اضافه شده بودند و از پذیرایی صدای هر سه شان شنیده می شد . با تمام وجود ؛ دلم خواب می خواست . از ارزوی شنیده شدن چشم پوشیدم و با دست هایم سفت گوش هایم را چسبیدم و چشم هایم را بستم .
.............................................................................................................................................
ماشین مثل برق می تازید . باد سحرگاهی از داخل شیشه به درون می جهید و شالم را از سرم می ربود . دست انداز زیاد بود و جاده تاریک و خلوت . هیچ کس در آن سحر در آن راه نبود . گوشی موبایل ها مدام زنگ می خورد و آقاجون تند تند اسپری "آترونت " می زد و با دست دیگرش دانه ی تسبیح می انداخت . ماشین میرفت ؛ باد می وزید ؛ از رادیو صدای مناجات ابوحمزه می آمد ، صورت من سرد و بی روح شده بود و هیچ حسی به آن هوای مطبوع و یکدست نداشتم .
...............................................................................................................................................
نفهمیدم چطور پیاده شدم و کی پیاده شدم . تنها می دویدم و آقاجون هم پشت سرم عصا زنان گام میزد. روسری بر سرم نبود و همه یک جوری نگاهم می کردند . تنها دویدم و از اولین خانم مقنعه ی مشکی بر سر پرسیدم : خانم اتاق سی پی آر کجاست ؟ گفت : مریضتون کیه ؟ با کی کار دارید ؟ گفتم خانم من با" آقای م" کار دارم . پرسید : شما چه نسبتی باهاشون دارید ؟ اشک در چشمانش جمع شده بود و صورتش مثل من یخ کرده بود . نمی دانم چرا؛ اما با صدای کمی بلندتر پرسیدم : خانم باشمام ؛" آقای م "کجاست ؟ سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت .
........................................................................................................................................
ساعت 4 را نشان می داد .چراغ خانه ها برای سحری خوردن روشن بود و از کنار هر خانه که رد می شدی صدای دعای سحر می آمد . من می دویدم و دانه دانه خانه ها را رد می کردم . طاقت استارت ماشین و دور دوفرمان و چه چه را نداشتم و تنها می دویدم . از بیمارستان م تا خانه چندان راه دوری نبود . رسیدم ؛ درب خانه چهار طاق باز بود . آخ که من چقدر صدای خواهرم را خوب می شناسم .
....................................................................................................................................................................................................................................................................
چشم مان به آقاجون بود و گوش او به رادیو . ساعت 12 بود که عید فطر اعلام شد . فطریه ها را دادیم ؛ بر ای او هم دادیم . ساعت 12 شب بود ؛ 4 شب بود نخوابیده بودم و با آن شب می شد 5 شب . یک چیزی در دلم ؛ در عمق وجود افتاده بود و شکسته بود . در سرم شبانه روز چیزی سوت می کشید . حتا اشکی هم نداشتم که بریزم . بایستی حواسم به همه جا می بود . که مباد چیزی کم و کسر بیاید و خدای ناکرده از مهمان هایش به شایستگی پذیرایی نشود . خدا خیرش بدهد سارا را .اگر نبود خیلی از کارها پیش نمی رفت . روز اول و دوم و سوم از همه مهم تر بود و فوج فوج مهمان بود که می آمد و می رفت . چهره ی بسیاری برایم ناآشنا بود و برخی نیز تا می رسیدند مرا که در آستانه ی در ایستاده بودم در آغوش می کشیدند و شانه هایم را بارانی میکردند . من باید حواسم به همه جا می بود .
.................................................................................................................................................................................................................................................................
وارد که شدم نفهمیدم چه شد . منگ منگ بودم و چیزی مقابل چشمانم این سو و آن سو می رفت . می خواستم چشم ها و گوش هایم را ببندم و کر و کور شوم و زهرا و تو و او و او و او را نبینم . اما نمیشد . تمام کنج ها اشغال شده بود و هر کس در حال خودش بود و مویه می کرد. یاد آقاجون ومامان افتادم و به کوچه دویدم . ماشین پارک شد و آقاجون پیاده شد . بیچاره مامان . در یک ساعت خمیده شده بود . من رویم نمی شد به داخل بروم . ترسیده بودم و خدا خدا می کردم اینها همه خواب باشد . آقاجون و مامان که وارد شدند صدای ناله ی شما بلند شده بود و همه از آن دو امداد می طلبیدید .
..........................................................................................................................................
ساعت 6 شده بود و خروس می خواند . آن بیرون همه روزه بودند و من با لیوان های پر از آب قند این و سو می دویدم . زلزله آمده بود گویی . من تنها بودم و هر چه می کردم ساکت نمی شدند . سه شنبه ی شومی بود . بوی صبحش حالم را بهم میزد . دلم چند سیلی محکم می خواست تا خوب از خواب بیدار شوم . اما نه . کابوس جاری و جاری بود . اما باید خودم را جمع و جور می کردم . مانتو سفید –سرمه ای خال خالی و شال نیلی رنگ هیچ به آن فضا نمی آمد . باید سیاه پوش می شدم و خانه را جمع می کردم . مهمان ها در راه بودند . باید آبروداری می کردم .
....................................................................................................................................................................................................................................................................
سه هفته گذشته است . سیاه پوشیده ام . مامان پیر شده است .خیلی پیر. تو و کودکانت همه یتیم شده اید. او رفته است و هیچ گاه باز نخواهد آمد . او که شب ها را با درد سر می کرد و روزها با چشم دوختن به دستگاه های دیالیز بیمارستان " شهید م " سر میکرد . آخ که چقدر تو درد کشیدی خواهرم . آخ که چقدر دارد تازه تازه باورم می شود که چه شده است . مرا ببخش . ببخش که برای پذیرش بیمارستان "شهید م" دعا دعا کردم . ببخش که او را از دست دادی و در آستانه ی 40 سالگی ؛ اینگونه عزادار شدی .
...................................................................................................................................................................................................................................................................
آخ که چقدر درد دارم . آنقدر که وقتی کسان تسلیتم میگویند ؛ هیچ تسلّا نمی یابم . آخ که چقدر دلم برایش تنگ شده است . آخ که چقدر عزیز بود . آخ که چقدر دلم هوای ساز زدن هایت را کرده است . از آن شب تولد و آهنگ های تو و رقص هامان خیلی نگذشته است ... کاش دروغ باشد رفتنت ....
..........................................................................................................................................
پی نبشت اول : عکست داخل قاب ؛ چقدر جا خوش کرده است . از هر سو که می روم نگاهم می کنی ....
پی نبشت دوم : سپاسگزار خواهم شد اگر برای شادی روحش فاتحه ای بخوانید .
پی نبشت سوم : دعا کنید برای تمام بیماران دیالیز که به واقع روز روز با مرگ می جنگند .
پی نبشت چهارم : کمی بیشتر ببینیم همدیگر را ....