مثل روانی ها شده بودم ، زل زده بوم به دو پسر بچه ای که روبرویم ایستاده بودند . هر دوشان تی شرت سبز رنگ و شلوار جین پوشیده بودند و سرهاشان تاس بود . داد و قالشان با مادرشان سر اینکه نمی خواستند در اتوبوس بنشینند و مثل چند نفری که ایستاده بودند ؛ بایستند ؛ توجه بقیه را نیز جلب کرده بود . خانمی که نشسته بود و سنی ازش رفته بود ؛خطاب به آنی که شیطان تر بود ، درآمد که :

" خودش پسر خوبی ه مامانش ؛ الان می شینه . می دونه که اتوبوس اگه یهو ترمز کنه ممکنه بیافته . الان می ره می شینه . "

من دستم را گرفته بودم به دستگیره و حواسم به خودم نبود . چشمم خیره بود به گوش های آن دو کودک و لب های آن پیرزن  و اشک هایم بی آنکه بفهمم کی ، سرازیر شده بود...

.....

دریا حال خوشی نداشت . نمی دانم از چه و چرا ، اما عصبانی بود . مدام خودش را این سو و آن سو می کوبید و غرش می کرد . همه از ترسشان عقب نشسته بودند و نزدیکش نمی شدند . صحنه ی مشوشی بود . تمام آنها که آنجا آمده بودند به شوق او آمده بودند اما او حالش خراب بود . او خود زنی می کرد و من اشک می ریختم . پاهایم را جمع کرده بودم در سینه ام و سفت سینه ام را چسبیده بودم تا مباد بیرون بزند . و زیر لب نجوا می کردم :

 تو خیلی وقت است که نیستی و من تنهایی را با خود این سو و آن سو می کشم . کاش اینقدر خاطره هایت کش دار و ممتد نبودند ....

.....

در چند قدمی ما که ایستاده بودیم تا کمی خستگی راه را کم کنیم و باز راه را ادامه دهیم ؛ جماعتی ایستاده بودند که کم نبودند . سه یا چهار ماشین می شدند  و همه جوان بودند . دختر کوچکی که موهای زیبایی داشت و صندل های خوش رنگی پوشیده بود ؛ نگاهم را جلب کرد. شور و حرارتش مرا یاد کودکی هایم می انداخت . من حواسم به فنجان چای بود و نگاهم به دخترک . اما یک چیزی میانشان عجیب بود ، تمامی شان اشک می ریختند و بر عکس ما چای و بیسکوییت نمی خوردند . حواسشان هم هیچ به ما نبود  و زیبایی های طبعیت و آبشاری که بی التفات از کوه سرازیز می شد ، مجذوبشان نمی ساخت . حتا برف که سعی می کرد با وجود شروع تابستان ، معدوم نشود ؛ اهمیتی برایشان نداشت . کسی میان شان جا مانده بود . کسی همه شان را غم دار کرده بود . خدا رحمت کند مامان بزرگ را ؛ می گفت هر وقت دریا خشمگین شد ؛ یعنی قربانی می خواهد . قربانی اش را که بگیرد ؛ آرام می شود . چرا پدر آن دخترک ؟؟؟

....

مادر دو کودک ؛ لاغر بود و چادر سیاه پوشیده بود . مهربان بود و چشم های میشی رنگی داشت . از همان خانم مسن ، پرسید :

" بیمارستان میلاد باید همین ایستگاه پیاده شم؟"

 پیرزن گفت : نه ؛ حالا حالا مونده . سه ایستگاه دیگه ."

 نفهمیدم چه شد ؛ اما شنیدم که ادامه داد "

:" اره باید مدارکتو ببری ؛ بعد از یک هفته خودشون بهت زنگ میزنن ؛ میگن که موافقت کردن یا نه . من یکی از آشناهامون هم مشکل شما رو داشت  . البته اون از بیمارستان شریعتی اقدام کرد . مطمئنی میلاد همچین سرویسی می ده ؟ "

زن گفت : نمی دونم ؛ برم ببینم چی می شه .

پیرزن نگاهی به بچه ها انداخت و با صدایی که ترحم درش هویدا بود ، گفت :  تازه فهمیدید ؟

زن : نه ، از روز اول که به دنیا اومدن ، بیمارستان بهم گفت .

دیگر نمی خواستم بشنوم . نرسیده بودم ، اما از اتوبوس پیاده شدم . خفگان گرفته بودم ، ترجیح دادم فرار کنم .

....

تو نیستی ؛ خیلی وقت  است که نیستی ؛ برایم جز مشتی خاطره و حسرت و البته تنهایی چیزی نگذاشته ای . اما تو هستی . نفس می کشی . جایی زیر این آسمان . همین برایم بس است .

تو نمی شنوی ، خیلی وقت است که فهمیده ام . جز مشتی کلمات بی معنا و اصوات عجیب و غریب چیزی نمی توانی بگویی . نمی دانی بشین یعنی چه ؛ برو یعنی چه . تو کوچکی اما غرور مردانه ات را دلم را محکم می کند . تو تنها نمی شنوی ، اما قلبت خوب کار می کند ، سرت سالم است و پاها و دست هایت نیز . تو شاید نتوانی به من بگویی بمان ، اما من صدای تو را می شنوم . قلب تو بزرگ است و چشم هایت بینا ، همین برایم بس است .

روسری آبی را گذاشتم وبرای بار صدم دیدمش :

خوشبختی ؛ اونی نیست که آدم ها می بینند ، خوشبختی تو دل آدم هاست .

 

پی نبشت اول :

بیایید دعا کنیم . برای تمام کودکان سرطانی و برای همه بچه های کوچولو که هنوز معنی چیزی رو نفهمیده باید زجر بکشند .

پی نبشت دوم :

بیاید طلب مغفرت کنیم برای تمام کسایی که تو هفته ی گذشته ، تو دریا غرق شدند و خانواده هاشون عزا دار شدند .

پی نبشت سوم :

کاش اینقدر خود خواه و ترسو نبودم . چشم های آن سه کودک رهایم نمی کند ...