دلم برای صدایش سوخت. تند تند حرف می زد و هیجان مصنوعی نفس هایش را به شماره انداخته بود .لهجه اش به جنوبی ها میمانست.

نمی دانم چرا اما گمان کردم کسی به حرفهایش گوش نمی دهد.بیچاره چقدر نگران ۱۵ دقیقه ی مانده به آخر بود.به هر ترتیب که بود گذاشتم تا تمام گزارشات خود را بدهد و من نیز غرق در افکارم صدایش را می شنیدم.

اما اشتباه کرده بودم .آنسوی امواج آدمهایی بودند که براستی نگران ۱۵ دقیقه ی آخر بازی برزیل و فرانسه بودند. حتی یکی از حضور احتمالی افشین قطبی میپرسید.

چه میشود کرد.گمانم پایم به سیم خورد و امواج رادیویی پریدند.رادیو که خاموش شد صدای مداد سیاه من فضا را پرکرد...

صورتی که مال من نیست

در آغاز نميدانستم اينگونه خواهد شد..

به دستانم نگاه مي كنم و آن را رو ي صورتم مي كشم . چه خو ب همديگر را درك ميكنند. كنار اين سمفوني مبهم و گنگي كه بتهون مي نوازد ،اين دو چه خوب هارموني خود را حفظ كرده اند.

اينجايم در كنار تمام چيزهايي كه روزگاري از آن من بوده اند و حال نمي شناسمشان، از همه بيشتر همين دستهايم . مجنوني را مي مانم كه هيچ چيزش را به خاطر مي آورد كه نه مي آورد اما باز نمي شناسد. نميدانم از كجا بود كه شروع شد ، هيچ نمي دانم اما خوب مي دانم اين منم كه اكنون اينگونه ساكت و اخمو به اين گوشه خزيده ام و فراموشي رهايم نمي سازد. ميان اين خيل درهم و برهم چون كلافي سردر گم بر خود پيچيده ام. نه تقصير تو نبود ،تقصير او هم نبود ، من اشتباه كردم. اشتباهي كه هرگز جبران نخواهد شد و هميشه برايم خواهد ماند...

دستهايم را نگاه كن ، چه خالي اند و خموده . مي بيني پير شده ام خوب من.

 آينه ،دستان من و صورت تو هيچ يك همديگر را نميشناسند... انگار همين ديروز بود..

گريه امان نمي دهد...

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 1:43 شماره پست: 3

ای کاش که جای آرمیدن بودی یا این ره دور را رسیدن بودی....

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 1:53 شماره پست: 4

یک گلایه ی عاشقانه:

تصمیم میگیرد عشق شود بی آنکه معنای عشق را بداتد

تصمیم میگیرد دوستش داشته باشد بی آنکه بداند او کیست...

تصمیم میگیرد بهترین لحظات را برایش فراهم کند بی آنکه خود لحظه ای شیرین را فراهم کرده باشد...

تصمیمم میگیرد که بی او تصمیم نگرد بی آنکه بداند  همین آن نیز در حال تصمیم گرفتن است...

 

چه چیز را فراموش کرده ایم..؟؟؟