در آغاز نميدانستم اينگونه خواهد شد..
به دستانم
نگاه مي كنم و آن را رو ي صورتم مي كشم . چه خو ب همديگر را درك ميكنند. كنار اين
سمفوني مبهم و گنگي كه بتهون مي نوازد ،اين دو چه خوب هارموني خود را حفظ كرده
اند.
اينجايم در
كنار تمام چيزهايي كه روزگاري از آن من بوده اند و حال نمي شناسمشان، از همه بيشتر
همين دستهايم . مجنوني را مي مانم كه هيچ چيزش را به خاطر مي آورد كه نه مي آورد
اما باز نمي شناسد. نميدانم از كجا بود كه شروع شد ، هيچ نمي دانم اما خوب مي دانم
اين منم كه اكنون اينگونه ساكت و اخمو به اين گوشه خزيده ام و فراموشي رهايم نمي
سازد. ميان اين خيل درهم و برهم چون كلافي سردر گم بر خود پيچيده ام. نه تقصير تو
نبود ،تقصير او هم نبود ، من اشتباه كردم. اشتباهي كه هرگز جبران نخواهد شد و
هميشه برايم خواهد ماند...
دستهايم را
نگاه كن ، چه خالي اند و خموده . مي بيني پير شده ام خوب من.
آينه
،دستان من و صورت تو هيچ يك همديگر را نميشناسند... انگار همين ديروز بود..
گريه امان
نمي دهد...
نوشته شده در جمعه پنجم
مهر 1387 ساعت 1:43 شماره پست: 3
ای کاش که جای آرمیدن بودی یا این ره
دور را رسیدن بودی....
نوشته شده در جمعه پنجم
مهر 1387 ساعت 1:53 شماره پست: 4
یک گلایه ی عاشقانه:
تصمیم
میگیرد عشق شود بی آنکه معنای عشق را بداتد
تصمیم
میگیرد دوستش داشته باشد بی آنکه بداند او کیست...
تصمیم
میگیرد بهترین لحظات را برایش فراهم کند بی آنکه خود لحظه ای شیرین را فراهم کرده
باشد...
تصمیمم
میگیرد که بی او تصمیم نگرد بی آنکه بداند همین آن نیز در حال تصمیم گرفتن
است...
چه چیز را
فراموش کرده ایم..؟؟؟