دلم برای صدایش سوخت. تند تند حرف می زد و هیجان مصنوعی نفس هایش را به شماره انداخته بود .لهجه اش به جنوبی ها میمانست.

نمی دانم چرا اما گمان کردم کسی به حرفهایش گوش نمی دهد.بیچاره چقدر نگران ۱۵ دقیقه ی مانده به آخر بود.به هر ترتیب که بود گذاشتم تا تمام گزارشات خود را بدهد و من نیز غرق در افکارم صدایش را می شنیدم.

اما اشتباه کرده بودم .آنسوی امواج آدمهایی بودند که براستی نگران ۱۵ دقیقه ی آخر بازی برزیل و فرانسه بودند. حتی یکی از حضور احتمالی افشین قطبی میپرسید.

چه میشود کرد.گمانم پایم به سیم خورد و امواج رادیویی پریدند.رادیو که خاموش شد صدای مداد سیاه من فضا را پرکرد...