پریا
صدایش گوش عالم را کر کرده بود، وقتی توانسته بود چشم هایش را از هم بگشاید...
کم کم موفق شده بود اطرافش را بشناسد و تشخیص دهد که فلان چیز براقتر است ، چهره ها را از هم تمیز دهد ، و در صورت نبودن آشنایی گریه سر دهد ...
بیرون راندن اولین هجاهای صوتی به او توانایی داد بود تا گریه هایش را موزون تر و بلندتر کند.
اگر کسی انگشت خود را در میان دست هایش می گذاشت ، می توانست آن را محکم فشار دهد و در مشت خود نگاهش دارد...
همه ایتها حاکی از اولین توجه به محیط پیرامونش بود.
...
پشت درب ورودی قایم شدم ، تازه از خواب بیدار شده بود و چشمهایش را از هم باز کرده بود و دوباره توانسته بود دنیای شلوغ پلوغ اطرافش را ببیند، نگاهم کرد ، خندیدم، عکس العملی نشان نداد ،درست مقابلش نشستم ، در چشمهای زیبایش فقط تصویر صدبرابر کوچک شده ی من قرار داشت، دست هایم را روی صورتم گذاشتم ، و چهره ام را پنهان کردم ، از لای انگشت هایم یواشکی می دیدم که چه طور متعجبانه مرا می نگرد، با حرارتی که تا به حال در خود سراغ نداشتم ،صورتم را آشکار کردم و گفتم: دالی ... خندید...
...
رور در چشمان من است ، به سپیدی چشمان من نگاه کن!
شب در چشمان من است، به سیاهی چشمان من نگاه کن!
پلک اگر فرو بندم ، جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت...
حسین ...
پی نبشت:
چند روز پیش ، تو یه روز کذایی ، پریا کوچولو برای اولین بار به من گفت: دالی و این بار من بودم که خندیم، به روز ، به شب ، به التفات ، به دنیا،به بی تفاوتی ، به تو ....