در پشت هجوم پنجره ها و ساختمان های زمخت و بدقواره ، چیزی را برای تمسک نمیابم ،با بی رمقی و سوسوی امیدی که شاید نشانی بیابم پرده را کنار می زنم ، اما ...

 دل را گره می زنم  به ماه گردونی که با چشمان کم سویم کچ و معوج می بینمش ، سر را به دیوار پنجره می نهم و می گریم ...

من زیر لب دعا می حوانم ، صورتم بارانی است ، مثل آن شب ...

زیر این آسمان به مانند نمی دانم چه ای  مدام تاب می خورم ، انگار به قول حسینم چرخ و فلک سوارم ...

نه شمعی در کار است ، نه دستی ، نه شانه ای و نه هیچ چیز دیگر ، همه چیز کافی است تا رهایش کنم ، بی هیج تمهید  و مقدمه ای ... اشکهایم را می گویم ...

آسمان ، ماه ، و چند ستاره که هیچ گاه دستان کوچکم  به آنها نمی رسد ... ،زانوهایی که در کنار پنجره چمبره زده است ، مشتی اشک ، تاریکی ، و یک زخم کاری ؛ یادگاری هایی نجیبی است که هیچگاه نه خراب می شوند و نه حتا غبار به رویشان  می نشیند ، چزاکه زمان مند نیستند و با من تا ابد خواهند ماند...

چه شیرین است برای تو اشک ریختن، موییدن ، دعا کردن ... می دانم تو را نیاز به اینها به اینها نیست ، من می گریم ، ضجه می زنم ، نه برای تو آری تو راست می گویی ...

باورم نمی شود رفتنت هنوز ...

 اما می دانی ! من این زندگی عجین شده با غم تو را دوست دارم ....نه کمی بیشتر ، زندگی با غم توست که معنا می یابد ... ای دوست قبولم کنو جانم بستان ...

پی نبشت:

قاصد روزهای ابری !داروگ!

کی می رسد باران؟