دیشب مردی رادیدم که سه تا ابرو داشت.از آنجا که قرار است به بالا ی هر چشمی تنها یک ابرو باشد و ایشان نیز دو جفت چشم نسبتا زیبا داشت ابروی سوم درست وسط پیشانیش قرار گرفته بود.وقتی که دیدمش اول چیزی که به ذهنم متبادر شد این بود که : خدارا شکر که زن نیست. آن وقت با مشکل تا به تایی ابرو مواجه می شود . هر قدر هم که آرایشگر ماهر باشد . چراکه عدد ۳ باالذات تا به تاست.

ابروی میانی اخم خاصی را در صورتش نشانده بودکه با صورتی که مدام می خندید جور در نمی آمد.به گمانم مادر زادی این طور بود . و الا نمی شود که شب بخوابی و صبح ببینی یک عدد ابرو درست وسط پیشانی ات روییده است.

 

همیشه همین طور بوده که عدد ۳ مظلوم واقع می شود. آنی که سوم است همیشه به نوعی نا خوانده است و زیادی. لذا مهجور می افتد و نظاره گر دو دیگری است. تکلیف یک و دو معلوم است.یا فرد است مثل بینی یا جفت است مثل چشم.. اما سه؟

اصلا عدد سه یعنی چه؟ وقتی سه متضمن یک و دو است . آن هم به گونه ی تحلیلی (یعنی نیازی به رجوع به عالم خارج نیست)  .چرا می بایست مهجور باشد. مگر قاعده این نیست؟

۱+۲=۳

پس این جمع چرا با منطق جور در نمی آید.یعنی اصلا جمع نیست.منهاست  . سه یعنی:

۱=۳-۲

آن یکی که میماند ۱ اولی نیست. خود ۳ است. همان که از جمع یک و دو ایجاد شده بود. نه ایراد وارد نیست . اگر صبر کنی می بینی که کلامم به دور نمی انجامد.

بسته به اینکه به اعداد و ریاضیات چه نگاهی داشته باشی و چه نوعی از تعین برایشان در نظر بگیری داستان متفاوت می شود.

می توان مثل افلاطون برایشان عالم مستقل و بالفعلی در نظر بگیری یا مثل کانت آنها را به مثابه گزاره های پیشنی تالیفی محسوب کنی. در این باره کسانی چون لایب نیتس و پاسکال و فلاسه تحلیلی جدید و ... نیز نظریاتی داده اند که می توانی رجوع کنی.

هر نوع که بگیری به هر حال تو و من این اعداد را برای عالم خارج به کار می بریم . پس من و تو اگر در تعریف مشترک باشیم حداقل در یکی از کاربرد های آن مشترکیم.

برگردیدم به همان عدد سه .

نکته)  من اصلا وارد اعداد دیگر نمی شوم و نمی خواهم مطلب زیر را به همه ی اعداد تسری دهم . لذا خاطر سایر اعداد جمعه جمع باشد.

گفتیم ما در کاربرد مشترکیم و دامنه مورد بحث را به ۳ محدود کردیم.

نکته : لطفا کمی صبر کنید . نمی خواهم مشتق بگیرم.

۳ را به کار می بریم . و قتی مثلا روی میزداشته باشیم:

سیب سیب سیب

نکته: طبق قرارداد به چیزی که خوردنی است گرد است قرمز است دارای شکلی خاص است و تعریفی که تنها مختص این نوع موجود است .همه بالاتفاق می گوییم سیب .

در اینجا می گوییم ۲ سیب داریم. حال اینکه فی الواقع خود این ۳ چیست طبق بحث بالا و نوع تلقی بین من و تو می تواند متفاوت باشد.می توانی اصل به جای ۳ بگویی چه میدانم زیگما . اما به هر حال چیزی را از آن انتزاع کرده ای و بدان نسبت میدهی.

ردپای این ۳ را در همه جا می بینیم.خیابان .کوچه.درختان.هر جا که موجودی باشد و از جنس او باشد یعنی ۳ تا باشد او نیز لاجرم هست گیرم  خود بالفعل موجود نباشد.

برای من ۳ مفهوم  زیادی را تلقی می کند.نه آنی که سارتر در تهوع می گوید.نه .

تصور کنید:

دامنه حضور ۳ را بسط می دهیم:

۳مداد .۳ دفتر .۳دوست.۳ عاشق ...

همیشه یکی هست که با آن دو تای دیگر چفت نمی شود . وسط می  افتد. مثل ابروی آن مرد . این مسئله چهره ی نقاشی شان را مغشوش می کند اگر مثلا مداد باشند. وای به حال آنکه آدم باشند.

و من نمی دانم چه تعینی برای کاربرد یک نمی دانم چه ی انتزاعی که عدد می ناممش در حوزه دل آدمی در نظر بگیرم...

راستی تا به حال دل مغشوش و اخمو دیده ای؟

پی نوشت:

با این موجود موسوم به کامپیوتر تخته نرد بازی می کنم .جفت سه آوردم ...

۲ تا ۳

...

بازی را باختم