و که می داند

که من

تمام بوسه هایم را

به سان خاکی که آدم برای حوا ذره ذره جمع می کرد

از دوردست ترین صحراهای دلتنگی

با همین دست های کوچکم

با همین پاهایی که دیر زمانی است از نفس افتادست

برایت به یادگار آوردم

و خیره در نگاه نسیم

قربانی یک نگاهت کردم ...

چرا نگاهم نکردی ؟

چرا؟