بی نشانی ام ای دوست ... راهت کجاست ؟ نشانم بده
نمی دانم
چرا
اما هیچگاه زمستان را دوست نداشته ام
برف که می بارید
روی جاده که قدم می زدم
ردپایم می ماند
اما گویا با من سر لج داشت
رد پاهایم پر می شدند
انگار هیچ وقت رد نشده ام
من رد شده بود
می خواستم
پا جای پاهایش بگذارم
دنبالش بروم
پیدایش کنم
دست هایم بخ کرده بود و برف می بارید
رد پاهایش را پر می شد
و من به امید یافتن ردی نشانه ای به پیش می رفتم
مانده بودم وسط
میان نشانه های خودم
و نشانه های او
که توامان محو می شدند
اری
برف باریده بود
برف سهمگین
...من گمشده بودم ...
پی نبشت :
الهام گرفته از شعر دوستی عزیز
پی نبشت دوم :
در جواب "پرده نشینی "که پرسید چرا زمستان را دوست ندارم :
زمستان که می شود
سرها در گریبان می شود
و سلام ها بی پاسخ می مانند ..
باران با زمین قهر می کند
و جابش را برف می گیرد
برف ....
با ان شکل هندسی منظمش
با قدرت همه جا را می گیرد
و راه باران را می بندد ..
دلم باران می خواهد ...
ساده و بی زاویه
پس نبشت:
آمد /// آمد /// چه بارانی
کاش باران من هم بیایید ... کاش