تو بو می کشی ؟
کلماتش ، صدایش ، نگاهش ، چشمانش ،دست هایش ، صورتش ، قلب کوچک ش ، ... همه و همه می گویند که نگران است ، لازم نیست چیزی بگوید که نگرانی اش را برساند. من نگرانی را از چشم هایش ، از دست هایش ، از قلبش بو می کشم ...
ادم ها به دلیلی که برای من نامعلوم است - جناب استاد آکسفورد درس خوانده ، دلیل آن راه میل به ارتباط می داند - روابط مختلفی را با یکدیگر ایجاد می کنند ، پدری ، مادری ، دختری ، فرزندی ، خواهری ، برادری ، .... من همه را می فهمم ، اما یکی را توان فهمیدنم نیست ...
خیلی وقت ها شده که احساس کنم دنیا تمام شده ؛طاقتم طاق شده و تحملم تمام . احساس کنم خطی در مقابلم ترسیم شده که به معنای شروع عدم است ، شروع تاریکی ها ...
خیلی وقت ها شده که احساس کنم خوشبخت ترین ادم روی زمینم ، شادی هایم تمام عالم را پرکند . غم ها جملگی از دامن پر کشیده اند و به سرزمین تاریکی کوچ کرده اند ...
پاردوکس زیبایی که رخ می دهد این است که خیلی وقت ها شده که این دو حال را در یک روز حتا در یک آن تجربه کنم ، حالی که به حال دیوانگان مانند است ....
روزها که می گذرند ، لحظه هایی که طی می کنی ، جاهایی که از آنها عبور می کنی ، کسانی را برایت هدیه می اورند ...
این ادم ها ، ادم هایی هستند که در یک لحظه در یک جایی به ناگاه مقابلت می ایستند ، بویت می کنند و می گویند : سلام :)
این آدم ها ، آدم هایی هستند که بهانه نمی خواهند ، یاداوری نمی خواهند ، آن ها خوب می دانند ، وقت دلتنگی را ، وقت آشتی را ، وقت دیدار را ، وقت نگرانی را ، وقت خشم را ، وقت اخم را ، وقت آغوش را ، وقت وقت را ..
این آدم ها را هر چه تلاش می کنی ، هر چه خودت را ، دلت را ، جانت را ، قلبت را می تکانی تا از تو جدا شوند ، نمی شوند ، به شکل ناجوری به تو وصله شده اند و بی خیالت نمی شوند . هر چه بانگ می آوری که رهایم کنید ، نمی شود .
ظهور این آدم ها گاه سال ها به طول می انجامد ، تعدادشان شاید کمتر از انگشتان دستت باشد، اما یک خوبی دارند . لازم نیست تا بگردی و پیداشان کنی . کافی است زمانش فرا رسد ، خود هویدا خواهند شد ....
این آدم ها در هیچ قانونی هیچ حقی بر ضمه ی تو ندارند ، تو هیچ تعهدی را قانوناً نسبت به آنها دارا نیستی .
به من بگویید ... این چه ارتباطی است که یک هو پیدا می شود ، تو را ، درونت را ، جانت را می فهمد ، به جانت سنجاق می شود، دلت می لرزد با لرزشش ، اشکت می چکد با اشک هایش ، لبت می خندد با خنده هایش ... او کیست که یک هو سر بزنگاه پیدایش می شود .. در حاشیه ی خیابان شانه هایت را در آغوش می کشد و غم هایت را بی هیچ چشم داشتی به جان می خرد ... او کیست که بی هیچ توقعی؛ بی هیچ وظیفه ای ، بی هیچ تعهدی ، همه کار برایت می کند ، او کیست که نه پدر است نه مادر است نه برادر است نه همسر است نه خواهر است ...
کسی مرا بگوید که دوست کیست .....
پی نبشت اول:
صدای شاملو .... روایت دلچسبی است از "شازده کوچولوی اهلی شده "
پی نبشت دوم :
برای دوستان انگشت شمارم :
برای زینب
برای مریم
برای شهرزاد
برای "رفیق"
و برای تو که هیچ وقت بو نکشیدی ...
پی نبشت سوم :
فهم یک رخداد است که " با ما" و نه " در ما" صورت می گیرد ....
"گادامر بزرگ "