فقط برای سین .ط
تو خجالت نمی کشی ؟
فکر نمی کنی کمی شورش را دراورده ای ؟
کمی خیال نمی کنی قیافه ات به کشتی شکسته ها می ماند؟
چرا کمی خودت را ، دور و برت را جمع و جور نمی کنی ؟
وقتی قرار است هیچ چیز عوض نشود ؛ وقتی قرار باشد شرایط به طور کلی از ارده ات خارج باشد :
چرا خودت را آزار می دهی
معنای اینهمه سکوت چیست ؟
چرا خودت را می شکنی ؛ در خود فرو میروی ؟
باور کن مرا س.ط
باور کن ...
دنیا هنوز تمام نشده است ...
همه چیز شاید بد شده باشد ...
همه چیز شاید مثل قارچ سر برآورده باشد
همه چیز شاید دیوانه کننده و طاقت فرسا باشد ...
اما تو که عوض نشده ای س. ط ..
تو همانی
همانی که از اول بود ی ///// ساده و اخمو و عاشق کلوچه شیرین ...
مگر به تو نگفتم در زانوهایت گم نشو ...
خواهشی دارم س.ط
پرده هایت را کنار بزن
دنیا را نگاه ...
مرز بلژیک و نروژ را دیدی چه طور از هم جدا کرده بودند/
دیدی آن دختری که دست نداشت چه طور می خندید؟
فلسفه به تو هر چه یاد نداد
باید خوب دیدن را یاد می داد س.ط
چشم هایت را خوب باز کن و خوب ببین .... که چشم هایت بسته خواهند شد .. روزی جایی .///
س.ط عزیزم ،
غصه برای چه ؟
اسمان سرجایش است و زمین هم .
پاهایت محکم است و دست هایت پرقدرت .
مگر برای حقیقت یک راه وجود دارد؟
نه ندارد ....
فلسفه تو را یاد داد که ادم ها با قصه هایشان متفاوت می شوند ...
چه خوب که ادمی درد بکشد
سختی بکشد
ان وقت شل و وارفته نمی شود.....
رهایش کن س . ط
هر چیزی را محکم بگیری خفه می شود ...
ولش کن بگذار برود ....
هر چیزی را بیشتر بخواهی بیشتر دور می شود .....
چه چیزی از این با ارزش تر که تو زحمت کشیده ای
که تو واقفی
که تو دوست دارش هستی
زندگی را می گویم ...
انقدر جوش نزن دختر ...
به دست شکسته من فکر کن و نازی ...
راستی یادت باشد قول داده بودی میایی پیشم ؛ هنوز نیامدی ها...
پی نبشت :
این ها را جملگی حسین برایم گفت ... در رویا ...در اندیشه ....
پی نبشت دوم :
گم شدی تو شونه هاتو
و خودتو می بینی
پرده ی آبی چشماتو کنار بزن ...
نگاه کن دنیارو
دیدنیه ...
چشم ما رفتنیه ...
پی نبشت سوم :
و من چقدر ارام شدم ... حسین پناهی سپاس