کاش توانم باشد ...
روزهای اسفند ؛ روزهای چرت و مزخرفی است . مملو است از کارهای انباشته ی رو میز کار ؛ حساب و کتاب های باقی مانده ؛ تداراکات و خانه تکانی و ...
دلم برایت می سوزد ؛ برای شوقی که در دل برای نوروز نداری؛ برای لباس مشکی ای که بر تن داری و ابروهایی که مثل دختر بچه ها پر شده است و موهای یک دست سپیدی که پیری مرا به یادم می آورد . چقدر امسال پیر شده ای , خوب که نگاه می کنم ، کمرت هم کمی خمیده شده است. کمتر می خندی و بیشتر اوقات جلوی قاب عکس چمباتمه میزنی و می گریی . گوش تیز کردم , لالایی میخواندی برای فرزند به خاک سپرده ات...
توان دیدنم نیست . روزها خود را از تو قایم می کنم تا نبیینی که من از تو شکسته تر شده ام مامان . شکستگی ات می شکندم ...
می خواهم موهایت را ؛ ابروهایت را ؛ دلت را رنگ بزنم
امید هنوز نمرده است
بهار در راه است
پی نبشت :
- تنهایی این روزها و دفتر سرمه ای رنگ سیمی و مداد سیاهی که روزهایم را در آن می نویسم؛ بسیار دوست میدارم.
- گاه نبشتن بهترین رفیق و نه ؛ تنها رفیقت می شود .