خو کرده ام به این روزها ؛ به اینکه صبح بشود , 7 و نیم بشود و از در بیرون بزنم و به قراری که با خود گذاشته ام سنگ فرش های خیابان را دانه دانه طی کنم و حواسم باشد که پایم روی خط نرود . اوائل کار سختی بود . قدم هایم با هم مچ نمی شدند و مجبور بودم هی زیر پایم را نگاه کنم تا بتوانم بین خطوط حرکت کنم . اما حالا عادت کرده ام ؛ تند تند و بی انکه بسوزم پایم را درست وسط سنگ فرش ها میگذارم و سرم را بالا می گیرم و زمزمه کنان تا ایستگاه مترو به پیش می روم . میدانی آدم , عادت می کند ...

میگوید شب ها دو بار , روزها یک بار باید کرم را خوب روی صورتت بمالی و هر دوساعت یک بار کرم ضد آفتابت را تجدید کنی . با این پدی هم که برایت نوشته ام ؛ یک بار صبح صورتت می شویی و یک بار شب . بعد از بیست روز دوباره می آیی. هیچ نمی گویم و بیرون می آیم . اولش سخت بود , این که مدام صورتت را چک کنی و حواست به کرم ضد آفتابت باشد اما شد . میدانی آدم , عادت می کند ...

آنقدر این روزها دختر خوبی شده ام که خودم  هم باورم نمی شود . عموما فاصله محل کار تا خانه را پیاده گز می کنم و عصر ها حداقل برای چند ساعت درس می خوانم . جمعه ها خانه را تمییز میکنم و حواسم به داروهای مامان هست که مبادا کم نشود . ارامم و کمتر غر می زنم . می شنوم و نمی شنوم . و در این حال و اوصاف حواسم به بیماری صعب العلاج نیچه  و تلاش های آن دختر نگون بخت هم هست . کارهای محل کارم را با وسواس انجام می دهم و خوب حواسم هست که میز کارم همیشه تمییز و مرتب باشد و البته خط اتوی لباس هایم از بیست فرسخی خود را نشان دهد . شلوغی مترو دیگر آزارم نمی دهد و بوی درخت همیشه سبزی که نامش را نمی دانم دیگر حرص ریه هایم را در نمی آورد . میدانی آدم , عادت می کند ...

چند روزی مریض می شوم . صدایم در نطفه خفه می شود و تقریبا نمی توانم سخن بگویم . سرکار نمی روم . پزشک می گوید : قرص ها سر ساعت ؛ مایعات فراوان و استراحت مطلق . سرم می زنم ؛ آمپول می زنم . دم نوش گیاهی می خورم . مامان برایم سوپ می پزد . قرص خواب میخورم و چند ساعتی می خوابم . در خواب تو را می بینم ؛  تب می کنم . مامان نگران می شود . صورتم سرخ می شود و چشمانم زرد رنگ . می خواستم صدایت کنم که قدری بیشتر بمانی , اما نشد . خواستم اما نتوانستم . به توصیه های پزشک عمل میکنم . بعد از چند روز ؛ حالم به می شود و صدایم باز می شود . می توانم مامان را راحت از اتاقم صدا کنم و متوسل به تلفن همراهم نشوم . می توانم سرکار برم و سنگ فرش های خیابان را دانه دانه , منظم و موزون گام بردارم و در گوشم سمفونی بتهون را زمزمه کنم . میدانی آدم , عادت می کند ...

این روزها ، عجیب بوی نبودن کسی  را می دهند  . دلم تنگ می شود . از روی پل عابر پیاده رد می شوم و بغض میکنم . کتاب ورق می زنم و بغض میکنم . موسیقی گوش می کنم و بغض می کنم . گلدان را آب می دهم و بغض میکنم . مشق هایم را می نویسم و بغض میکنم . نمی دانم کی بود , هان یادم آمد ؛ غروب پنجشنبه بود ؛ بی اختیار دستم به شکوفه ای که از درختی آویزان شده بود رفت و چیدمش . خدا می داند چقدر از خودم رنجیدم که چیدمش . اما شنیدم که درگوشم گفت : "سخت نگیر " ؛همان شب اگر می شد و شرایط ش بود تا خانه پیاده می آمدم و تا خانه تو را مرور می کردم . تمام گام های موزون سنگ فرش های خیابان , میز کار مرتب , کارهای به روز , ... ترسیم بی تابی های آرامش این روزهای من است که نمی خواهد به نبودنت عادت کند . 

 

پی نبشت اول :

تمام این شهر , تمام این آسمان بوی تو را می دهد ... از بس که هستی و نیستی ...

پی نبشت دوم :

کودک تر که بودم ؛ زهرا ؛ شمارش اعداد را با شعله های گاز و مجسمه های داخل بوفه یادم می داد . گاه گاهی ام برای انکه به سر ذوقم بیاورد که صبحانه بخورم ؛ با لقمه های نان و پنیر قطارکی می ساخت و واگن هایش را برایم می شمارد و سمیرا : واگن شماره یک وارد می شود ؛ هامممممم . اما آن ها واگن نبودند , بهانه ای بودند که غذا بخورم یا شمارش یاد بگیرم ؛ یا هر دو ؟؟؟