با امروز می شود 112 روز

در طی تمام سال هایی که قلم دست گرفته ام و  می نویسم ؛ جزء موارد نادری بود که این همه وقت چیزی ننویسم .

میدانم که چه شد که ننوشتم 

تمام ماجرا از یک شوک در روز گرم بارانی در ایستگاه مترو شهدا شروع شد . آنقدر در عجب بودم که تنها نشستم و حرکت قطار ها و ادم ها را نظاره کردم و آرام آرام اشک هایم از چشم ها سرید و فهمیدم آدم ها نگاهم میکنند .اما من خیره بودم و مبهوت به روبرو خیره شده بودم .

بعد از آن هی ماجرا را برای خودم بالا پایین کردم - از دوستانی که معقول تر بودند کمک گرفتم و ارام ارام کنار آمدم  .

اما این تمام ماجرا نبود .

بخش زیادی از این صد و دوازده روز ، به گشتن و راه رفتن و فکر کردن گذشته بود . به مرور کردن و به یاد آوردن . اینکه روزها دو ساعت ؛ یک ساعت ؛ خیابان ها را گز کنی ؛ شاملو گوش دهی و حافظ بخوانی ؛ قیافه ات را به سان مست ها می کند . کسانی که می خورده اند تا فراموش کنند 

سکوت کردم که فراموش کنم . که فراموش شوم  . که به یاد نیاورم . که قضاوت اشتباه نکنم . که داوری نکنم 

از عموم دور و بری ها فاصله گرفتم که نبینم که نشونم که نبینند که نشنوند 

می دانی ؛  این شوک هدیه خوبی بود . برای آن که توهم ها خود را بنمایانند ؛ کژی ها خود را نشان دهند و از همه مهم تر ؛ من خود را ؛ تو را ؛ او را بیشتر ببینم و نظاره کنم .

ایستاده ام

اینجا

این بیرون

روی سنگ های خیابان

و دیگر منتظر پاسخ "چرا" نیستم .

تمام شد .

نقطه .

 

 

 

 

پی نوشت :

گاهی وقتا حرفی نمیزنی 
سکوت میکنی 
هیچی نمیگی 
صبر میکنی 
میخوای چیزی بگه 
میخوای اتفاقی بیافته 
می خوای یه نشونه ببینی 
می خوای ببینی که صبرت جواب داده
اما بعد نمیشه 
چیزی نمیگه 
اتفاقی نمی افته 
نشونی نمی بینی 
اما جالبه 
صبرت بی جواب نبوده :
می فهمی که اشتباه کردی 
انتظارت بی جا بود 
توقعت بی خود بود 
شاید نشده 
شاید نشد 
شاید نبودی 
شاید نبود 
شاید نبودیم 
اما خوب 
اینم خودش یه جور از شدنه 
... 
بعضی وقتا انقدر بعضی چیزا چند پهلو و چند لایه می شه که دیگه عاجز می شی از قضاوت 
و بعد می بیینی 
تویی سکوت 
تویی و کلی وقت حرف نزدن 
ننوشتن 
نگفتن 
زنگ نزدن 
اسمس ندادن
سکوت کردن و سکوت کردن و سکوت کردن 
و چه پر برکت میشه 
اما خوب دلتم تنگ میشه این لالوها