کمکی تب دارد سرم ؛  لباس قرمز رنگی که چند هفته پیش از هفت تیر خریده بودم به تنم گشاد شده است . اتاقم مثل همیشه مرتب است . مشق هایم را ننوشته ام .

روز که کش می اید خوشم می آید ، دست به زیر چانه ام می زنم و تماشا می کنم :

افتاب از پشت پنجره به اتاق می تابد . بازی ادامه  پیدا میکند و روشنایی را به هم پاس می دهند . عقربه های ساعت تیک تاک کننان به سمت راست رژه می روند و به اتاقم یاداوری می کنند وقت زیادی ندارد . چشم که بهم میزنند ساعت 8 صبح جایش را به 8 شب می دهد ؛ روشنایی از اتاقم بیرون می جهد ؛ در آسمان اثری از آفتاب نیست . اتاق و افتاب هر دو بازی را باختند . 

چراغ روشن نمی کنم ، اشیاء اتاقم ذره ذره در خود فرو می روند و تاریک تر می شوند . کم کم جز پرده سفید چیز دیگری پیدا نمی شود . سیاهی همه جا را می گیرد و مرا ترس برمی دارد :

جنگل زیبا و سر سبزی به نظر می آمد . خرسک زیبایم در دست هایم بود ؛ چهره معصوم و خنده ی زیبایش و دستمال قرمزی که به نشانه بامزی به شکمش بسته بودم حالم را خوب میکرد . مستانه راه میرفتم و شعر می خواندم . گاهی هم کیفور می شدم و لی لی می کردم . نفهمیدم کی ؛ به ناگاه کسی که هیچ به ادمی نمی مانست از چون برق از کنار جهید . سر که برگرداندم دست هایم خالی بود و عروسکم نبود . 

تمام کودکی ام که به دوشم کشیدم و با توان قوت تا جایی که می توانستم طول جنگل را در جستجوی عروسکم دویدم ؛ نبود . نشانی از آن موجود موهومی که شاخ نداشت یافت نشد . کم کم همه جا تاریک می شد ؛ هر چه بیشتر می دویدم جنگل تاریک تر می شد .گویی وقتی می ایستادم نور می آمد و وقتی می دویدم می رفت . اما من از بین نور و بامزی ؛ دومی را برگزیدم و دوباره دویدم . انقدر که در تاریکی مطلق جنگل گم شدم ...


کلاس تمام شده است . وسایلم را باوسواس و دقت جمع کردم که مباد چیز جا گذاشته باشم . تا سر خیابان x امدم . کم کم داشت غروب می شد . داخل ایستگاه اتوبوس نشستم و از ترس تاریکی چمباتمه زدم . 

جرائت تاکسی گرفتن نداشتم ...



پی نوشت :

به کسی که در بیداری خواب ببیند چه می گویند ؟ دیوانه ! روانی ! دیوانه ی روانی ؟ یا چه ؟