اندر باب تعلق
داشتن کلمه ی بسیار عجیب و مغلقی است .به واسطه ی چه چیز می گوییم که ما فلان چیز را داریم یا فلان چیز را نداریم؟ چه چیز باعث دارا بودن و مالک بودن ما می شود؟چه می شود که در صرف افعال میم را به انتهای فعل یا اسم اضافه می کنیم و می گوییم: کتابم ، دخترم ، خانه ام ، عروکسم ، دانشگاهم ، دارم ، مال من است ، دست نزن ، برو کنار ، ...
انوقت ها که کودک تر بودم ، این چیز ها را بهتر می فهمیدم انگار ، وقتی شکایت دختر همسایه را به مادرم میبردم که"مامان ، آذر عروسک منو برداشته و نمی ده"...
چه روز های خوبی بودند آن روز ها ، وقتی از داشتن لذت می بردیم و از نداشتن دلسرد می شدیم.
حال اگر با مفهوم و نحوه و چگونگی پروسه ی دارا شده کنار بیایم ، باور کن در مصداق آن نمی توانم.
گاه داشتن برخی چیز ها هر چه قدرم که بزرگ باشد ، خرسندت نمی سازد و گاه نداشتن برخی چیزها هر چه قدر هم کوچک ، بیقرارت می سازد. تملک را هیچ کس نیمتواند بفهمد ، همان طور که بیقراری را. برای داشتن فاصله ها زیادی را طی میکنی و دست آخر دست هایت مملو از چیزی میشود به نام نداشتن .
من ندارم ، چه را و چرایش فرقی نمیکند، اما مهم این است که در توهم رویای شیرین داشتن های کذا و کذا غوطه نمی خورم که ندارم .دلم را می تکانم از هر آنچه که دارم و گویی ندارم و حتا برای دارا شدن چشم به آسمان نمی دوزم که معلقم و بی تعلق..