تمام امتیازی که بر همه ی شب ها دارد و به طنازی به آنها فخر می فروشد و عالم و آدم را تا خود طلوع صبح پای بساط چای و انار و هندوانه و فال حافظ نگاه می دارد ؛ در یک چیز نهفته است ، شبش تنها دو دقیقه طولانی تر است و همین او را یلدا می کند ...

این حقیقت مرا می ترساند ، در خود می خزم و فرو می روم .... نه ، حافظ نمی خوانم ، هندوانه و انار دان شده هم نمی خواهم . تنها می خواهم بیاندیشم ، به راز این تفاوت ، به اینکه چه بی تفاوت از کنارش عبور کرده ام .... به تاثیر و تاثر دقیقه هایی که گاه یک شب را جاودانه می کند ... که دو دقیقه تنها دو دقیقه جلوتر افتاده است . دوست دارم تا این را مدام مرور کنم ، مثل شب هایی که امتحان دارم و درس از بر می کنم ... آنقدر تا ملکه ی ذهنم شود ... تنها دو دقیقه ؛ تنها دو دقیقه .... این سه کلمه ، حالم را به هم می ریزید و من بیشتر و بیشتر خرد می شوم

دلم می خواهد تا سرا پا گامی شوم و با ضربه ای فرو نهم تمام این چیزی را که هیچ معنایی از من ندارد جز دی ـگران ....این ریتم رهایم نمی کند تنها دو دقیقه ، تنها دو دقیقه ....

نشسته ام و روبرویم خطوطی از اوهام و واقعیت ترسیم می شوند ، نگاه شان می کنم ، حتا می بویمشان ، می چشمشان ؛ با آنها چشم در چشم ، دست در دست ، می شوم ، آنقدر که گویی بخشی از من نند ، اما نمی توانم دستی بر آنها زنم ، ...

می دانم ، خوب می دانم ، این تصویر شیشه ای ه آمیخته با لحظه های دو دقیقه ای و شاید هم کم تر ، مرا به جنون خواهد کشید ... می دانم ....

پی نبشت:

پاییز تمام شد

نقطه ، سر خط

....