تو حوض خونه ی ما ماهی یای رنگارنگ .....
کودکم در آغوشم آرمیده بود و با جشمان زیبایش می خندید به تصویر چیزی کوچک در دست مردی در بنر تبلیغاتی که آن را " جوجو " می نامید.کودکم آرام بود و بی هیچ التفاتی به عکس هایی که علامت ! (سکوت) را نشان می داد ، می خواست که با هم " هوهوچی چی " بازی کنیم . ساعت می گذشت و او نمی خوابید ، و من هم خوش بودم که آن لحظه ی که از آن می ترسیدم، به تعویق می افتد ، کودکم می دانست چه در دلم می گذرد .... یک ساعت شد دو ساعت ، دو ساعت شد سه ساعت ، اما پوریا خوابش نمی برد ، با وجود داروی خواب آوری که به او خورانده شده بود .... کودکم کیفم را به زور به دستم می داد و می خواست که برویم ، خسته شده بود ، نمی توانستم حالی اش کنم نمی شود ، گریه سر داد ، در آغوش کشیدمش ، با مستی ای که حیرت همگان را برانگیخته بود ، برایش خواندم : گنجشک لا لا ، ... به سنجاب نرسیده خوابش برد و سرش روی را قلب کوچکم چسبانده بود و آرام نفس می کشید .... کودکم خوابید و تست شروع شد ....
نفهمیدم چه شد ، اما شد ، همان چیزی که از آن می ترسیدم شده بود ، صدای دکتر را خوب می شنیدم و لحن آرام بخشش را خوب می چشیدم ، اما آرام نمی شدم ، کودکم آرام خوابیده بود ، سنگینی چیزی که از دهان پزشک خارج می شد از توانم خارج بود .....
مرا ببخش کودکم، ببخش برای آن قطعه هایی که تا همیشه باید به گوشت بیاویزی ، مرا ببخش اگر نتوانستم برایت مادری کنم و گوش هایم را برای قربانی .... مرا ببخش فرزندم .... برای تمام جملاتی که ناجوانمردانه برایت ادا کردم و ندانسته ندانستم که تو نمی شنوی ... ببخش مرا اگر سکوت عالمت را نشنیدم و از سنجاب و جنگل برایت قصه خواندم ... .. من" مامان جان "خوبی برایت نبودم پوریا ....
پی نبشت :
من مادر نشده ام ، اما کودکی دارم که از تمام دنیا بیشتر دوستش می دارم ، برایم هم اهمیتی ندارد که می شنود یا نه ...او را به دنیا آورده ام یا نه ، او کودک من است ، پوریایی که تمام بهانه ی زندگی من است .....
پی نبشت دوم :
سپاس زینبم
سپاس برای حضور همیشگی ات در لحظه هایی که به راستی جانم را در توبره می کشید ، سپاس برای دانه دانه اشک هایی که با من و باهم ریختیم ، شامگاه دیروز ، پنجشنبه ...