بی پرده بگویمت چیزی نمانده است ...

سلام

حال همه‌ ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم


که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ باز نیامدن است

اما تو لااقل

حتی هر وهله

گاهی

هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست

راستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام خانه ای خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند

بی‌پرده بگویمت: چیزی نمانده است

من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نه ری‌را جان! نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ ما خوب است اما تو باور نکن

آقای پرزی دنت

کاش می شد آدمی وطنش را همچون بنفشه ها با خود ببرد هر کجا که خواست

سوالات بی سرانجام

عصر دیروز که از محل کارم به سمت خونه قدم زنان حرکت می کردم دوست کتابفروشم که سر چهاراه ولی عص ز  کتابفروشی کوچکی داره رو دیدم .احوال پرسی کردیم و من ا زش درمورد کتا ب نایابی که مدت ها دنبالش بودم پرسیدم.

کمی که از صحبت کردنمون گذشت ازم پرسید :میدون شلوغ بود؟

گفتم :اره خیلی طرفدارای موسو ی و احمدی  غوغا کردن.

گفت خبر نداری اینجا شبا تا ساعت ۳ شلوغه

گفتم :خدا ایشالا خودش به ما رحم کنه.

گفت:ما بنده های خوبی نبودیم که خدا به رحم کنه...

در حالی که تمام فکرم به ایمان تو  چشماش بود از خودم پرسیدم:

بین آمزوه ها یپیامبر تو زردشت و آموزه ها ی پیامبر  من محمد چقد فاصلس؟

اون به زردشتی بودنش می مونست .همونی بود که بود اما من چی ؟ آیا به مسلمان  بودن می مونم؟به خدا که نه..

 

 

پی نوشت:

این  روزا همه چیز شده برام یه  معمای گنده اندازه کدو قلقله زن که مدام بزرگ و بزرگ تر میشه...

در تحير كدامين سوال اينقدر سرد و بي روح شده ام؟

اين روزها دچار سكوتي عجيب شده ام.

اينجا گوشه اتاق مهربانم كز كرده ام  و به مداد سياه و كاغذ هاي كاهي مي نگرم كه مرا مي خوانند  و من گويا كر شده ام...

هيچ نمي شنوم.

چيزي مدام در اين گوشخ تاريك ذهنم وول مي خورد...

سوالاتي كه هيچ وقت پاسخ شان را نخواهم يافت.

 

پي نوشت:

چقدر اين روزها دلتنگ حسينم هستم كسي كه هيچ وقت مرگش را باور نخواهم كرد...

بي بي يون بي تو ...