برای جناب هولدرین

چقدر بعضی چیزها خوبند.

و چقدر اسوده می شوی وقتی حس می کنی هنوز چیزی وجود دارد که مصداق خوب باشد.دلت آرام می شود وقتی میبینی هنوز بعضی چیزها نمرده اند و آتش زیر خاکستر هنوز نفس می کشد.گاه مرگ همه چیز برای اثبات می شود ُ حتا مرگ کلمات و واژگان ، و اینگونه می شود که بیگانه می شوی حتا با تکلم .

وقتی به این باور میر سی که ماسک روی صورت آدم ها و دست هاشان خیلی خیلی مخوفند ، ترس برت میدارد ، و مدام عقب گرد می کنی تا مباد که ...

از ادمها نوشتن و از آدم ها گفتن جرئت بسیار می خواهد ، به همین خاطر است که به داستایوفسکی خالق "برادران کارامازوف " حسودیم می شود و دلم برای گروچنکا دخترک فاحشه اما ساده ی داستان تنگ می شود.

اما آنچه به نظرم مهم  و البته جالب می رسد این است که هنوز خوب و خوبی معنا دارد . چرا که خوبی در دوستی متلبور می شود و تو  برایم معنایش کردی .

متشکرم

اندر باب تعلق

داشتن کلمه ی بسیار عجیب و مغلقی است .به واسطه ی چه چیز می گوییم که ما فلان چیز را داریم یا فلان چیز را نداریم؟ چه چیز باعث دارا بودن و مالک بودن ما می شود؟چه می شود که در  صرف افعال میم را به انتهای فعل یا اسم اضافه می کنیم و می گوییم: کتابم ، دخترم ، خانه ام ، عروکسم ، دانشگاهم ، دارم ، مال  من است ، دست نزن ، برو کنار ، ...

انوقت ها که کودک تر بودم ، این چیز ها را بهتر می فهمیدم انگار ، وقتی شکایت دختر همسایه را به مادرم میبردم که"مامان ، آذر عروسک منو برداشته و نمی ده"...

چه روز های خوبی بودند آن روز ها ، وقتی از داشتن لذت می بردیم و از نداشتن دلسرد می شدیم.

حال اگر با مفهوم و نحوه و چگونگی پروسه ی دارا شده کنار بیایم ، باور کن در مصداق آن نمی توانم.

گاه داشتن برخی چیز ها هر چه قدرم که بزرگ باشد ، خرسندت نمی سازد و گاه نداشتن برخی چیزها هر چه قدر هم  کوچک ، بیقرارت می سازد. تملک  را هیچ کس نیمتواند بفهمد ، همان طور که بیقراری را. برای داشتن فاصله ها زیادی را طی میکنی و دست آخر دست هایت مملو از چیزی میشود به نام نداشتن .

من ندارم ، چه را و چرایش فرقی نمیکند، اما مهم این است که در توهم رویای شیرین داشتن های کذا و کذا غوطه نمی خورم که ندارم .دلم را می تکانم از هر آنچه که دارم و گویی ندارم و حتا برای دارا شدن چشم به آسمان نمی دوزم که معلقم و بی تعلق.. 

تلخم، پس هستم

تلخم، پس هستم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 ساعت 16:32 شماره پست: 38

قدر دانم و برای خودم بستنی یخی می خرم ، سوار فیل موزیکال می شوم و عاشقانه میخندم و به افتخار نمره ی درخشان و کامل درس هگل به رستوران اژدهای طلایی می روم .

؟؟؟تو؟؟؟

توراست می گویی دوست من ، من دنبال بهانه ای هستم برای خوشحال نبودن ، تو راست می گویی دوست من ، به من نمی اید در خیابان لی لی بروم و لکه کنان بستنی گاز بزنم.

جناب هولدرین عزیز ، این را تنها به شما می گویم : دلم خوشحالی را برنمی تابد ، باران می خواهم ... مبهوتم ، مبهوت این صورتک های رنگارنگ اطراف که هیچ نسبتی با من ندارند و زبانی که سکوت را گزیده است و این روزها را با تمام تلخ کامی هایش دوست دارد.

جناب هولدرین عزیز ، حق با شماست ، می بایست جور دیگری بود ، اما  می دانی چیست؟ نگاه تلخ و به زعم شما نیهیلستی من بد بینی نیست ، واقع بینی است ،که در این ملغمه ی بی انتها ، تلخ بودن و تلخ نگریستن بی ریاترین  و ساده ترین عملکرد ممکن است ، چیزی که به هیج وجه انکارشدنی نیست ، انگاری که با این است که تعریف می شوم ، هستی می یابم ، من می شوم ...

قدردانی

جناب هایدگر جوان

سلام

از آن شبی که متولد شدم تا امروز حدودا یک ماه می گذرد. هدیه تولدم به حدی بزرگ و غیر باور بود که  تا امروز توانسته ام تنها کاغذ های رنگی که باظرافت تمام  برای کادو پیچ کردنش استفاده کرد بودی را از هم بگشایم ، هنوز هم باورم نمی شود که تو اینقدر سخاوت مند و قدردان  بوده باشی.

خواستم بگویم متشکرم برای همه چیز ، برای حسی که  هر روز صبح به برکت کادوی شما نصیبم می شود و چون آنتوان(اورا که خوب می شناسی ، رفیق و مخلوق دوست عزیزت سارتر را می گویم ، آری می گویم دوست عزیزت ، هر قدر هم که این و آن بگویند شما چشم دیدن هم را نداشته اید)دچار تهوعی میشوم که بقا و پایداری اش را مدیون شماست.گیج می خورد  ، سرم ، دستم ، قلم دیگر به دستانم نمی ماند ، همه جا محو و دود آلود است ، دلم تنگ نمی شود که سر شده ام و مبهوت و به کودکانی که در خیابان بستنی یخی گاز می زنند حسودیم می شود.

از دانشگاه بیزار می شوم ، از امتحانات مسخره اش که هیچ به فلسفه نمی ماند ، به هم کلاسی هایم حسودی ام می شود که امتحان برایشان امری است مهم و سرنوشت ساز و در امتحان اپن بوک اخلاق نیکو ماخوس دو ساعت تمام با درخواست برگه های متعدد و مجدد مدام می نویسند ، و من تنها نگاه می کنمشان و کف سرم تیر می کشد...

معلق می شوم و قانون جاذبه را خار می شمارم و و در این بازی که که شما برنده آن هستید برای تواناییتان در در این همه سکوت و بی تفاوتی کف می زنم .و اعتراف می کنم که تمام این حال و هوای مسخره ی فلسفی را مدیون شما هستم .

چند شب پیش خواب می دیدم ، خواب خانه ی کودکی هایم را ، آنجا که قداستش هیچ گاه حتا در زیر برج چند طبقه پنهان نخواهد ماند ، آنجا که من زیر درخت های انجیر ، فروغ و قیصر می خواندم و از بوی درخت عرعر مسرور میشدم.اما همه چیز در خواب مثل یک بازی ریاضی مورب شده بود، خط ممتدی همه چیز را دو نیم کرده بود ، من همه چیز را کج و نیمه می دیدم و زن همسایه "طاهره خانم" از من سراغ شقایق را می گرفت ، اما از باغچه خبری نبود.

به تعبیر خواب اعتقاد داری؟

پی نوشت:

دیگر باورم شده است که دیگر شب  ها سر ساعت ۴۵/۷ " مسافران"  پخش نمی شود .

3 گاه

گاه برای نوشتن نه زود است ، نه دیر است و  نه به هنگام . 

گاه اصلن نبایستی نبشت، تنها باید نگریست

به فوج فوج آدم های دورو برت ، به خیابان ، به شلوغی اتوبوس و مترو ، به مغازه های خالی ، به سایت  ها و وبلاگ صدتا یه غاز، به جزوات و  کتاب های شب امتحان ، به پروژه ها و تحقیق ها نیم خورده ، به کارهای روی میز کار، به تهوعی که تمام وجودت را گرفته ، به ترسی که اصلن از آن گریزی نیست ،  به شخصیت های داستان که چون کودکی مظلوم وار از تو می پرسند: چرا غصه ی ما را تمام نمی کنی ؟ خوشت می اید این طور ما را میان وجود و عدم معلق نگاه داری ؟

گاه باید تنها سکوت کرد ، اعتراف کرد و پذیرفت ، که بعضی وقت ها فقط باید دروغ گفت که "حال من خوب است".

 پی نوشت:ندارد.

بگذار بگذریم

جرئت دیوانگی

انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی‌توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند

فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی ...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می‌خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی!

انگار این سال‌ها که می‌گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می‌کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می‌شوم!

شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب‌تر از این
باشم

با این همه تفاوت
احساس می‌کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست

حس می‌کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی‌ام، نیز
از این هوای سربی
خسته است

امضای تازه‌ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم

ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد

و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است

از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است!

آه، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!

بگذار ...
بگذریم!

پی نوشت:

این روزها کمی کمتر از گذشته ها می نویسم ،

و دوباره از قیصر ، تنها کسی که می داند چه می گویم