جناب هایدگر جوان
سلام
از آن شبی
که متولد شدم تا امروز حدودا یک ماه می گذرد. هدیه تولدم به حدی بزرگ و غیر باور
بود که تا امروز توانسته ام تنها کاغذ های رنگی که باظرافت تمام برای
کادو پیچ کردنش استفاده کرد بودی را از هم بگشایم ، هنوز هم باورم نمی شود که
تو اینقدر سخاوت مند و قدردان بوده باشی.
خواستم
بگویم متشکرم برای همه چیز ، برای حسی که هر روز صبح به برکت کادوی شما
نصیبم می شود و چون آنتوان(اورا که خوب می شناسی ، رفیق و مخلوق دوست عزیزت سارتر
را می گویم ، آری می گویم دوست عزیزت ، هر قدر هم که این و آن بگویند شما چشم دیدن
هم را نداشته اید)دچار تهوعی میشوم که بقا و پایداری اش را مدیون شماست.گیج می
خورد ، سرم ، دستم ، قلم دیگر به دستانم نمی ماند ، همه جا محو و دود آلود
است ، دلم تنگ نمی شود که سر شده ام و مبهوت و به کودکانی که در خیابان بستنی یخی
گاز می زنند حسودیم می شود.
از دانشگاه
بیزار می شوم ، از امتحانات مسخره اش که هیچ به فلسفه نمی ماند ، به هم کلاسی هایم
حسودی ام می شود که امتحان برایشان امری است مهم و سرنوشت ساز و در امتحان اپن بوک
اخلاق نیکو ماخوس دو ساعت تمام با درخواست برگه های متعدد و مجدد مدام می نویسند ،
و من تنها نگاه می کنمشان و کف سرم تیر می کشد...
معلق می
شوم و قانون جاذبه را خار می شمارم و و در این بازی که که شما برنده آن هستید برای
تواناییتان در در این همه سکوت و بی تفاوتی کف می زنم .و اعتراف می کنم که تمام
این حال و هوای مسخره ی فلسفی را مدیون شما هستم .
چند شب پیش
خواب می دیدم ، خواب خانه ی کودکی هایم را ، آنجا که قداستش هیچ گاه حتا در زیر
برج چند طبقه پنهان نخواهد ماند ، آنجا که من زیر درخت های انجیر ، فروغ و قیصر می
خواندم و از بوی درخت عرعر مسرور میشدم.اما همه چیز در خواب مثل یک بازی ریاضی
مورب شده بود، خط ممتدی همه چیز را دو نیم کرده بود ، من همه چیز را کج و نیمه می
دیدم و زن همسایه "طاهره خانم" از من سراغ شقایق را می گرفت ، اما از
باغچه خبری نبود.
به تعبیر
خواب اعتقاد داری؟
پی نوشت:
دیگر باورم
شده است که دیگر شب ها سر ساعت ۴۵/۷ " مسافران" پخش
نمی شود .